
کتاب سقای آب و ادب
پدیدآورندگان:
سیدمهدی شجاعیانتشارات:
انتشارات نیستان هنر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
نورا
۱۴۶
آنها که دوستشان میداشتم، رفتند.
و من ماندهام در میان آنان که دوستشان نمیدارم.
🌸فطرس🌸
۹۳
آنچه اکنون سکینه در مورد عمو به بچهها میگوید، غلوّ و اغراق نیست، باور یقینآکندۀ سکینه است.
ـ دمی دیگر همگی به دستهای با کفایت عباس، سیراب میشوید.
ـ تاب بیاورید تا عمو برایتان آب بیاورد.
ـ عمو اگرچه مشک را برده است امّا بعید نیست که فرات را بیاورد.
ـ دشمن!؟ دشمن از شنیدن نام ابوفاضل میگریزد، چه رسد به دیدن سایهاش، چه رسد به شنیدن صدای پای اسبش.
گویی که دلهای نازک همۀ کودکان، به ضریح دستهای ابوالفضل، گره خورده است.
عباس اکنون فقط یک عمو نیست، یک سوار با مشک آب نیست، تنها امید زندگی است، تنها روزنۀ حیات و تنها بهانه زیستن است.
امیدی است که محقق خواهد شد، روزنهای است که گشوده خواهد ماند، و بهانهای است که به دست خواهد آمد.
نورا
۹۳
و ما همواره حسرت میکشیم و افسوس میخوریم که چرا مردم؛ بسیاری از مردم، اغلب مردم، با شنیدن و تعقّل کردن بیگانهاند!؟
مشکیجه:)
۸۲
لم نفعل ذلک؟
چرا چنین کنیم؟
لنبقی بعدک؟
برای اینکه بعد از شما بمانیم؟!
لاارنا الله ذلک ابدا.
خدا هرگز چنین روزی را نیاورد.
315
۷۹
«وقتی که تو بر اسب سوار میشوی، ماه باید پیاده شود از استر آسمان»
کاربر ۲۵۴۱۳۴۴
۷۱
حیات همه از آب است و تو حیاتبخش آبی عباس من!
مشکیجه:)
۵۷
اما ماه بنیهاشم را فقط پدر نگفت، هر کس که روی ماه تو را دید، گفت.
saeed
۵۷
هر که به حسین دل میسپارد، پیداست که دلی برای سپردن دارد.
هر که برای حسین اشک میریزد، پیداست که چشمی برای گریستن و اشکی برای ریختن دارد. هر که در مصیبت حسین، دلش میشکند و اشکش جاری میشود، پیداست که اهل محبت است. و هر که اهل محبت است، مجذوب حسین میشود؛ دیر یا زود، خودآگاه و ناخودآگاه.
و هر که مجذوب حسین شود، از جنس حسین میشود، متصف به صفات حسین میشود. متخلّق به اخلاق حسین میشود.
و در دنیا هر که از جنس حسین باشد، هر که مجذوب حسین بشود، هر که با حسین پیوند بخورد، هر که حسینی شود، در جهان آخرت نیز حسین سراغش را میگیرد، پیدایش میکند و رفاقت و شفاعت و همدمیاش را با او ادامه میدهد.
ir.mimhae
۵۳
اما پدر در واپسین لحظات حیات، آنگاه که در بستر شهادت آرمیده بود و آخرین وصایای خویش را به اطرافیان میفرمود، ناگهان تو را صدا زد.
تو شتابناک پیش رفتی و در کنار بستر او زانو زدی. پدر همچنانکه خفته بود، دست بر شانههای تو گذاشت و فرمود:
«عباس من! به زودی سبب روشنی چشم من در قیامت خواهی شد. در عاشورا وقتی وارد شریعه شدی، مبادا که آّب بنوشی و برادرت حسین، تشنه باشد.»
آسمان
۴۸
عموجان!
ای عموی عزیزتر از جان! عموی دست شسته از جان! عموی دست داده به جانان!
ای ملتقای زمین و آسمان!
ای محصول بیبدیل پیوند، میان حبلالمتین و امّالبنین! ای ماهجبین سدرهنشین!
Yas Balal.جواد عطوی
۳۶
نمیدانم به دست تضرع کدام دخیل بستهای یا دعای نیمه شب کدام دلشکستهای یا نَفَس اعجازگر کدام رسول کمر به کرامت بستهای، خدا لباس کنیزی این خاندان را بر تنم پوشاند.
این لباس آنقدر بر تن من گشاد بود که من در آن گم میشدم اگر خدا دست مرا نمیگرفت.
این وصلت، هزاران پا از سر من زیاد بود اگر دست خدا مرا از زمین بلند نمیکرد.
تو مبادا گمان کنی که ما همسان و همشأن این خانوادۀ بینظیریم.
اینها تافتههای جدابافته عالمند.
آسمان
۳۰
«ماه اگر در روز طلوع کند، از جلای خودش میکاهد. این چه ماهی است که رنگ از رخ روز میزداید و با ظهورش روشنایی روز را کمرنگ میکند!؟»
zrnia
۲۸
من فرزند آن پدری هستم که حاضر نبود حکومت بر جهان هفتگانه را بپذیرد، به این بها که پوست جویی را به ستم از دهان مورچهای بگیرد.
«به خدا سوگند که اگر هفت اقلیم جهان را به من بسپارند و مرا حاکم مطلقالعنان هر چه در زیر آسمان، بگردانند، منوط به این که پوست جویی را از دهان مورچهای به ستم بستانم، نمیپذیرم.
ÁTRIN
۲۴
و آن زمان که علی، او را در آغوش گرفت و نقاب از چهرهاش برداشت تا عرق از پیشانیاش بسترد و روی ماهش را ببوسد، تازه همه فهمیدند که این، عباس علی است، ماه بنی هاشم که هنوز پا به سال سیزده نگذاشته است و هنوز مو بر چهرهاش نروییده است.
لبیک یا صاحب زمان
۲۳
اکنون این اوست و آب و مشک خالی و بچههای حسین.
اکنون این اوست و لبهایی که از تشنگی ترک خورده.
اکنون این اوست و تنی که از تشنگی ناتوان شده.
اکنون این اوست و جگری که از تشنگی تاول زده.
اکنون این اوست و هجوم لشگر عقل از هزار سو که او را به نوشیدن آب ترغیب میکند:
تو علمدار لشگر حسینی، باید استوار بمانی.
تو محافظ بچههای حسینی، باید توان در بدن داشته باشی.
تو تکیهگاه سپاه حسینی، نباید فرو بریزی
Reyhane
۲۲
با این همه زخم، هنوز ماه بنی هاشمی عباس!
F8
۲۰
ـ عمو اگرچه مشک را برده است امّا بعید نیست که فرات را بیاورد.
"مُسٰافِرِمٰاھ؛
۲۰
عشق حسین، آنچنان در تار و پودِ او تنیده شده که جز حسین، هیچکس را نمیبیند و جز صدای او هیچ صدایی را نمیشنود و جز رایحۀ او هیچ بویی را به مشام، راه نمیدهد.
ـmatildaـ
۲۰
ذهب الذّین اُحبّهم
و بقیت فی من لا احبّه
آنها که دوستشان میداشتم، رفتند.
و من ماندهام در میان آنان که دوستشان نمیدارم.
zrnia
۲۰
آن طلب که در «هَلْ مِنْ ناصرٍ ینْصُرُنی» است، برای یاری من نیست.
من مردم را به یاری خودشان فرا خواندهام. من مردم را به یافتن خودشان دعوت کردهام.
من آن سرشت الهی مردمام که در دشت غفلتشان فراموش گشتهام.
من آن «فِطْرتَ الله» ام که «فَطَرَ الناسَ عَلَیها».
من آن خود حقیقی مردمام که مغفول و مهجور ماندهام.
من آمدهام که آن پیمان پیشین مردم را، آن پاسخ «اَلَسْتُ بِرَبِّکمْ» را یادشان بیاورم.
m.salehi77
۱۹
امّالبنین پریشان و آشفته و بی هیچ درنگ و مقدمهای میپرسد:
ـ از کربلا چه خبر؟! این مصائب دهشتناک که دهان به دهان میگردد، درست است!؟ حقیقت دارد!؟
بشیر، کتمان و پنهان کردن خبر را نه میتواند و نه مجاز میشمرد. تنها راهی که برای تلطیف آن به ذهنش متبادر میشود، تقطیع کردن آن است، پس، جویده و زیر لب میگوید:
ـ گویا در میان شهدای کربلا، نامی هم از فرزند رشید شما هست.
امّالبنین که پیداست هنوز به پاسخ سؤال خود نرسیده، باز میپرسد:
ـ از کربلا چه خبر؟
بشیر یک قدم پیشتر میگذارد در بیان خبر و کمی بلندتر میگوید:
ـ در کربلا، یکی ـ دو تن از فرزندان شما نیز، به مقام رفیع شهادت...
امّالبنین ـ علیرغم اینکه ستون استوار صبوری و حلم است ـ بلندتر، محکمتر و بیتابتر میگوید:
ـ اینها که پاسخ سؤال من نیست. بندبند دلم را گسستی از اضطراب و التهاب. همۀ فرزندان من و تمام آنچه زیر این آسمان کبود است، فدای ابا عبدالله. کربلا یعنی حسین. از حسین چه خبر!؟
Yas Balal.جواد عطوی
۱۷
ببین! عباس من!
نسبت تو و فرزندان فاطمه، نسبت برادر با برادر و خواهر نیست.
همچنانکه نسبت من با علی، نسبت همسر و شوهر نیست.
mansore
۱۷
بزرگترین موهبت خداوند متعال در حقّ من این است که به من رخصت داده تا حسین را دوست داشته باشم، عاشق حسین باشم و فدای حسین بشوم. مگر چند نفر در عالم به این افتخار که من رسیدهام، نائل شدهاند.
من زنده ام و غزل فکر میکنم
۱۷
به من فکر نکن. من جگرم سوختۀ عطش کودکان حسین است. این جگر به خوردن آب خنک نمیشود. فقط به بردن آب خنک میشود.
zrnia
۱۵
چه کسی میتواند ادعا کند که داشتن یک آینه تمامنما از خداوند را آرزو ندارد؟ چه کسی دوست ندارد که خدایی ملموس و محسوس در کنار خود داشته باشد؟ چه کسی به دنبال یک تجلیگاه تمام و کمال از خداوند بر روی زمین نمیگردد؟
m.salehi77
۱۴
ماه، روشنیاش را، گرمیاش را، هستیاش را و هویتش را از خورشید میگیرد.
و ماه، بدون خورشید به سکهای سیاه میماند که فاقد هویت و ارزش و خاصیت است.
و آنها که مرا به لقب قمر، مفتخر ساختهاند، نسبت میان ماه و خورشید را چه خوب میفهمیدهاند!
من به طفیلی حسین آمدهام و به عشق حسین زیستهام.
من آمدم که عاشقی را به تجلی بنشینم. من آمدم که دوست داشتن را معنا کنم. امّا آسمان عشق حسین، بلندتر از آن است که پرنده عاشقی چون من بتواند بر آستان عظمتش بال ارادت بساید.
بزرگترین موهبت خداوند متعال در حقّ من این است که به من رخصت داده تا حسین را دوست داشته باشم، عاشق حسین باشم و فدای حسین بشوم. مگر چند نفر در عالم به این افتخار که من رسیدهام، نائل شدهاند.
Zeinab
۱۴
عباس برای سکینه تجسّم علی است.
هیچــ🌱ـــــ
۱۴
چنین نیست که زندگی عباس در کربلا به پایان برسد. زندگی عباس، از کربلا آغاز میشود.
ensieh
۱۳
گویی که در خلقت عباس، خدا از افق «فتبارکالله» خویش هم فراتر رفته است و عباس را چون نشان افتخاری بر سینه «احسنالخالقین» خویش آویخته است.
آرتمیس
۱۲
اکنون هیچکس در اطراف عباس نمانده است.
همه از ترس این که حسین، به انتقام خون برادر، از دم تیغشان بگذراند و جانشان را بستاند، گریختهاند. و نمیدانند که با رفتن عباس، قوّت و توش و توان حسین رفته است، پشت حسین شکسته است.