جملات زیبای کتاب تعقیب مخفیانه سامر | طاقچه
تصویر جلد کتاب تعقیب مخفیانه سامرsubscriptionAvailable

کتاب تعقیب مخفیانه سامر

مجموعه بندیکت (کتاب آخر) ششم

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۱۴ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Waver
۶
من یک خبر جدید برات دارم، تو بی‌نقص نیستی. انسانی.»
Waver
۴
دختر خودم هم‌سن توست و داره دورهٔ گوشواره‌های میله‌ای و خط چشم کلفت رو می‌گذرونه. می‌خواد بره دانشگاه هنر.» خوش به حال دخترش.
Waver
۳
به خروجی اشاره کردم. «اجازه ندید دَر مانع خروجتان بشه.»
Waver
۲
«الکس، نگو میستی و انجل هم اینجا هستند.» «باشه، نمیگم.»
Azin Shams
۲
می‌تونیم الگوها رو عوض کنیم؛ لازم نیست اشتباهات نسل‌های گذشته رو تکرار کنیم.»
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۲
هرگز اجازه نده کسی بداند چقدر چیزی را می‌خواهی یا چقدر رنجیده‌ای.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۲
وقتش رسیده بود دختر خشن درونم را پیدا کنم.
faem
۱
«قدرتم رو بگیر.» «کافیه؟» «خب، سؤال اصلی همین. راستی، این از هملت بود. شکسپیر.» «الان وقت شوخی، روح‌ربا؟» «زمان‌بندی عالی رو از تو یاد گرفتم، کسی که عشقش رو وسط گلوله‌باران اعلام کرد.»
Waver
۱
«چون کتاب‌ها جالب‌اند، غنی هستند، می‌تونند به ما بگن کی هستیم و مردم چی فکر می‌کردند و احساس می‌کردند.»
نیمه پنهان ماه
۱
پدرم مرد جوشی و گاهی خشنی بود و من همیشه با این وراثت درگیر بودم. ولی زود یاد گرفتم اگر خوب تلاش کنیم می‌تونیم الگوها رو عوض کنیم؛ لازم نیست اشتباهات نسل‌های گذشته رو تکرار کنیم.»
نیمه پنهان ماه
۱
حالا به مدل شدن فکر کردی؟» نگاهی به نگهبان انداختم تا کمی صبر کند و با انگشتانم به‌سرعت مشغول بستن پاپیون شدم. «خوب گل می‌کنی.» «اره، می‌تونم تو رزومه‌ام تصورش کنم. درست اون بالا کنار آموزش زنده ماندن در صحرا.»
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۱
من از آن دسته افرادی بودم که همیشه سرم در کتاب بود که اگر فکرش را می‌کردی چندان هم با تلفن فرقی نداشت؛ با کتاب هم، چشم‌هایم به پنجره‌ای دوخته شده بود که به دنیاهای ساختهٔ انسان‌های دیگر دسترسی می‌داد. به نظر می‌رسید همیشه دنبال راهی بودم تا از حقیقت اجتناب کنم! حالا هیچ‌کدام را نداشتم! نه تلفن و نه کتاب تا حواسم را از فکرکردن درمورد تکه‌های خردشدهٔ قلبم پرت کند.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۱
همهٔ وابستگی‌ها، وابستگی خونی نیست.
Azin Shams
۰
همانند امواجی که به سنگ‌ریزه‌های ساحل برخورد می‌کنند، دقایق عمر ما به‌سرعت به نهایت خود می‌شتابند ...
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
از اینکه تسلیم احساساتم شوم خجالت نمی‌کشیدم؛ اگر نمی‌توانستم در عروسی یک دوست خیلی خوب احساساتی شوم، پس کی می‌شدم؟
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
«بیا به‌سلامتی خودمان بنوشیم؛ به‌سلامتی آدم‌هایی که درک نشدند.»
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
«می‌خواهی اون رو بپوشی؟ رنگش بهت نمیاد.» دوباره شروع شد؛ خراش دائمی اعتمادبه‌نفس من. سال‌ها طول کشید تا بفهمم چه‌کار می‌کند. می‌خواست عصبانی و ناراحت شوم تا بتواند حسش کند. «خودم ازش خوشم میاد.»
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
سایهٔ درخت غان نقره‌ای بیرون پنجره مانند ابری از شب‌پره‌های سیاه، روی فرش افتاد. صدای خش‌خش برگ‌ها با نظم بی‌فکر خود آرام‌بخش بود و مرا به، روزهایی که در ساحل کورنیش گذرانده بودم می‌برد؛ وقتی با آسایش روی شن‌های داغ دراز کشیده بودم و دریا با ملایمت به نوک انگشتان پایم می‌خورد. این مکان‌ها را به‌عنوان دفاعی در برابر زشتی‌هایی که در دیگران می‌دیدم، در ذهنم ایجاد کرده بودم.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
«باریکلا دختر. تنها راه شکست دادن مردان خشنی مثل هال رابینسون این‌که مستقیم باهاشون رودررو بشی.» «رودررو بشم؟ اشتباه برداشت کردی. من خیلی جلوترم. اون فقط داره رد عطر شَنل منو دنبال می‌کنه.»
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
به حس بغض فشردهٔ گلویم اعتماد نداشتم.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
اون پسر فقط برای این جوش آورده که نمی‌دونه چطور با یک خانم واقعی برخورد کنه. شک دارم تا حالا کسی مثل تو رو دیده باشه.» «از کجا می‌دونی؟» چشمک زد. «پدر هفت تا پسرم. همه‌چی رو دیدم، عزیز دل.»
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
از گوش‌دادن به موسیقی دست‌شسته بودم چون صدای غرش موتورها حتی موسیقی فلورانس و ماشین با بالاترین صدا را هم خفه می‌کرد.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
«درب بسته بود، هال! باید مفهوم رو می‌رساند. شاید داشتم لباس عوض می‌کردم.» نیشش باز شد. «آدمیزاد به امید زنده است.»
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
با لباس‌خواب در آسیای میانه گیر افتاده بودم. تقریباً خنده‌دار بود.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
وقتی به بدی‌های دنیا نگاه می‌کنم، اغلب می‌بینم زیرش نوعی نعمت در جریان هست!
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
پرسیدم. «تو که ... اونها رو نمی‌کشی، می‌کشی؟» کم‌کم با درک موقعیت به لرزه افتادم. «اگر بتونم نمی‌کشم، شکوفه. برای کنترل شورش به ما گلولهٔ لاستیکی دادن. دارم سعی می‌کنم بهشون احترام یاد بدم.» با چنان لحن خطرناکی این را به من گفت که حس کردم تمام وجودم لرزید.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
خیلی طولانی‌تر از حالت معمول در بغلش ماندم. دیگر قصد نداشتم با کسانی که دوستشان داشتم محتاطانه رفتار کنم.
Nirvana
۰
وقتی احساسات از کنترل خارج شود، هر نوع حفاظ ذهنی سقوط خواهد کرد.
Nirvana
۰
وقتی به بدی‌های دنیا نگاه می‌کنم، اغلب می‌بینم زیرش نوعی نعمت در جریان هست! نوعی خوب که می‌تونه از این جریان پیوند حاصل بشه.