
فاطمه
۴
امتحان الهی، ترککردن کسانی که دوست داری نیست، بلکه یاد گرفتن زندگی بدون آنهاست که دوستت ند
SaNaZ
۴
تا چهلوهشت ساعت دیگر میمیرم. گرچه شصتوهشت سال است که دارم میمیرم اما تازه امروز آن را پذیرفتهام.
f.r
۱
«برای من هم آشپزخانهٔ مادربزرگم غار جادوگری بود. گمانم تمام موفقیت حرفهایم از فومه و عطر مطبوعی که از آشپزخانهاش به مشام میرسید و وجودم را در بر میگرفت شروع شد. مردم نمیدانند «خواستن»، «تمایل شدید» چیست. وقتی که تمایل شدید، تو را هیپنوتیزم و وجودت را تصاحب میکند. چنان که مجنون میشوی، تسخیرشده، حاضر به انجام هرکاری، فقط برای خردهنانها، برای بوکشیدنی کوتاه از معجون معطر روی اجاق. مقهور عطر خودِ شیطان. مادربزرگ لبریز از انرژی و حس شوخطبعی آزارنده، نیروی حیاتی شگرف در خود داشت که همهٔ آشپزخانه را با سرزندگی خیرهکنندهای به تملک خویش درمیآورد. گویی در قلب گدازههای آتشین قرار داشت. شعله میکشید و مرا با این تابش گرم و معطر روشن میکرد.»
فاطمه
۱
مردم فکر میکنند بچهها چیزی نمیفهمند. تعجبآور است که آیا آدمبزرگها هیچوقت یک روز بچه بودهاند؟
boogi.lu
۱
منو ۱۹۸۲؛ پادشاهی خارپشت دریایی و سانشو (فلفل ژاپنی)، فیلهٔ خرگوش صحرایی، قلوهٔ خرگوش و جگر با حلزون. پنکیکِ گندم سیاه. ۱۹۷۹؛ ماهی کاد و پورهٔ سیبزمینی آگریا، آرتیشوی فرانسوی، صدف ژیاردو. جگر غاز کبابی. سوپ ترهفرنگی در آب عصارهٔ ماهی ماکِرِل. ۱۹۸۹؛ تکههای بزرگ سپرماهی پختهشده به شکل طاسکباب با سبزیجات معطر و با سس سرکهٔ سیب خانگی. گلابی پختهشده در شربت کرهای و خیار. ۱۹۹۶؛ کبوتر طبخشده در پاستیس و جوز، میوهٔ خشک و جگر غاز با تربچه. ۱۹۸۸؛ مادلین با لوبیای تونکا.
SaNaZ
۱
نان مغذیست. نان متنوع است. نان جهانِ کوچک است. تنوعی مدهوشکننده دارد. شبیه دنیایی مینیاتوری که فقط وقتی آن را میخوری درونش را آشکار میکند.
SaNaZ
۱
نمیر، لطفاً نمیر... دوستت دارم...
SaNaZ
۱
هیچکس به همسایههای دوردست مشهور غبطه نمیخورد، چراکه نگران رقابت محصولش نبود. خودش میدانست چقدر عالی و باارزش است.
Zahra Mirzabeiki
۱
امتحان الهی، ترککردن کسانی که دوست داری نیست، بلکه یاد گرفتن زندگی بدون آنهاست که دوستت ندارند
f.r
۰
«نه، آنچه به هنرشان تزریق میشد نه شخصیتشان بود و نه استعدادشان برای زندگی. نه حتی سادگی روحشان. بلکه عشقشان به انجامِ صحیح و کامل وظیفه بود و یا سختکوشیشان. اینکه حتی اگر اسمی هم از آن برده نمیشد، میدانستند کاری اصیل و باشکوه انجام میدهند. کاری که میتوانستند در آن بدرخشند. کاری پست، مادی و فقط در ظاهر سودمند.
آنها فرای حقارتی که نه بهعنوان شخص خودشان، بلکه به خاطر شرایطشان به عنوان یک زن تحمل کرده بودند، بهخوبی میدانستند وقتی مردشان به خانه میآید و پشت میز مینشیند، سلطنت آنها به عنوان یک زن شروع میشود. و این صرفاً نوعی از اراده و قدرت در «اقتصاد داخلی خانه» که در آن میتوانستند از تسلط مردان بر اقتصاد بیرونی خانواده و هرچیز دیگری انتقام بگیرند، نبود. خیلی بیش از اینها بود. میدانستند شاهکارشان مستقیم با قلب و بدن مردان سخن میگوید. در چشم آن مردان، این نوعی اعطای قدرت محسوب میشد.
SaNaZ
۰
من بار دیگر به زندان انفرادی بیاعتناییش سقوط کردم.
SaNaZ
۰
از تو متنفرم. عاشقت هستم. و از دمدمیمزاج بودنم چنان بیزارم که میتوانم فریاد بزنم.
SaNaZ
۰
استعداد، خلق شکلها نیست، بلکه نمایان کردن این شکلهای نامرئیست.
SaNaZ
۰
شاهزاده، لُردی که همواره خارج از قصرش مشغول شکار است. مردی که سالبهسال دورتر میشد و دیگر حتی مرا نمیدید.
SaNaZ
۰
مسئله نه خوردن است و نه زندگیکردن. مسئله، دانستن چراست
Zahra Mirzabeiki
۰
مرمرتراشِ خوب، جنسش را میشناسد. حس میکند برش، که گویی از ابتدا وجود داشته و تنها منتظر بوده کشف شود، از کجا باید زده شود و پیکری را که قرار است تراشیده شود، با دقتی میلیمتری درک کرده است. پیکری که تنها جاهلان به پیکرتراش نسبتش میدهند. نه، برعکس... پیکرتراش فقط آن را آشکار میکند. چون استعداد، خلق شکلها نیست، بلکه نمایان کردن این شکلهای نامرئیست.
Amir Hasany
۰
امتحان الهی، ترککردن کسانی که دوست داری نیست، بلکه یاد گرفتن زندگی بدون آنهاست که دوستت ندارند.