
٪۵۰
کتاب فقط او بخواند
مجموعه غزل
پدیدآورندگان:
هادی محمدحسنیانتشارات:
انتشارات سوره مهر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
مادربزرگ💝
۱۸
گمان میکرد ققنوس است چون بال و پری دارد
نمیدانست، آتشْ راه و رسم دیگری دارد
دلش میخواست چون عشاق در آغوش غم باشد
چه میدانست غم در آستینش خنجری دارد
چو می نوشی بیفشان جرعهای بر خاک، حافظ گفت
خدایا کیشِ سرمستان عجب پیغمبری دارد
دلی دارم که از جور زمان فریاد میخواهد
دل غافل نمیداند فلک گوشِ کری دارد
دلِ کمطاقتم یک عمر سر بر سینه میکوبید
گمان میکرد این زندانِ جاویدان دری دارد
به ما بد گفت، اما از حسابش جان نخواهد برد
درین محضر کرامالکاتبین هم دفتری دارد
دلا در زندگی هرچند از آغاز رنجیدی
تحمل کن کمی، هر داستانی آخری دارد
Niyaz.h
۱۸
گرچه ما با همه هستیم، کسی با ما نیست
هیچکس بیشتر از آینهها تنها نیست
آنقدر آینه را تیرگیِ آه گرفت
ماه اگر جلوه کند نیز در او پیدا نیست
Elahe
۱۵
تعمیر من محال است، باید فروبریزم
یك رهگذر
۱۲
مرا مجنون لقب دادی ولی خود نیز میدانی
که این دیوانه بین عاقلان آوازهای دارد
نشد یک بار با هم بیغرامت بگذریم از غم
خدایا، قلعة شادیْ عجب دروازهای دارد!
تو از همصحبتی با سنگها عبرت نمیگیری
دلِ آیینهوارم، سادگی اندازهای دارد
Elahe
۱۲
دل بیتاب من آرامشی چون مرگ میخواهد
که دیگر خستهام مثل نفس از رفت و آمدها
Elahe
۶
جانم آمد به لب، اما نشد از تن به درآید
Azadehana
۴
نشاط و شوق دارد، خنده دارد، گریه هم دارد
جهان بسیار در بسیار در بسیار غم دارد
Bahar Varshovi
۴
بهشتی را که دعوت میکند زاهد نمیخواهم
بگو بس کن که بیزارم ازین باید نبایدها
f.mgh.76
۳
اگر چون برگ افتادیم از روی درخت، ای باد
به امید تو افتادیم، بردار از زمین ما را
محدثه
۳
نگاهم ساکنِ میخانة چشم تو شد، اما
نمیدانست این ساقی فقط جامِ بلا دارد
Bahar Varshovi
۳
دلْ نه دیوانة عشق است، نه فرزانة عقل
هم از آن رنج کشیدم، هم ازین خسته شدم
زینب هاشمزاده
۲
دلی دارم که از جور زمان فریاد میخواهد
دل غافل نمیداند فلک گوشِ کری دارد
دلِ کمطاقتم یک عمر سر بر سینه میکوبید
گمان میکرد این زندانِ جاویدان دری دارد
محدثه
۲
مپرس از من چرا در اوج رعنایی زمینگیرم
گریبانگیر و درگیرم نه با یک غم که با صدها
Bahar Varshovi
۲
بگذار بگریم که بگریم که بگریم
ابریست که ابریست که ابریست هوایم
Bahar Varshovi
۲
تو از همصحبتی با سنگها عبرت نمیگیری
دلِ آیینهوارم، سادگی اندازهای دارد
f.mgh.76
۱
برای ما که پَر و بال خویش را چیدیم
رها شدن ز قفس اولِ گرفتاریست
f.mgh.76
۱
گرچه ما با همه هستیم، کسی با ما نیست
هیچکس بیشتر از آینهها تنها نیست
زینب هاشمزاده
۱
دلا در زندگی هرچند از آغاز رنجیدی
تحمل کن کمی، هر داستانی آخری دارد
Azadehana
۱
دلخوشیهای شما آرام جانم نیستند
Azadehana
۱
شرف دارند کافرها به ایمان مردّدها
کاربر ۸۶۱۶۱۴۹
۱
به شوقِ رویِ باز دوستان رفتیم، اما حیف
که برخوردیم ناغافل به قفلِ بستة درها
یك رهگذر
۱
دریغ از آرزو وقتی که با افسوس رؤیا شد
شب وصل تو تا پلکی فروبستیم فردا شد
دلم را با خودش یک عمر سرگردان عالم کرد
پرستویی که یک شب میهمان خانة ما شد
تو در آیینه میخندیدی و من گریه میکردم
فقط فهمیدنِ او ساده بود؛ آن هم معما شد
دل تنها، تو از فرهاد یا مجنون چه کم داری!
یکی با کوه شد همدم، یکی پابند صحرا شد
هنر آسانیِ پیوستن باران به دریا نیست
خوشا رودی که ره پیمود و جان فرسود و دریا شد!
ز تلخیها پس از عمری تحمل مرگ در کامم
اگر زهر هلاهل بود، چون شهدی گوارا شد
یك رهگذر
۱
لالهزاریم و شراب از دل خود مینوشیم
محفلی نیست به سرمستی خونینجگران
یك رهگذر
۱
به کفر مستم و پیمانه میزنم با تو
چراکه معتقدم هیچ نیست الّا تو
اگرچه با دل من آشناتری از من
کسی به کُنه دلم پی نبرد حتی تو
من و تو آتش و آبیم؛ من کجا، تو کجا
چقدر فاصله میبینم از خودم تا تو
دلم به مژدة حافظ خوش است و وعدة تو
به خوشحسابی او شک ندارم، اما ... تو!
کمی به خویش بیا و کمی به فکر برو
ببین تو را به خدا بیوفا منم یا تو
یك رهگذر
۱
چه خستهایم، شبِ خوابِ جاودانه کجاست
یگانه راه گریز از غم زمانه کجاست
یك رهگذر
۱
تمام مردم دنیا به دین خود باشند
برای من که مقدستر از تو دینی نیست
یك رهگذر
۱
کوشش بیهوده کردم تا فراموشش کنم
کار غم در خاطر دیوانگان یادآوریست
بیخبر در کورۀ محنت مذابت میکند
عشقْ جانسوز است، اما کارگاهِ زرگریست
حسرت دریا ندارم در دلِ مهتابیام
گرچه مردابم، ولی سرتاسرم نیلوفریست
من نه تاریکم شبیه شب، نه روشن مثل روز
چون غروبی گرگ و میشم، بخت من خاکستریست
یك رهگذر
۱
از مستی ما گشت جهان پوچ و بقا هیچ
یارب، سر ساقی به سلامت، سر ما هیچ
آه از دلِ پروانه که با نالة خاموش
خود سوخت و شب را به سحر برد و صدا هیچ
یك رهگذر
۱
دلم چو لالة غمگین واژگون همه عمر
ز داغ خویش سر غصه در گریبان داشت
چو غنچه لب به سخن وا نکرده پرپر شد
اگر نه داغِ دل من هزار دیوان داشت
Elahe
۱
بر من سختجان چرا مرگ اثر نمیکند؟!
