
بریدههایی از کتاب بار باران
۳٫۴
(۱۳)
- گوهرشاد! تو میدانی که من جز نَسَبِ پسر تیمور، چیزی از او به ارث نبردهام.
- چرا! شاهیات را او برایت به ارث گذاشته است.
- از اینکه ادامهٔ او و فرزند او هستم، گناه است؟
- اگر ادامهٔ او هستی، او را... او را همین جا قطع کن. درختی تازه بکار؛ میوهای تازه. هستهای دیگر در خاک بنشان. به هر جا میرویم... حکومت تیمور را بمیران؛ بخشکان؛ و حکومتی تازه با نام خودت سبز کن. آنقدر که سبز بماند؛ ریشه و میوه بدهد. هر چه او خون کرده است، تو صلح بجوی. هر چه او خراب کرده، ویران کرده، تو آبادان کن و بساز.
صدای گوهرشاد... صدای خوشِ فرداها بود.
صدای خوشِ چگور بود که برای شاهرخِ رنگ و آهنگی تازه بود.
صدای غُرشِ ابری بود که در بهاری نو میغُرید؛ میبارید؛ مینالید؛ نو بود؛ آنچنان که شاهرخ در آن شب، مثل هر بار در خیمهٔ خود، با عشق، به گوهرشاد بیگُمِ خود نگاه کرد.
Fatemeh Akbarnejad24
مردان و زنان شادمان بودند.
کسی نابَلدِ این خانه نبود.
همه راهِ خانه را، خوب بلد بودند.
میایستادند.
سلام میگفتند.
یکی به سجده میرفت.
یکی تا کمر خم میشد.
یکی با نَمی اشک.
یکی با خندهای سرشار، سلام میگفت.
سلام... سلام... هزار بار سلام، سلطان!
گوهرشاد به این مردمان مینگریست.
شاهرخ در این هیاهو، شاهیاش را گُم میکرد و پیدا میکرد
Fatemeh Akbarnejad24
همیشه وقتی شاهرخ قرآن را میخواند، و به این آیه که میرسید، میترسید.
هر آدمی، سنگی است بر گورِ پدرِ خویش!
محسن غلامعلیان دهاقانی
اولبار مردی زایر، تو را به خاطرِ من سپرد. او کنارِ درِ مسجدی که یادگار توست، ایستاد. طلبکار نبود؛ حاجتمند بود. باورمند گفت:
«آقاجان یا کارم را، راه میاندازی و یا دیگر به خانهات، حَرَمت نمیآیم. از این زنِ مغول که بَدتر نیستم. صدایش کردی. او هم جواب داد. ساختیاش، تا او مسجدی برای زائرانت بسازد. تو خواستی که او ساخت.»
مرد حاجتش را گفت و رفت.
و من با نامِ تو، بانو گوهرشاد آغا آشنا شدم.
Fatemeh Akbarnejad24
- من؟ میخواهم...
گوهرشاد ناگهان فرمان داد:
- من به دیدارِ صاحبِ طوس میروم.
و رفت!
سواران، مبهوت، بر ردِّ راهِ رفتهٔ اسبِ گوهرشاد نگاه کردند.
در دشت طوس، گوهرشاد و اسبش چون آهویی میرمیدند و میرفتند.
اسبی و سواری دیده نمیشد.
فقط خاک مانده در هوا، چشمان شاهرخ شاه را پُر کرد.
Fatemeh Akbarnejad24
گوهرشاد، مغموم شویش را نگاه کرد.
شاهرخ از چه در هراس بود؟ این سردار و شاه مغول، آیا پوست نو خواهد کرد؟ یعنی میشد آنقدر که او را میخواهد، شاهیاش را نخواهد؟ میشد، آنقدر که شاهیاش را میخواهد، طوس و صاحبش را بخواهد و بخواند؟ چهقدر گوشهای گوهرشاد، از نامِ صاحب طوس پُر بود!
رؤیا و شفا!
او را چنین کرده بود.
با من چه کردی سلطان؟ چه کردی صاحبِ باران... باران بود که بارید. باد بود که وزید. طوفان بود که آمد. موج بود که به دریا انداختی. آتش به کومهام انداختی.
و گریست.
Fatemeh Akbarnejad24
این جا سناباد توست و نه تکهای از خاورانِ ما. در سرزمینی هستیم که به باورِ این مردمان، که خورشیدش، جز با نامِ تو طلوع و غروب نمیکند. راهی دراز آمدهام تا تو را بخوانم و تو به اشارتی، ناخوشی مادرم را، به شفا، بشارت دادی. اشارتی که به شفای مادرم آمد. و من، گوهرشاد بیگم... خاتون همهٔ سَرای سلطان شاهرخ، میخواهم جز به نام او خوانده شوم؛ به نام مبارک تو. میخواهم زیبایی آن بشارت را، خجستگیاش را، سعادتش را، محبتت را، بزرگیات را، حرفهایم را، حرفهایت را، پرسشهایم را، پاسخهایت را، محبتهایت را، شُکرم را، لحظه لحظه، در سناباد بیابم.
Fatemeh Akbarnejad24
- خانهای میسازم تا کنارِ خانهٔ او باشد. مسجدی میسازم، تا هر که به سوی او میآید، بداند روزگاری کنیزی، از کنیزان او بودهام و ماندهام.
شب بر طوس، ستارهباران بود.
هوای عید، همه جا را سرشار کرده بود.
هوای ولادت، بوی سعادت و رحمت و مِهر میآمد.
بُغضِ گوهرشاد، هزار بار شکست.
به قدرِ هفت دریا، شادی داشت و به قدر هفت صحرا، تشنگی.
Fatemeh Akbarnejad24
گوهرشاد در جنونی مِهرآسای، به تاراج و غارتِ دیروزهای خویش دست زده بود.
خانهای، جز خانهٔ یار نمیجست.
لانهای جز گُلدستههای حرم نمیدید.
میرفت و نمیآمد.
میآمد که نرود.
رفت و آمدی نبود.
فقط آمده بود، تا در حرم خانه کند، خانه کرده بود.
زایران، دیگر او را چون غریبهای یا ملکهای، با دست نشان نمیدادند.
یکی بود چون همه.
تشنه... تشنه... او تشنهتر شده بود، یا سیرابتر؟ کسی نمیدانست.
Fatemeh Akbarnejad24
او راز سخنان بانو را نمیدانست.
اما بارِ شماتت بود یا اِتمامِ کنیزی؟
هر چه بود بانویش او را رانده بود. مداوم از خود میتاراند.
- بانویم. من چه گناهی کردهام؟
- من از بودن و نبودن حرف نمیزنم. اما بودنی چنین را هم، نمیخواهم. برو چون دیگر کنیزان، خدمت بارگاهِ سلطانی شاهرخ شاه را به سامان برسان. اما اگر میخواهی هَمدمِ من باشی، کنار من و همنامِ من باشی، کاری کارستان را، به سامان برسان. چون این مردمان، عرق بریز. چون من مباش که از خوانِ شاهان، اَرزَنی برای مِهر او میبرم. تو میتوانی مِهرت را با تَمامِ جان، به آستانش ببری. بخواه که بال و پَر یابی. بخواه اَرزنی را صاحب شوی. آنوقت، اگر آن مرغ دانهبَر، ارزن تو را به آسمان بِبَرد، مِهرِ او، چون وقتی که شکوفههای سیب، از درخت بر زمین میریزد، بر سرت خواهد ریخت.
Fatemeh Akbarnejad24
سلام کرد.
وگفت:
- ای سلطان، من کنیزی از خانه راندهام. میخواهم کنار مسجد بانویم، خانهٔ کوچک بسازم. اسمش، کارش، را در فرداها تو به سامان میرسانی. سامانم بده تا اینجا بمانم. قُربانت سلطان. بلاگردانت سلطان. آقایی کن سلطان...
به سجده رفت.
گوهرشاد، چه خوب او را رانده بود.
گوهرشاد چه خوب او را خوانده بود، حالا چه خوبتر او را نگاه میکرد.
آرام به سوی پریزاد آمد، او را صدا کرد و گفت:
- پریزاد جان، خانمیات، کنیزیات، سلامت، صفایت، قدمت، به خانهٔ سلطان، مبارک!
Fatemeh Akbarnejad24
پسر، سیمای سلطانی او را نداشت.
یادش آمد که روزی به گوهرشاد گفته بود:
- پسران مرا، چون من به سامان میرسانی، یا چون خودت؟
اکنون پسر، با سجادهٔ خود، چون مادرش شده بود.
چون گوهرشاد، که با ساختنِ مسجد، صفا میکرد.
او، هم کاتب شده بود.
هم خوشساز میزد و میخواند.
حتی با سازش، عاشقی میکرد.
شیفتهٔ حالِ خودش بود.
گوهرشاد، فقط خانهٔ نو نساخته بود.
آیندهٔ پسران خود را هم نو کرده بود.
آنچنان که فرداهای شاهی شاهرخ را تباه کرده بود.
Fatemeh Akbarnejad24
- تو از ما، آسودگی فردا را میخواهی. اما کدام عاشق، اَهلِ آسودگی بوده است؟ ما مَشقِ آرامش کردهایم تا بمانیم، و تو مَشقِ تاختن، کردهای تا حکومتت بماند. این درهای عمیق بین ماست!
شاهرخ، چشمهایش را نَمِ اَشکی، پُر کرده بود.
از دانشهای پسرانش، غرق در شگفتی و غرور بود و از تنهایی خویش، غرق در اندوه! رو به گوهرشاد کرد و گفت:
- کارستانی کردهای زن، بناز که این پسران تواند. همچنان که تاتاریان، بر مردمان تاختند، تو بر تاتاریان تاختهای و پیروز گشتی. نامتان گوارایتان باد.
و رفت.
Fatemeh Akbarnejad24
مادرجان، گوهرشاد بیگمِ بزرگ و مهربان. من مِهری که تو به آستان رضا داری، به هیچ حکومتی نمیدهم، هنری که از خط و کتابت آموختهام، به آستانِ هیچکس، جز رضای شهید نمیبرم.
Fatemeh Akbarnejad24
سلامِ بیطمعِ تو، خوشتر از هزار، سلامِ سرشار از خواستن آنهاست.
آن سلام، بیجواب نمیماند؛ چه رسد به سلامِ بیطمعِ تو، که چهقدر شیرین است!
چهقدر خوب است!
سلام، معمارِ طاق!
سلام، گِلساز گُلپَروَر!
سلام، مُحبِ من!
سلام!
خانهات آبادان که خانهای را با نام خانهٔ خدا ـ مسجد ـ آبادان ساختی!
Fatemeh Akbarnejad24
شاهرخ، سربازان و غلامان را بیرون صحن مسجد فرستاد و منتظر ایستاد.
مسجد، بیحصارِ سربازان شده بود. اینجا، جایی بود که جانِ او را صاحبِ خانه، نگاه داشته بود.
اینجا، جایی بود که گوهرشاد از مَلکهٔ سلطنت بودن، دست شُسته بود.
اینجا، جایی بود که دو پسرانِ شاهرخ، دل از سودای حاکم شدن، کنده بودند و شده بودند مَشّاقِ مِهر، مَشّاقِ کتابِ دانایی، مَشّاقِ شهرِ شهیدِ رضا، مشهدِ خونین.
Fatemeh Akbarnejad24
حجم
۹۰٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۹
تعداد صفحهها
۱۳۸ صفحه
حجم
۹۰٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۹
تعداد صفحهها
۱۳۸ صفحه
قیمت:
۳۱,۰۵۰
۱۵,۵۲۵۵۰%
تومان