
کتاب نشان حسن
پدیدآورندگان:
لیلا مهدویانتشارات:
انتشارات کتابستان معرفت٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
کاربر ۵۵۶۵۶۷۲
۶۰
- از مرگ پروایمان نیست، اگر بر حق میمیریم.
mohaddese
۳۰
«سرپرستی علی را نبی خدا بر عهده داشت. تمام آن ماه قبل از بعثت را علی همراه با محمد به غار حراء میرفت. میگویند هنگام نزول اقرأ باسم ربک الذی خلق و آغاز نبوت، علی در کنار پیامبر بوده است. او خود هیچگاه از این موضوع حرفی به میان نیاورد؛ اما گاهی حرفهایی میزد که من معنیاش را نمیفهمیدم. علی لحظاتی را دیده است که هیچکدام از ما درک نکردهایم. او صبر و استقامت را از محمد آموخته است.
کاربر۸۳👼
۲۸
آن کسی که همیشه در کنار اباعبدالله قرار دارد، عمویم عباس است. مثل دست راست او، شاید حتی نزدیکتر.
آفتاب
۲۵
ما بهعنوان پسران ابامحمد بهتر از دیگران میدانیم که صلح برای پدر جهاد اکبر بوده است. عدهای از مسلمانان که حتی خود را از شیعیان میدانستند به پدر خرده میگرفتند که ابامحمد از بیم جان خود، صلح کرده است. بهراستی که جهاد پدر با جهل مردم، بزرگتر از جنگیدن با لشکر شام بود.
baraniam
۱۸
- برای چه گریه میکنی یوماه؟ اشک برای چیست؟
- اشک برای عشق است، قاسم! و عشق برای تبعیت و تبعیت برای سرافرازی. اشک میریزم تا خدا به من صبر و سعۀ صدر عطا کند.
- متوجه کلامت نشدم، یوماه! شاعر شدهای؟
- قاسم! مبادا تو و برادرانت لحظهای عمویت فرزند فاطمه را تنها بگذارید!
مهسا
۱۵
«مردم بندگان دنیایند و دین تنها بر زبانهایشان میچرخد. تا آنگاه دین را میخواهند که معاش و منافع دنیاییشان به خطر نیفتاده باشد. پس هرگاه به تنگنا و آزمون افتند، دینداران اندک و کمیاب میشوند!»
صادق حمودی
۱۵
«الهم الرزقنی حبک و حب ما تحبه و حب من یحبک و العمل الذی یُبلِّغنی الی حبک و اجعل حبک اَحَبَّ الاشیاء اِلیَّ»
ftmz_hd
۱۳
شبیهترین انسانها به رسول خدا اینک عازم میدان میشود. بهسمتش شتاب میکنم.
- تو نه علی! بگذار اول من میروم.
دست عمو بر شانهام میخورد.
- تو یادگار برادرمی، حسن!
تاب ماندن ندارم؛ اما عمویم اذن جهاد نمیدهد. صدای عمهام زینب از خیمهها بلند میشود که با رفتن علی به میدان از دوردست فریاد میزند: «یا عماد من لا عماد له.»
علی سوار بر اسب میتازد و میخروشد: «فاینما تولوا فثم وجه الله.»
قلبم در سینه خود را به درودیوار میکوبد. به آسمان نگاه میکنم و دوباره سرتاسر دشت نینوا را از نظر میگذرانم.راست میگوید علی. خدایا، هرجا که نظر میکنم، جز تو نمیبینم!
baraniam
۱۰
شب رفتهرفته آسمان را در سیطرۀ خود میگیرد. صدای گریۀ علیاصغر از خیمۀ رباب به گوش میرسد. خواهرزادهام محمد و دخترعمویم رقیه نیز بیتابند.
رباب، علیاصغر را در آغوش گرفته و میخواهد با لالایی آرامش کند؛ اما کودک آرام نمیشود.
baraniam
۸
«اینک دورانی رسیده که شغالان عرصه را بر شیران تنگ کردهاند.»
ftmz_hd
۷
سخن از میان لبهایم تا نگاه منتظر عمو هروله میکند. تردید پرسیدن، جانم را میستاند. بارها روح از جانم میرود و برمیگردد که با صدایی آهسته لب باز میکنم.
- من نیز کشته خواهم شد؟
چشمهای اباعبدالله از چشمهایم کنده نمیشود. نمیدانم پرسیدنم درست است یا نه. تنها میدانم خونم از خون برادران و عموزادههایم رنگینتر نیست. فقط چند سالی کوچکترم. انتظارم به درازا نمیکشد و اباعبدالله میپرسد: «فرزندم! مرگ در چشمان تو چگونه است؟»
از چشمانش حلاوتی بر جانم میریزد که بدون لحظهای درنگ یا کوچکترین تردیدی، از عمق جانم میگویم: یا عماه!الموت احلی من العسل!
- ای والله! فداک عمّک
فانوس
۶
کلید حل تمام مشکلات، صبر است.
ftmz_hd
۵
«هو الذی انزل السکینة فی قلوب المؤمنین...»
baraniam
۵
صدای کوفتن سم اسب بر زمین ناگاه بلند میشود. انگار صدها سوار هم زمان در دل صحرا به میدان کارزار میآیند. اما یکباره صدا قطع میشود. دشت از نفس میافتد و صدای کرکنندۀ سکوت قلبم را از جا میکند.
نگاهم را از چشمان مخمور و سیاهش به زیر میکشم.
عمویم عباس دستی بر سرم میکشد و میگوید: «یادت نرود قاسم! هو الّذی انزل السکینة فی قلوب المؤمنین.»
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸
۵
خانۀ پدرم، ابامحمد، به دو چیز معروف است: یکی همین بوتههاییاس و دیگر دری که هیچگاه به روی نیازمندان بسته نمیشود
feri
۵
اما ذهن من درگیر سؤال شده است: زبیر. یکی از چهار نفری که دست بیعت با مرتضی داده بود و چندی بعد در جمل بر علی تیغ کشیده بود.
به راستی که آدمیزاد نباید حتی یک دم از خود دور شود و خود را وابگذارد.
feri
۵
بعد از ایمان نوبت عمل است تا معلوم شود عیار ایمانمان چند است.
مهدیه
۴
کریم حجت دوم، که بلندای ردایش تا عرصه و واقعه، احلیمنالعسل شد.
آفتاب
۴
ابامحمد همیشه کلام مولایمان علی را برایم بازگو میکرد که گفت اگر مستمندی را دیدی که توشهات را تا قیامت میبرد و فردا که به آن نیاز داری به تو باز میگرداند، کمک او را غنیمت بشمار و زاد و توشه را بر دوش او بگذار
baraniam
۴
حسن درحالیکه از جای خود برخاسته بود و از پلههای ایوان پایین میرفت، گفت: «اباعبدالله حتی اگر عمویمان نباشند، اماممان که هستند. وقتی آشکارا مولایمان را تهدید میکنند، میتوان خاموش ماند؟»
baraniam
۴
«میگویند تو شبیهترین به مادربزرگمان صدیقۀ طاهره هستی.»
سرانجام لب باز میکند و به من نگاه میکند.
- پس تو هم شبیهترین به پدربزرگمان حیدر باش!
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸
۴
«مرگ هرکسی لاجرم فرامیرسد اما آنچه در این دنیای فانی از خود به یادگار گذاشته باشیم مهم است.»
کاربر ۵۵۶۵۶۷۲
۴
دلی که یاد خدا آن را پر کند، جایی برای خوف ندارد.
حورا
۴
جنگ اول علیاکبر تمام میشود و او بهسمت اباعبدالله شتاب میکند. همه دورش جمع میشویم.
- یا ابتِ، العطش قد قتلنی و ثقل الحدید قد اجهدنی.
لبهایش از شدت تشنگی سفید و ترک خورده شده است. معلوم است تشنگی به مغز استخوانش رسیده که طلب آب میکند. اما نمیدانم چرا به چشمهای عمو نگاه نمیکند. چشمهایش روی دستان عمو مانده است و بالاتر نمیرود.
حالا خوب میفهمم چرا عمویم عمامه از سر باز کرده و به کمر بسته است.
baraniam
۳
شرط آن است که ببینی و بدانی! آن وقت بمانی و دل بسپاری. اول باید انتخاب کنی تا بعد انتخاب شوی.
feri
۳
بعد از اینکه توکل کردی، باید اختیارت را به خدا بسپاری برادر. اسلام یعنی همین.
feri
۳
زینب همیشه می گفت بعد از پدرم، برادرم حسن مظلوم ترین آدمیان است. به راستی که همین گونه بود. آن قدر که در بیت و در سرای امنش هم بر او ظلم روا داشته شد و شوکران از دست جعده نوشید.
M & N
۳
سرش را پایین انداخته و تندتند راه می رود. یک آن سر برمی گرداند. من و عمرو خودمان را در تاریکی کوچه در پناه دیوار، پنهان می کنیم. یک لحظه صورتش را دیدم. چهره اش را با دستار پنهان کرده بود، گرچه لباسش برای اهل مدینه آشناست. کیست که نداند اولاد علی ردای سفید و عبای تیرهٔ سندس به تن می کنند و عمامهٔ سبز به سر می گذارند؟
کاربر ۵۵۶۵۶۷۲
۲
«پدر ما، فرزند حیدر کرّار بود. بیم جان نداشت؛ اما بیم اسلام چرا. اگر در جنگ با معاویه خود و یارانش به شهادت میرسیدند، اسلام و مسلمانان دچار خسران بزرگی میشدند. ریختهشدن این خون در شرایط آن روز سودی نداشت و چه بسا آلامیه با تبلیغات سوء خود ورق را برمیگرداندند. نشنیدهای و ندیدهای در این سالها مکر معاویه چه با یاران پدر و جدمان کرد؟ یاران پدر در آن روزها عدهای سستعنصر و دنیاپرست بودند که به طمع مشتی سیم و زر، جبهۀ نبرد را ترک کردند. مسلمانان به حضور پدر بیشتر محتاج بودند تا شهادت ایشان. پدر خردمندانه صلحنامه را پذیرفتند.»
صادق حمودی
۲
مولایمان اباعبدالله که به ما آموخت با اعمال و نیاتمان خود را بشناسانیم، نه با تیره و اجدادمان.