جملات زیبا از متن کتاب بگذار اسبت بتازد | طاقچه
تصویر جلد کتاب بگذار اسبت بتازدsubscriptionAvailable

کتاب بگذار اسبت بتازد

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۱۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
محبوبه زارع

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
نوکر آسید مهدی
۸
رسیدن، پایان راه نیست. یادت باشد، وسعت هر رسیدن به عظمت مقصد بستگی دارد. وصلی که به روی تو گشوده می‌شود، آغاز راهی تازه است. آغاز راهی در ابدیت!
عاطفه سادات
۶
لعنت به دارالاماره، آن هنگام که مسلم را از بلندای بام خود به زمین انداخت! لعنت به تیغ، آن دم که خط حائلی میان سر و تن مسلم کشید! لعنت به کوفه، آن ساعت که تن بی‌جان مسلم را در کوچه و بازارهای خود حرکت می‌داد!
نوکر آسید مهدی
۵
وقت گریز است. تا از خود نگریزی به خویشتن راهت نمی‌دهند!
عاطفه سادات
۳
به جای آنکه دلشوره برگشتِ مرا داشته باشد، زیر لب گفت: کوفه پیش از این هم روسیاه آزمون علی(ع) شده بود. به جایی برو که از ننگ این روسیاهی درآیی، پسر! که من بیهوده اسم تو را حر نگذاشته‌ام!
ftmz_hd
۲
بغضش ترکید و مردانه گریست: امیر! دزدانه به خیمه‌های حسین(ع) نزدیک شدم! داشت با یاران خود حرف می‌زد. میان آن‌ها ایستاد و گفت که بیعت خود را از آن‌ها برداشته! گفت که می‌توانند بروند! شانه‌هایش به وسعت طوفان می‌لرزید. تکانش دادم: حرفت را بزن، عبدالله! سخن حسین(ع) چه ربطی به رفتن تو دارد! مگر تو تحت بیعت اویی! سرش را بالا گرفت و زیر نور مشعل نیمه‌جان، جواب داد: من با او بیعتی ندارم! به قصد خونش آمده بودم! اما... اما گفت: هر کس با من بماند، فردا کشته خواهد شد. از تاریکی شب استفاده کنید و بروید! اما از اینجا دور شوید. زیرا اگر فریاد استغاثه من به گوش کسی برسد و مرا یاری نکند، به عذاب الهی دچار خواهد شد!
ftmz_hd
۱
همه روزها عاشوراست و همه زمین‌ها کربلا!
Mehr
۱
گاهی تنها آرزویت بی‌خبری است. دلت می‌خواهد دنیا را بدهی و از حقیقتی، از واقعیتی بی‌خبر باشی!
Mehr
۱
پلک برهم گذاشتن، گاهی عمیق‌ترین پاسخ به پیچیده‌ترین پرسش دنیاست.
Mehr
۱
گاهی ناخواسته روی در روی همانی قرار می‌گیری که از آن گریزانی! همه راه را دویده‌ای تا از آن دور شوی، اما در ناگهانی‌ترین لحظه، درست در نقطه مقابلت قرار می‌گیرد! مستأصل می‌شوی و خیال می‌کنی کار به آخر رسیده است! اما گاه، درماندگی تنها جاده‌ای است که تو را به رهایی می‌رساند!
Mehr
۱
پدر!؟‌چه چیزی قیمتی بالاتر از حیات دارد که این‌ها به خاطر آن آماده مرگ شده‌اند!؟ زیر لب، بی‌اختیار جواب دادم: آن طور که حسین(ع) به من گفت، عزت انسان از هرچیز بالاتر است!
نـج‌ـوا
۱
آنچه مرا بیش از پیش در خود میخکوب کرد، سخن آخر سلیمان بود: امیر! حسین(ع) با فروشندگان شرط کرده که پس از او مردم را به سوی قبرش راهنمایی کنند و به مدت سه روز میزبان زائرانش شوند.
Mehr
۰
به حضور خود می‌رسی. حضور، همان خلوتی است که در ازدحام حوادث با خود داری! خلوت، آنی نیست که تو به اراده خود به آغوشش پناه ببری. خلسه، خودش تو را می‌جوید! خودش به سراغ تو می‌آید؛ کافی است ظرفیت حضور را در تو پیدا کند. صدا از پنهانی‌ترین خلسه حضور، تو را می‌خواند. صدا در گوش‌هایت طنین یک وحی را می‌نوازد. صدا تو را بشارت می‌دهد؛ به آنچه در باورت نمی‌گنجد!‌به آنچه محالش می‌دانی!
Mehr
۰
تاریکی و نور گاهی در هم می‌آمیزند. تا نور را نبینی، ضلالت خویش را درنمی‌یابی. تلاقی تو را به تماشای دوباره خویش می‌خواند. تا یادت بماند: ابن السبیل آنی نیست که در راه مانده باشد!‌گاهی کسی است که راه را نمی‌داند!
Mehr
۰
دو دستت را که به قنوت می‌گیری، آشیانه‌ای ساخته‌ای برای پرنده بی‌سامان دلت! قنوت، میان‌بری است که تو را از جاده عبور می‌دهد. قنوت، شاهراه عبور توست! تو را با همه فقرت، با همه نیازت در می‌یابد؛ تنها اگر تو آن را دریابی! پس آشیانه بین دست‌هایت را محکم نگه دار!‌نگذار نزاع اهریمن‌های درون، آن را از تو بگیرد!
shido
۰
هدف، جاده می‌خواهد و جاده، سوار!
shido
۰
عطش، آن است که با نوشیدن، شعله‌ورترت کند! عطش آن است که جرعه‌های نوش، تشنه‌ترت سازند! عطش را دریاب و بگذار در ریشه جانت جاری شود. که این است تنها توشه لازم؛ برای راهی که پیش روی توست!
Noha
۰
به جای آنکه دلشوره برگشتِ مرا داشته باشد، زیر لب گفت: کوفه پیش از این هم روسیاه آزمون علی(ع) شده بود. به جایی برو که از ننگ این روسیاهی درآیی، پسر! که من بیهوده اسم تو را حر نگذاشته‌ام!
Noha
۰
دستی بر پای اسب کشید: هنگامی که خود را بر سر دوراهی دیدی، افسار نفست را به اسبت بسپار و بگذار او به جای تو بتازد!
Noha
۰
یاد، نسیمی روح‌افزاست که سحرگاهان در گیسوی پریشان درختان می‌وزد. می‌وزد تا شاخه‌ها و ریشه‌ها بیدار بمانند و ثمره بر بار نشانند. تا نسیم یاد در جان تو وزیدن نگیرد، تاختن هیچ اسبی، تو را به مقصد نخواهد رساند! یادها را در حافظه دل مرور کن! بایست بر سر یادی که زندگی‌ات را معنایی تازه داده است!
نـج‌ـوا
۰
لعنت به دارالاماره، آن هنگام که مسلم را از بلندای بام خود به زمین انداخت! لعنت به تیغ، آن دم که خط حائلی میان سر و تن مسلم کشید! لعنت به کوفه، آن ساعت که تن بی‌جان مسلم را در کوچه و بازارهای خود حرکت می‌داد!
نـج‌ـوا
۰
آزادتر از مسلم روی زمین وجود نداشت؛ آن زمان که بکیربن‌حمران او را به بام قصر می‌برد.
نـج‌ـوا
۰
آتش سینه مسلم، در جان من شعله‌ور شده بود. گمان نمی‌کردم، بعد از او، من مأمور شوم تا حسین(ع) را از رسیدن به کوفه بازدارم! اسب، زخمی‌تر از قبل شیهه کشید. شیهه او را اسب پسرم بکیر، پاسخ داد. در خطی موازی کنار من ایستاد. بکیر سر به گوشم نزدیک کرد: چه شده است، پدر!؟ توقف شما در این نقطه، حساسیت عبیدالله را برمی‌انگیزد! راست می‌گفت. می‌شد از روزنه یکی از دریچه‌های قصر، مرا ببیند که در جوار خون مسلم، همچون حریم بیت‌الله‌الحرام، عابدانه ایستاده‌ام. می‌شد با خودش فکر کند، در لحظه وداع کوفه، آمده‌ام تا با خون مسلم پیمانی تازه کنم.
Noha
۰
پلک برهم گذاشتن، گاهی عمیق‌ترین پاسخ به پیچیده‌ترین پرسش دنیاست.
Noha
۰
ز خیمه دور می‌شدم. فرار می‌کردم؛ با قدم‌های مجرمی که از محکمه عدل می‌گریزد! پدر، وقتی دلتنگ پسر باشد، به صدای سم همه اسب‌های بیابان طمع می‌کند.
Noha
۰
جنگ آغاز شده بود. نقطه شروع آن، سینه من بود.
Noha
۰
حسین(ع) مهلت گرفته بود؟! به گمانم که همه چیز برعکس شده بود. این حسین(ع) بود که به ما مهلت داده بود! او بود که آخرین فرصت را برای بیداری و برگشتن به یزیدیان می‌داد!
Noha
۰
یادت باشد، وسعت هر رسیدن به عظمت مقصد بستگی دارد.