سوفی داشت تغییر میکرد، داشت پوست میانداخت. تغییر کمکم رخ داده بود. پی برد دیگر با تغییرکردن نمیجنگد. همه چیز همیشه و همه جا در کل جهان در حال تغییر بود، در طول روز و شب همواره و تا ابد. این تغییر به نحوی بود که هیچ چیز و هیچکس نمیتوانست در برابرش از خود دفاع کند، حتی او.