من میفهمیدم که کلمهٔ «مرگ» و مفهوم ضمنیاش ترسناک بود و همیشه آدمها را غمگین میکرد. این واضح بود، اما...
لحن صدای مِی مثل همیشه سرد و بیروح بود: «میدونی، توی این مدرسه... اینجا، سال سوم کلاس شمارهٔ ۳ از همهٔ کلاسهای دیگه به مرگ نزدیکتره. بیشتر از هر کلاس دیگهای توی هر مدرسهٔ دیگهای. خیلی بیشتر.»
«نزدیک به مرگ؟ این چه معنایی...»