یک روز مگس نسبتآ باهوشی مدت زیادی دوروبر تار عنکبوت ویزویز میکرد بدون این که رویش بنشیند تا این که عنکبوت پیدایش شد و گفت: «بفرمایید بنشینید.» اما مگس که زرنگتر از این حرفها بود گفت: «من هیچوقت جایی نمینشینم که مگسهای دیگر نباشند، و من مگس دیگری توی خانهات نمیبینم.» پس پرواز کرد و رفت تا اینکه رسید به جایی که مگسهای خیلی زیادی نشسته بودند. داشت بین آنها مینشست که یک زنبور عسل ویزویزکنان گفت: «دست نگهدار، احمق. این، کاغذِ مگسکش است. همه این مگسها آنجا چسبیده و به دام افتادهاند.»
Hasibi