من
دردهای زیادی را دم کردهام
با هِل و دارچین
و یک استکانِ کمرباریک
دادهام به مشتری.
من راوی
قهوههای بیشیر،
بیشکر،
کنار میزهایِ چهار نفرهام
پاییز بانو
و من
روی پای تو
در ادامه موهایت که به شب سپردیشان
خوابیدم
تا صبحِ
بارانیِ رشت.
sadraa
چشمهایت عطر دارند
و باران را
برای خدا تعریف میکنند
میان شبنشینیهای کولیوار یک راهبه
در کلیسای کاتولیک.
پاییز بانو
هنوز زیباییات در آینه
ماه تابانیست
که چشمان جنگ را
روی مرگ
میبندد.
پاییز بانو
و من
روی پای تو
در ادامه موهایت که به شب سپردیشان
خوابیدم
تا صبحِ
بارانیِ رشت.
پاییز بانو
شکوفههای گیلاس
از تنت سُر میخورند
روی سینهام.
پاییز بانو
و خداوند
انسان را آفرید
تا زمین،
تنها نماند!
و انسان
زمین را کشت،
تا تنها
خودش بماند
در حافظه شیشههای آزمایشگاه.
پاییز بانو
من،
شلتوک بارانخورده شالیزارها!
من،
ویرانی یالهای گرهخورده
اسبی در خواب!
من،
کابوس سُلوی یک ویالونیست پیر
در سلول!
من،
سوت ممتد یک قطار
که آرزوی کشتی شدن داشت!
پاییز بانو
من
خود غمم
در میانه این دیوانگی
در متروکی ایستگاهی
به نام
زندگی.
پاییز بانو
عینکم را برداشتم
تو تار شدی
دلت شور زد
و من زیباترین آواز زنان سرزمینهای دور را
برایت خواندم
وقتی که عینکم
در دستان تو
میرقصید
به هاکردنی
در زمستان بخار گرفته
دستانم!
پاییز بانو