ظاهری ژولیده داشتم؛ خاکآلوده و عرقکرده. اما قدرِ مسلم این بود که از مقر سازمان ملل نمیآمدم، بلکه از منطقهٔ جنگی و با عدهای اسیر آمده بودم. هجوم خیالات مرا اسیر خود کرده بود: هماکنون که جنگ در اوج خود قرار دارد کتشلوارپوشها این برخورد را با ما دارند، اگر جنگ تمام شود چه بر سر ما خواهد آمد؟ ژیگولوهایی که کفش ورنی میپوشند و اتوی شلوارشان بهترین بُرش در کارهاست، عارشان میآید که رزمندهٔ با هیأت بسیجی در مجمع دیپلماتها ظاهر گردد.
گریهام گرفته بود، اما با صدای بلندی خندیدم. بر اقبالم میگریستم و به ریش خود میخندیدم. جداً ما در کجا زندگی میکنیم؟ در تهران، شهری که بوی جبهه نمیدهد، آن هم با آقایانی که کسرِ شأن خود میدانستند ما در کنارشان باشیم. فشاری بر قلبم احساس کردم