_ پدرجان! اسم برادرم عباس (ع) است؛ صلابت، شجاعت و دلاوری را در چهرهاش میبینم. کنیهاش ابوالفضل است؛ نشانهٔ شهامت و برتری را دارد. لقبش قمر بنیهاشم است؛ درخشندگی و زیبایی را در جمالش میبینم؛ ولی دیگر سقّا چرا؟
_ زینبجان! سقّایی شغل و حرفهاش نیست. عباس (ع)، سقّای اهل و عشیرهٔ خودش میشود؛ ساقی تشنگان کربلا.
رنگ چهرهاش تغییر کرد. نام کربلا را قبلاً شنیده بود. بغض گلویش را گرفت، نتوانست تحمّل کند. اشکهایش جاری شد.
«دخترم! تو و عباس (ع)، روزهای سختی را باهم پیش رو دارید. آرام باش و گریه نکن!»