«ببین لایلا. تو دختر بزرگی هستی و کسی نمیخواد مانع استفادهٔ تو از اینترنت بشه. تا اینجا که برات خوب بوده و باید یاد بگیری با اون نوع توجهی که جلب کردی، کنار بیای. فقط یادت باشه عقیدهٔ هیچکسی دربارهٔ تو به اندازهٔ عقیدهٔ خودت دربارهٔ خودت مهم نیست. اگه کسی تهدیدت کرد یا ترسوندت، به یه بزرگتر بگو؛ ولی بذار بقیهٔ چیزها بگذره و بره. واقعاً اهمیتی نداره.»
هر دو به من نگاه میکردند و من نمیدانستم چهکار باید بکنم. امکان ندارد والدین واقعی اینطوری با بچههایشان حرف بزنند. این شبیه بدترین قسمت از یک برنامهٔ تلویزیونی خانوادگی بود؛ همانهایی که سعی دارند چیزی به آدم یاد بدهند. ما آنجا مثل خانوادهای در آشپزخانه صبحانه میخوردیم. زندگی واقعی همین است؟ من در آنجا قرار بود چه کسی باشم؟