مرد انگار که بخواهد تلافی سیگار نصفه ماندهاش را در آورد، دست بر نداشت.
«مردم با دو دست، ساق و سالم اینجا در میمانند. تو نصفه من نمیفهمم آمدهای چه کنی! اصلا میخواهم بگویم دست و پاگیر میشوی، جبهه شده بچّه بازی! »
جوان، رو به راننده گفت: «بیزحمت آب بریز. »
مرد ته دبه را بالا آورد و نصف بیشتر آب را ریخت روی گردن جوان و لباسش را خیس کرد.
«بروی خودت هم راحتتری. خدا واجب نکرده، اصلا میخواهم بدانم تو که نمیتوانی سرت را بشویی،