«برای من هم آشپزخانهٔ مادربزرگم غار جادوگری بود. گمانم تمام موفقیت حرفهایم از فومه و عطر مطبوعی که از آشپزخانهاش به مشام میرسید و وجودم را در بر میگرفت شروع شد. مردم نمیدانند «خواستن»، «تمایل شدید» چیست. وقتی که تمایل شدید، تو را هیپنوتیزم و وجودت را تصاحب میکند. چنان که مجنون میشوی، تسخیرشده، حاضر به انجام هرکاری، فقط برای خردهنانها، برای بوکشیدنی کوتاه از معجون معطر روی اجاق. مقهور عطر خودِ شیطان. مادربزرگ لبریز از انرژی و حس شوخطبعی آزارنده، نیروی حیاتی شگرف در خود داشت که همهٔ آشپزخانه را با سرزندگی خیرهکنندهای به تملک خویش درمیآورد. گویی در قلب گدازههای آتشین قرار داشت. شعله میکشید و مرا با این تابش گرم و معطر روشن میکرد.»