حالا اینجا ایستادهام، وسط راهروی کلیسا... و گریه میکنم، و برای اولینبار از اشکهایم شرمنده نیستم. اجازه میدهم فرو بریزند چون آنها اشکهای خوبی هستند. خب-شاید از روی خوشحالی نباشند، ولی از آن نوعِ همه-چیز-درست-میشود هستند. به خودم میگویم که حق با جناب کشیش است. در تردید، رحمت نهفته است و همهچیز درست میشود.