
کتاب قطار اندیمشک
پدیدآورندگان:
علیرضا قزوهانتشارات:
انتشارات سوره مهر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
ریحانه
۱۴
تو مثل کوی بنبستی دل من
تهیدستی، تهیدستی دل من
اگر یک ذره بو میبردی از عشق
به دنیا دل نمیبستی دل من
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۳
«رفتیم اگر نامهربان بودیم» ـ رفتند اما مهربان بودند ـ
«رفتیم اگر بار گران ...»، آری، بار گرانی بر زمین ماندهست
بر شانۀ خونینتان یاران، یک بار دیگر بوسه خواهم زد
بر شانۀ خونینتان عطرِ تابوتهای یاسمین ماندهست
ز آنان برای ما چه میماند؟ یک کولهبار از خاطرات سبز
از من ولی یک چشم بارانی، تنها همین، تنها همین ماندهست
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۲
آواز بخوان تهران!
شاد زی بیروت!
جاز بزن بغداد!
نمیگذارم بمیرید
چون ابر
چون گلوله و گل خواهم شد
مین میشوم
نارنجک کشیدۀ خورشید میشوم
نمیگذارم بمیرید
صدای آژیر اشک میآید
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۲
حتی اگر لازم شود
فردوسی برمیخیزد
از تابران طوس
بی رخش
رستم روانه میشود از زابل
لازم شود
آرش دوباره کمان برمیدارد
اگرچه تیر نخستینش
ننشسته بر زمین
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۱
امسال در خیابان ولیعصر (عج)
هیچکس مثل خود «آقا» غریب نبود!
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۱
فرمانروای ما
مرگ را مجذوب کرده بود
با تربت حسین (ع) در کف
و خلعتی متبرک
فرمانروای ما
کهکشانی بود
که به زمین نزدیک شد
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۱
من بعضی وقتها در خیابان
دنبال یک سر سوزن غیرت میگردم
بیا بیخیال باشیم
در روزگار چرخشهای صد و هشتاد درجه
در روزگار جوک و غیبت
𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔
۰
«از سنگهای بیابانْ خاموش بودن عجب نیست
از ما که همکیش موجیم اینگونه ماندن عجیب است»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
من بعضی وقتها در خیابان
دنبال یک سر سوزن غیرت میگردم
بیا بیخیال باشیم
در روزگار چرخشهای صد و هشتاد درجه
در روزگار جوک و غیبت
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
یادش به خیر
تلخ و شیرین
داریوش و گوگوش
نعمت نفتی
گل گفتی!
روزگار دمپاییهای لاانگشتی
آدمهای لاابالی
مسترهای امریکایی
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
بیا به فکر تمدن باشیم
وقتی تابوت شهید نمیآید
این همه خونْ حجامت ملت بود
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
این همه خونْ حجامت ملت
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
این همه خونْ حجامت ملت بود
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
امسال شعرها چنگی به دل نزد
رباعیها مثل هم بود
بعضی خودشان را کشف کردند
بعضی خودشان را باور کردند
بعضی خودشان را گم کردند
بعضی در مصاحبههایشان خودکشی کردند
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
و مردی میآید
از سمت بهشتزهرا
با سربازانی پابرهنه
که از چشمانشان لاله میچکد
مردی میآید
که از شعار و حرف زیادی بدش میآید
مردی که به پاترولها سواری نداده است
و کلکسیون ماشین ندارد
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
چرا فلسطین کوچک شد؟
تا سنگریزه نطق قشنگی کرد
فلسطین
به حجم اول خود برگشت
سرانجام
قدس ما را آزاد میکند
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
باز عطرِ دردهای حاج همت، باز بوی غربتِ چمران میآید
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
ستارۀ شکستۀ داوود را چسباندهاند با سریش و گلوله
به خاک قدس
و میگویند آسمان اینجاست
دنبال عصای سلیمان میگردند
دنبال کاست صدای داوود نبی
دنبال کلت کمری خاخام یکچشم
دنبال هیزم آتش نمرودند
در خانههای الخلیل
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
مردم اما سوار سرسرۀ بیخیالی شده بودند
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
هر شب یکصدهزار ستاره
بر وطنم اشک میریزند
آیا خاموش بمانم؟
آی! مردان چرت
مردان خط و خطبازی
مردان خرناسه
هنوز نیزههای شکسته برجاست
آنسوتر
هنوز سرهای تابناک
بر نیزههاست
آه! دوست من
چگونه خاموش بمانم؟
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
طوفانی در راه است
و مردی میآید
از سمت بهشتزهرا
با سربازانی پابرهنه
که از چشمانشان لاله میچکد
مردی میآید
که از شعار و حرف زیادی بدش میآید
مردی که به پاترولها سواری نداده است
و کلکسیون ماشین ندارد
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
مرا به سکوت میخوانی؟
شهیدان را بهانه میکنی؟
آنان که رفتهاند
بر پیشانیشان ستاره داشتند
و تو ماندهای که فردا
چند ستاره بر شانهات سبز شود
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
فرمانروای ما
مرگ را مجذوب کرده بود
با تربت حسین (ع) در کف
و خلعتی متبرک
فرمانروای ما
کهکشانی بود
که به زمین نزدیک شد
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
اکنون تو در کجا خفتهای
که بی هیچ تشویشی
لبخند میزنی؟
خاکیان را به حال خودشان بگذار
مردان بهشت آمدهاند
آه! دوست من
چگونه خاموش بنشینم
چگونه خشمگین نباشم
انگار همه قصد ماندن کردهاند
و طوفانی در راه است
و مردی میآید!
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
اینجا یکصد هزار حنجرۀ سرخ
و یک حنجرۀ سبز
ترانۀ صبر خواندند
بگذار صبر کنم
اما روزی که نیستم
از مردانی بگو
که مشک پارهپارۀ صداقت را
در دست داشتند
و تمامت خویش را
در پای عشق ریختند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
که سالْ سال تفنگ بود
و سال مرگ سوسن و شببو
آسمانْ دشوار نفس میکشید
عقربهها آب شدند
پرندهها خاکستر
روزها زنگ زدند
تقویمها مُردند
و آفتابگردانها
نشسته نماز خواندند
چه کس فانوس زمین را روشن میکند؟
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
ـ برای ما همین نداشتن کافیست
فردا
دستهای قطعشده
گل میدهند و سنگ فراوان است
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
بر کوچه مینشینم
پیامبری نمیآید
و سالهاست
نعش زمین
بر شانۀ شکستۀ ما ماندهست
و سالهاست
غروب را
رودخانۀ کشتگان میبینم
و سالهاست
خورشید
از ارتفاع زخمها
بالا نرفته است
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
برمیگردم
روحم را در سوسنی سپید بپیچم
که ناگهان
درختهای خیابان به سجده میافتند
طوفانی از بقیع میآید
از مسجد الخلیل
از قدس
از امّالقری
از پای کوه ابو قُبیس
درختهای خیابان به گریه میافتند
من نیز
خواهم گریست
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
اگر مهدی شدی چون باکری باش
اگر خواهان حُسنی، باقری باش
حسن، رازی که در خاکش سپردیم
دریغا پی به معنایش نبردیم
حسن یعنی حسین صبرپیشه
شهید کربلاهای همیشه
حسن گفتی، حسینیتر شد این دل
به یاد کربلا، محشر شد این دل