من
دردهای زیادی را دم کردهام
با هِل و دارچین
و یک استکانِ کمرباریک
دادهام به مشتری.
من راوی
قهوههای بیشیر،
بیشکر،
کنار میزهایِ چهار نفرهام
پاییز بانو
و من
روی پای تو
در ادامه موهایت که به شب سپردیشان
خوابیدم
تا صبحِ
بارانیِ رشت.
sadraa
چشمهایت عطر دارند
و باران را
برای خدا تعریف میکنند
میان شبنشینیهای کولیوار یک راهبه
در کلیسای کاتولیک.
پاییز بانو
و خداوند
انسان را آفرید
تا زمین،
تنها نماند!
و انسان
زمین را کشت،
تا تنها
خودش بماند
در حافظه شیشههای آزمایشگاه.
پاییز بانو
من،
شلتوک بارانخورده شالیزارها!
من،
ویرانی یالهای گرهخورده
اسبی در خواب!
من،
کابوس سُلوی یک ویالونیست پیر
در سلول!
من،
سوت ممتد یک قطار
که آرزوی کشتی شدن داشت!
پاییز بانو