سالها بود از آدمهای مختلفی خوشش میآمد که شباهت چندانی به او نداشتند. خودش را متقاعد کرده بود که موضوع جاذبهٔ فیزیکی نیست. او فقط مردی بود که سوفی از بودن در کنارش لذت میبرد. مثل پدر، نه عاشق، نه همسر، نه دوست، اما به طریقی ترکیبی از همهٔ اینها.
hamtaf
سوفی داشت تغییر میکرد، داشت پوست میانداخت. تغییر کمکم رخ داده بود. پی برد دیگر با تغییرکردن نمیجنگد. همه چیز همیشه و همه جا در کل جهان در حال تغییر بود، در طول روز و شب همواره و تا ابد. این تغییر به نحوی بود که هیچ چیز و هیچکس نمیتوانست در برابرش از خود دفاع کند، حتی او.
lonely mountain
«چه جور آدمی بود؟»
سوفی به آنتونیا نگاه کرد.
«نمیدونم، دلپذیر بود، خوشرفتار... کم و بیش جذاب.»
lonely mountain