- گوهرشاد! تو میدانی که من جز نَسَبِ پسر تیمور، چیزی از او به ارث نبردهام.
- چرا! شاهیات را او برایت به ارث گذاشته است.
- از اینکه ادامهٔ او و فرزند او هستم، گناه است؟
- اگر ادامهٔ او هستی، او را... او را همین جا قطع کن. درختی تازه بکار؛ میوهای تازه. هستهای دیگر در خاک بنشان. به هر جا میرویم... حکومت تیمور را بمیران؛ بخشکان؛ و حکومتی تازه با نام خودت سبز کن. آنقدر که سبز بماند؛ ریشه و میوه بدهد. هر چه او خون کرده است، تو صلح بجوی. هر چه او خراب کرده، ویران کرده، تو آبادان کن و بساز.
صدای گوهرشاد... صدای خوشِ فرداها بود.
صدای خوشِ چگور بود که برای شاهرخِ رنگ و آهنگی تازه بود.
صدای غُرشِ ابری بود که در بهاری نو میغُرید؛ میبارید؛ مینالید؛ نو بود؛ آنچنان که شاهرخ در آن شب، مثل هر بار در خیمهٔ خود، با عشق، به گوهرشاد بیگُمِ خود نگاه کرد.