
کتاب سفر به سرزمین سرگردانی
قصههای همیشگی؛ جلد پنجم
انتشارات:
انتشارات پرتقال٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
anita
۳۶
هیچوقت اونقدر اوج نگیر که وقتی نگاهت به زمین افتاد بترسی.»
Ar.j
۱۸
وقتی نمیتونی چیزی رو که میخوای داشته باشی، از چیزی که داری بهترین استفاده رو بکن!»
- mira .
۱۷
«ما معلمها نباید دانشآموزهامون رو تشویق کنیم تا به کسانی که ما دوست داریم تبدیل بشن، بلکه باید کمکشون کنیم تا اونی بشن که باید باشن. یادتون باشه، شاید این تشویقی که ما از دانشآموزانمون به عمل میآریم، تنها تشویقی باشه که توی زندگیشون دریافت میکنن، پس در این زمینه دستودلباز باشین.
Ar.j
۱۳
«گاهی برای بَرنده شدن باید باخت.»
anita
۱۱
هر مردی که تاج روی سرش باشه، میتونه مُلک و رعیت تشکیل بده، ولی دوختن لحاف از نخ یه مرد واقعی میطلبه.»
زهرا
۸
با علمیترین تحلیل، با در نظر گرفتن تمام اصول علمی و فنی، این فقط میتونه جادو باشه...
Mohammadi M
۵
الکس خندید و گفت: «امیدوارم کائنات بهتون لبخند بزنه؟ این تکیهکلام ملکهٔ کهکشانیه؟»
کانر پرسید: «میدونی چقدر سخته که واسهٔ یه داستان علمیتخیلی تکیهکلام ناب پیدا کنی؟ تقریباً نشدنیه.»
Ar.j
۴
هیچوقت تسلیم نشن! این شجاعته که به ابرقهرمانها برتری میده!
وردة الحمراء
۴
نمیشد از حقیقت فرار کرد.
Ar.j
۳
هیچوقت اونقدر اوج نگیر که وقتی نگاهت به زمین افتاد بترسی.
زهرا
۲
«هیرو. اینجوری مهم نیست اهل کجاست، چیکاره میشه، یا پدر و مادرش کی هستن... همیشه قهرمان زندگی خودشه.»
وردة الحمراء
۲
قدرت وقتی به دست افراد نادرست میافتد اعتیادآور میشود.
وردة الحمراء
۲
بهترین درسها رو آدم وقتی یاد میگیره که مسئلهٔ مرگ و زندگی باشه
وردة الحمراء
۲
«گاهی برای بَرنده شدن باید باخت.»
ن_مرتضوی🇮🇷🇵🇸
۱
دوقلوهای بیلی دوباره با وزش باد و درخشش نوری دیگر ناپدید شدند. خانم پیترز خندهاش گرفت، چون این رفتار یکی از اعتقادات سفت و سختش را ثابت میکرد.
گفت: «دانشآموز جماعت... مثل باد میآد و مثل باد میره.»
N.Zahra.M
۰
شارلوت ادامه داد: «بهخاطر خودتون هم که شده امیدوارم در آینده بچههای شما بیشتر از بچههای من براتون احترام و ادب قائل بشن. چون خیلی حس بدیه که ندونین بچههاتون توی یه دنیای دیگه زندهان یا مُرده؛ بدترین حس دنیاست. از جنگیدن با جادوگرها، از پا درآوردن اژدها و جنگیدن با ارتش دشمن هم بدتره، از من بشنوین!»
N.Zahra.M
۰
کانر به پشت خواهرش زد و یکی از پنجرهها را نشان داد. الکس سرش را بلند کرد و مردی شنلپوش را دید که مثل قهرمانها دستبهکمر ایستاده بود. الکس آنقدر از دیدن ابرقهرمانی واقعی به وجد آمد که در پوست خودش نمیگنجید، ولی حسش خیلی زود از بین رفت. چند لحظه طول کشید تا ابرقهرمان توانست وارد بانک شود؛ نه برای اینکه میخواست نقشهای بکشد، نه، او نمیتوانست پنجره را باز کند!
وردة الحمراء
۰
گاهی اگه دودستی فرمون احساساتت رو بچسبی موقعیتهای ترسناک نمیتونن تو رو از میدون به در کنن.
ARMIN
۰
«امان از جوانی. هر چقدر هم که پیر بشی، یادت نمیره. پنج دقیقه با یکی وقت میگذرونی و بعدش دیگه طاقت نداری یه لحظه ازش جدا باشی. فکر و ذکرت میشه اون آدم. خوشحالت میکنه و بیشتر از همیشه بهت هیجان و نیرو میده. اون آدم میشه زره، قدرت و شجاعت تو و باهاش حس میکنی هیچی جلودارت نیست. حس میکنی حالا که یکی پیدا شده تا لحظههات رو باهاش سهیم بشی، زندگی اونقدرها هم بد نیست.»