جملات زیبا از متن کتاب پروانه در چراغانی؛ بر اساس زندگی شهید حسین خرازی (قصه‌ی فرماندهان ۵) | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب پروانه در چراغانی؛ بر اساس زندگی شهید حسین خرازی (قصه‌ی فرماندهان ۵)subscriptionAvailable

کتاب پروانه در چراغانی؛ بر اساس زندگی شهید حسین خرازی (قصه‌ی فرماندهان ۵)

۳.۷(از ۱۷ رأی)
نوع کتاب
پدیدآورندگان:
مرجان فولادوند
categoryدسته‌بندی:
دفاع مقدس

قیمت:

۱۳۱,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

مرد انگار که بخواهد تلافی سیگار نصفه مانده‌اش را در آورد، دست بر نداشت. «مردم با دو دست، ساق و سالم اینجا در می‌مانند. تو نصفه من نمی‌فهمم آمده‌ای چه کنی! اصلا می‌خواهم بگویم دست و پاگیر می‌شوی، جبهه شده بچّه بازی! » جوان، رو به راننده گفت: «بی‌زحمت آب بریز. » مرد ته دبه را بالا آورد و نصف بیشتر آب را ریخت روی گردن جوان و لباسش را خیس کرد. «بروی خودت هم راحتتری. خدا واجب نکرده، اصلا می‌خواهم بدانم تو که نمی‌توانی سرت را بشویی،
gold eagle
۳
چطور می‌خواهی بجنگی؟ » امّا جوان، چنانکه حرف‌های مرد را نشنیده باشد، سرش را کج کرد و کفی را که کنار گوش و گردنش مانده بود، نشان داد و گفت: «دستت درد نکند، اینجا را هم... » مرد آب ریخت... «حالا یک چیز شنیده‌اند، همه می‌خواهند بشوند خرازی. یکی نیست بگوید پدر آمرزیده‌ها، او که می‌بینید جنسش فرق دارد. اصلا او می‌نشیند توی سنگر فرماندهی، کنار بی‌سیم، از روی نقشه دستور می‌‌دهد... »
gold eagle
۲
مرد انگار که بخواهد تلافی سیگار نصفه مانده‌اش را در آورد، دست بر نداشت. «مردم با دو دست، ساق و سالم اینجا در می‌مانند. تو نصفه من نمی‌فهمم آمده‌ای چه کنی! اصلا می‌خواهم بگویم دست و پاگیر می‌شوی، جبهه شده بچّه بازی! » جوان، رو به راننده گفت: «بی‌زحمت آب بریز. » مرد ته دبه را بالا آورد و نصف بیشتر آب را ریخت روی گردن جوان و لباسش را خیس کرد. «بروی خودت هم راحتتری. خدا واجب نکرده، اصلا می‌خواهم بدانم تو که نمی‌توانی سرت را بشویی،
gold eagle
۱
و آن اتفاق، انفجاری بزرگ بود که زمین را از هم دراند و هرچه و هرکس را که بود، به هوا برد و به گوشه‌ای انداخت. گرد و غبار که نشست، همه برخاستند، لباس‌هایشان را از خاک تکاندند و در میان گرد و خاک به دنبال هم گشتند. اما او برنخاست. با شکافی در سینه، قلبی که پاره شده بود و لبخندی پر از درد، افتاده بود روی خاک تشنه‌ای که حریصانه خون گرم و جوانش را می‌مکید. جمعه هشتم اسفند ماه هزار و سیصد و شصت و پنج بود و او برای رسیدن به آن، بیست و نه سال راه آمده بود.
اکبر
۰