جملات زیبای کتاب فصل شیدایی لیلاها | طاقچه
تصویر جلد کتاب فصل شیدایی لیلاهاsubscriptionAvailable

کتاب فصل شیدایی لیلاها

نوع کتاب
۴.۴ امتیاز(از ۸۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
سیدعلی شجاعی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
noora
۲۰
آخر آمدی؟ لبخند مهربانی بر چهرۀ امام می‌نشیند: ـ سر بالا بگیر حر... توبه‌ات پذیرفته... چقدر محبوبی اکنون، که خدا توبه‌کنندگان را بسیار دوست دارد... امام دست بر سر حر می‌کشد، روبنده از چهره‌اش می‌گیرد، کفش از گردنش برمی‌دارد و خاک آن بر زمین می‌ریزد و مقابل حر می‌گذارد: ـ سر بالا بگیر حر... این‌جا همیشه دری برای باز آمدن، گشوده است و آغوشی برای برگشتن، گشاده... امام دو دست بر شانه‌های حر می‌گذارد: ـ منتظرت بودیم... خدای تعالی را هزار حمد که عاقبتت به خیر شد... تا بهشت راهی نمانده...
feri
۱۴
همان قوم که آمادۀ قربانی بودند پیش پای امامت شما... ـ همان‌ها به وعده‌های عبیدالله... ـ و تهدیدهایش... ـ امروز مهیای جنگ‌اند با شما... عمرو سر پایین می‌اندازد، چند قطره اشک تند از چشمانش می‌افتد: ـ بازار آهنگران کوفه رونق گرفته است... ـ به ساخت شمشیر و نیزه... ـ و آبدیده‌کردنشان... ـ و لباس رزم از پستوی خانه‌ها بیرون کشیده‌اند... ـ همان‌ها که دیروز، از یکدیگر پیشی می‌گرفتند به مهر کردن نامه‌های دعوتشان... ـ امروز آخرتشان را ارزان به وعده‌های عبیدالله می‌فروشند... ـ یک من جو... ـ یک زین... ـ چند خلخال... ـ کمی بیشتر از بیت‌المال...
feri
۱۳
شمر اما ادامه می‌دهد: ـ امان‌نامه آورده‌ام برای هر چهار پسر ام‌البنین... و پیش از آن‌که دست به شال کمر ببرد، عباس می‌گوید: ـ خدا تو را لعنت کند و امان و امان نامه‌ات را. ما در امانیم، آن‌گاه پسر رسول خدا را امانی نیست؟ مادرت به عزایت سوگوار شمر، رویت در آتش به قیامت؛ مادرمان را بزرگ‌ترین افتخار، کنیزی علی و فرزندان فاطمه. ام‌البنین شیرِ ناجوانمردی نداده‌مان که امروز در امان تو درآییم و برادر تنها گذاریم... خدا نیاورد آن ساعت که مادرمان و ما هر چهار، از شما باشیم...
feri
۱۱
ـ در گوشم دعا کرد، عاقبتت در کنار حسین به خیر شود و با او...
HADIC
۱۱
ـ اف بر تو ای روزگار... که تو را قناعت نیست از آن‌که هر صبح و شام، یار از یار جدا می‌کنی و فراق می‌آفرینی و هجران می‌آوری...
noora
۹
ـ و این زمین، از آن فرزندان و پیروان و زائرانم... تا آن زمان که زمان هست و روزگار پابرجا... تا قیامِ قیامت و آغازِ انجام این دنیا... و همگان بدانند که این سرزمین را، و خاکش که خون ما بر آن ریزند، صاحبی نیست مگر من، حسین پسر دختر پیامبر، که بخشیدمش به آنان‌که بر عزایم اشک فشانند و روی خراشند و جامه چاک دهند. پس هر که به این سرزمین در آید، در خانه خویش پا گذاشته.
noora
۸
ـ سبحان الله زهیر! پسر پیامبر تو را خوانده باشد و تو اسباب حیرانی علم کنی در اجابت؟ حج به آیین جد او کرده‌ای و ابا داری از پاسخ؟ برخیز تا درنگت رنگ غفلت نگرفته، برخیز زهیر...
م.ظ.دهدزی
۷
گزندی به پایت، خنجری است به قلب من...
fatemeh
۶
مردمان بندگان دنیایند و دین بازیچۀ زبان و قافیۀ کلامشان است.
~S.F~
۵
مردمان بندگان دنیایند و دین بازیچۀ زبان و قافیۀ کلامشان است. در دین و با آنند، تا آن‌زمان که معیشت و معاششان را ضمان باشد، دیندارند تا آن‌وقت که این زمین، روزی و روزگارشان ثمر دهد؛ و چون هنگام امتحان آید و هنگامۀ بلا رسد، اندکند مؤمنان...
feri
۴
حمد و سپاس از آن خدای یکتاست، که هر چه اراده کند در بستر فعل جاری شود و هیچ قوت و قدرتی نیست مگر از او، و سلام و درود هم‌او، بر رسولش که خاتم پیامبران است.
محدثه خانوم
۴
پس هر که به این سرزمین در آید، در خانه خویش پا گذاشته.
ژنرالیسم
۳
انّ جدّی الحسین قتلوه عطشانا...
f
۳
پیامبر گفت، به قیامت فقط شیعیان علی را به نام پدر می‌خوانند و باقی به نام مادر، که شرم نباشد از ولادت طهارت...
ستاره
۳
این منزل را نام چیست؟ پیش می‌روم به پاسخ امام: ـ این‌جا را کربلا گویند... امام در چشمانم خیره می‌شود و آرام زمزمه می‌کند: ـ کربلا... کربلا... زانوانش خم می‌شود، آرام می‌نشیند و دست به شن‌های تفتیده می‌کشد. اشک در چشم‌های امام می‌نشیند: ـ خدایا به تو پناه می‌بریم از کرب و بلا، و هر چه اندوه و گرفتاری، و هر چه ماتم و غم... قسم به آن‌که جانم در دست قدرت و اختیار اوست، چنان‌که جدم رسول امین فرمود، این خاک همان است که خونمان بر آن ریزند و قبرهامان در آن جای گیرند.
fatemeh.rasooli
۲
تا ابد کسی نخواهد دانست که امام چه می‌کند، وقتی علی اصغر بر دست می‌گیرد رو به سپاه عمر: ـ ای قوم! یاران و اصحاب و خاندانم کشتید و در خون نشاندید... این طفل شیرخوار را که چون ماهی بر خشکی، از عطش جان می‌دهد به جرعه‌ای سیراب... و حرمله، علی اصغر را چه زود سیراب می‌کند به سه‌شعبه‌ای میان گلو، و دستان امام پر خون... که این آخرین یار... و خون علی اصغر که به زمین نمی‌آید... مهری می‌شود از انگشتر امام، بر صفحات امروز... و میان عاشق و معشوق که: ـ خدایا هر چه مصیبت گوارایم، وقتی تو می‌بینی و برای توست و قضاوت هم به حشر از آن تو...
Mohammad Movahhedi
۲
فریب‌خورده‌ترین و زیان‌دیده‌ترین، آن‌که بازی دنیا باور دارد؛ و بازنده‌ترین، آن‌که دل به این بازی ببازد.
م.ظ.دهدزی
۲
مرا در بهشت بدون تو راه نمی‌دهند حبیب! می‌گویند حبیبت باید بیاید
م.ظ.دهدزی
۲
امام حر را در آغوش می‌گیرد، آن‌قدر طولانی که غبطه می‌نشیند در چشم و دل حبیب و زهیر و عمرو و...
م.ظ.دهدزی
۲
من به یک نگاه امیرالمؤمنین زنده شدم... و اکنون به نگاه تو می‌سوزم و جان می‌دهم... وفادار بودم آیا برایت؟
عاطفه
۲
حسین نزدیک حر می‌آید و دست بر شانه‌اش می‌گذارد: ـ مرحبا به غیرت و معرفت لشگرداریت. و مشکی پر، نزدیک دهان حر می‌آورد: ـ دست پیش آر و سیراب شو. حر با هر جرعه‌ای که خنکای آب، خیره در نگاه حسین می‌نوشد، نوای بشارت بادت بهشت پر جان‌تر در جانش می‌نشیند.
feri
۱
«این فرمان عبیدالله ابن زیاد، والی کوفه، به عمر بن سعد است. تو را چشم خویش گماشتیم بر حسین و فرستادیمت به مصاف، نخواستیم که از باب شفاعت درآیی و میانۀ جدال‌گیری و اسباب آسایش حسین مهیا کنی. دستور این است، یا حسین را تسلیم و دربند نزد من بیاور یا جنگ آغاز کن و هیچ مرد ایشان زنده نگذار و هر زن ایشان در بند کن؛ و بی‌رحمی بر این جماعت چنان تمام دار که حتی جنازه‌هایشان بی‌نصیب نماند. اگر چنین کنی امیر سپاهی، والا این خط از آن شمر است. والسلام.»
زهرا جاویدی
۱
ـ ما را غم جنگ نیست... ـ یا ترس مرگ... ـ که آرزویمان غیر این نیست... ـ و چه سعادت بالاتر... ـ و چه عاقبتی شیرین‌تر از این‌که، در رکابت شمشیر زنیم... ـ و پیش پایت جان دهیم...
ژنرالیسم
۱
امام مدام زمزمه می‌کند: ـ هل من ذاب عن حرم رسول الله... هل من موحد یخاف الله فینا... هل من مغیث یرجوا الله فی اغاثتنا...
naraghi
۱
زهیر! مردمان بندگان دنیایند و دین بازیچۀ زبان و قافیۀ کلامشان است. در دین و با آنند، تا آن‌زمان که معیشت و معاششان را ضمان باشد، دیندارند تا آن‌وقت که این زمین، روزی و روزگارشان ثمر دهد؛ و چون هنگام امتحان آید و هنگامۀ بلا رسد، اندکند مؤمنان...
naraghi
۱
برایم دیداری مهیا کنید با عمر بن سعد، به خلوت و نه به هیاهوی حضور سپاه. نگرانی می‌دود در چهرۀ ما هر سه. می‌خواهم از نامردی این قوم بگویم و ناجوانمردی‌شان، می‌خواهم بی‌تقوایی‌شان را مرور کنم و قساوت‌شان را، می‌خواهم... اما وقتی عباس هست... عباس دو دست بر چشم می‌گذارد: ـ به دیده منت. از خیمه امام بیرون می‌آییم و پیش از آن‌که من از اضطرابم بگویم و نگرانی از جان امام و خطر که... عباس بر اسب نشسته است، انگار عالم به تمام ساکنند و فرمان امام فقط جاری.
آبیِ آسمونی
۱
به هق‌هقی آرام می‌لرزد شانه‌های ما هر سه، امام اما می‌نویسد: ـ و این زمین، از آن فرزندان و پیروان و زائرانم... تا آن زمان که زمان هست و روزگار پابرجا... تا قیامِ قیامت و آغازِ انجام این دنیا... و همگان بدانند که این سرزمین را، و خاکش که خون ما بر آن ریزند، صاحبی نیست مگر من، حسین پسر دختر پیامبر، که بخشیدمش به آنان‌که بر عزایم اشک فشانند و روی خراشند و جامه چاک دهند. پس هر که به این سرزمین در آید، در خانه خویش پا گذاشته.
naraghi
۱
که عباس می‌گوید: ـ برویم که زنده بمانیم؟ بی‌تو؟ هزار لعنت بر روزگاری که تو نباشی و ما باشیم. مگر ما را در زندگی به غیر از تو کاری هست؟ مگر من، جز این نفس می‌کشم که با تو باشم؟ مگر نه این که تو بهانۀ زنده ماندن مایی؟ خدا لحظه‌ای را بعد از تو برایم نخواهد...
naraghi
۱
بابی برای توبه به رویم گشوده... ـ آخر آمدی؟ لبخند مهربانی بر چهرۀ امام می‌نشیند: ـ سر بالا بگیر حر... توبه‌ات پذیرفته... چقدر محبوبی اکنون، که خدا توبه‌کنندگان را بسیار دوست دارد... امام دست بر سر حر می‌کشد، روبنده از چهره‌اش می‌گیرد، کفش از گردنش برمی‌دارد و خاک آن بر زمین می‌ریزد و مقابل حر می‌گذارد: ـ سر بالا بگیر حر... این‌جا همیشه دری برای باز آمدن، گشوده است و آغوشی برای برگشتن، گشاده... امام دو دست بر شانه‌های حر می‌گذارد: ـ منتظرت بودیم... خدای تعالی را هزار حمد که عاقبتت به خیر شد... تا بهشت راهی نمانده...
sefatemehm
۱
حسین برمی‌خیزد: ـ ما برای اسب و شمشیرت نیامدیم که بستانیمش، در پی خودت بودیم... گفتمت که بارانی برای شستن معاصی‌ات می‌بارد... حال که زیر سقف انکاری... و قصد رفتن می‌کند: ـ اما خیمه‌ات را تا می‌توانی دور ببر... بسیار دور... که هر که فریاد یاری‌خواهی ما بشنود و جوابی به طلب نصرتمان نیاورد، در قیامت به روی در آتش است...