
Mia
۳۰
«هوای مورد علاقهم بارون سرد وسط زمستونه. اون لحظهای که میخواد تبدیل به برف بشه.»
=o
۱۳
گفتم: «میدونید، این کتاب فقط برای زنگ تفریحهای بین درس خوندنه.» اما با مقایسهٔ زمانی که برای هرکدام میگذاشتم جواب واقعی چیزی برعکس این بود: در واقع بین مطالعهٔ کتابم گاهی درس میخواندم.
Mia
۱۳
مردم همیشه نقاشی مونش رو اشتباه تفسیر میکنن. در واقع مردِ توی نقاشی نیست که داره فریاد میکشه، بلکه دنیای اطراف اونه. اون فریاد داره مرد رو میلرزونه، برای همین گوشهاش رو گرفته.»
Rin Koharu
۱۳
با لبخندی کمرنگ پرسید: «خب؟ وجود نداشتن چه حسی داره؟»
من جواب دادم: «حس خوبی نیست.»
mahzooni
۵
فکر نمیکنم نیازی به گفتن باشد که هیچ چیزی به شکوه ارتباطات انسان و پرنده نیست، با این حال، من کمی بیشتر از قبل لبخندی را روی لبم حس کردم.
mahzooni
۲
هر حال، وقتی یه سال رفتم بالاتر، گیر کردن توی نفرین کلاس شمارهٔ ۳ تموم میشه.»
mahzooni
۲
با لبخندی کمرنگ پرسید: «خب؟ وجود نداشتن چه حسی داره؟»
من جواب دادم: «حس خوبی نیست.»
NeginJr
۲
«خب؟ وجود نداشتن چه حسی داره؟»
من جواب دادم: «حس خوبی نیست.»
mahzooni
۱
من میفهمیدم که کلمهٔ «مرگ» و مفهوم ضمنیاش ترسناک بود و همیشه آدمها را غمگین میکرد. این واضح بود، اما...
لحن صدای مِی مثل همیشه سرد و بیروح بود: «میدونی، توی این مدرسه... اینجا، سال سوم کلاس شمارهٔ ۳ از همهٔ کلاسهای دیگه به مرگ نزدیکتره. بیشتر از هر کلاس دیگهای توی هر مدرسهٔ دیگهای. خیلی بیشتر.»
«نزدیک به مرگ؟ این چه معنایی...»
mahzooni
۱
چطور میتوانم توصیفش کنم؟ با اینکه به شکلی سرد و شیرین واقعی مینمودند، اما واقعی نبودند. عروسکها انسانهای واقعی را به ذهن میآوردند بدون اینکه آدمهای واقعی باشند. بخشی از جهان فانی بودند، اما بهطور کامل به آن تعلق نداشتند. انگار تنظیم شده بودند تا در این حالتها باشند و سایهای از هستیشان را در این مرز مبهم دوگانه حفظ کنند...
mahzooni
۱
به سختی توانستم قدمی به جلو بردارم و تعادلم را حفظ کنم: «مثل مرگ...»
NeginJr
۱
با اینکه فکر میکنم قبول داشتن او بهعنوان پدر کار سختی است، اما به این معنا نیست که از او متنفر باشم.
NeginJr
۱
اما از شوخی گذشته، آیا همیشه احساسات واقعی آدم چیزی خلاف آنچه میگوید نیست؟
NeginJr
۱
اینجوری نیست که اگه تظاهر کنی همچین حسی نداری اون حس تو رو ترک کنه.
NeginJr
۱
اما صادقانه بگویم که من یکی از آن ترسوهای بزرگ هستم...
NeginJr
۱
برای اونها، من نامرئیام. تو تنها کسی هستی که من رو میبینی
NeginJr
۰
با این وجود اگه واقعاً این چیزیه که میخوای، هیچ دلیلی برای نگرانی و ترس وجود نداره. بهنظر من اصلاً قابل قبول نیست که بدون اینکه امتحانش کنی کوتاه بیای. حالا هر کاری هم که باشه.
NeginJr
۰
از توجه به چیزهایی که وجود ندارن دست بردار
NeginJr
۰
میتونی بهمون بگی خانواده، ولی ما خیلی به هم وصل نیستیم. که مشکلی هم نیست.
کاربر ۹۱۱۷۸۸۴
۰
چهلودومین سال سلطنت امپراتور هیروشیتو. فکر میکنم همون سالیه که اوکیناوا برگردونده شد.»
«اوکیناوا برگردونده شد؟ از کجا؟»
«چقدر خنگی! تا اون موقع تحت سلطهٔ امریکا بود، تا زمانی که جنگ تموم شد.»
«اُه، پس برای همینه که اونهمه قبر اونجاست.»