من از آن دسته افرادی بودم که همیشه سرم در کتاب بود که اگر فکرش را میکردی چندان هم با تلفن فرقی نداشت؛ با کتاب هم، چشمهایم به پنجرهای دوخته شده بود که به دنیاهای ساختهٔ انسانهای دیگر دسترسی میداد. به نظر میرسید همیشه دنبال راهی بودم تا از حقیقت اجتناب کنم! حالا هیچکدام را نداشتم! نه تلفن و نه کتاب تا حواسم را از فکرکردن درمورد تکههای خردشدهٔ قلبم پرت کند.