
کتاب مقدونیه از تهران دور نیست
پدیدآورندگان:
نیره پازوکیانتشارات:
نشر برج٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
حسین احمدی
۱۰
«من میتوانم درمورد خانه ساعتها برایتان حرف بزنم. من معنی خانه را خیلی خوب میفهمم. شاید به دلیل اینکه معنی دربهدری را خوب میفهمم. گاهی آدم چیزی را که هیچوقت نداشته بهتر از چیزی که همیشه داشته میفهمد. حالا میخواهم یکی دو تا عکس نشانتان بدهم.»
حسین احمدی
۷
وطن که مهربان نباشد وطن نمیباشد.
امینه
۷
خیلی چیزها دست خودمان نیست، ولی آرزوهامان که دست خودمان است.»
حسین احمدی
۶
«آدم وقتی مادر میشود بچهاش میشود یک تکه از خودش، آرزوهاش با آرزوهای بچهاش یکی میشود.»
امینه
۵
زندگی به آدمها درس میدهد و آدمها را آدم میکند.»
محسن
۵
لرزیدن زمین که تمام شد، کسوکارمان را از زیر خاک و آوار بیرون آوردیم و دوباره زیر خاک کردیم.
حسین احمدی
۳
قطار سوت کشید و از جا کنده شد. آنتونیو گفت: «راهآهن را انگار آفریدهاند برای خداحافظیهای غمانگیز.»
کلاهم را تا روی گوشها پایین کشیدم و گفتم: «برای خداحافظیهای عاشقانهٔ دردناکِ همراه با اشک و آه و ناله.»
محمدعلی عضدی
۳
دوری هیولایی بود، فاصله آدمها را عوض میکرد و من میرفتم جایی که نمیدانستم چه سرنوشتی برایم رقم خواهد
محمدعلی عضدی
۳
«دوری رنج و درد دارد. فاصله هیولایی است. نیمی از ما را با خود میبرد به جایی که با آن آشنا نیستیم. نیمی از ما که میماند دیگر برای خودمان هم آشنا نخواهد بود»
monir
۳
«وقتی پایت را به این دنیا گذاشتی، بالاخره یک جوری بزرگ میشوی.
کاربر ۳۷۹۳۱۳۰
۳
خیلی چیزها دست خودمان نیست، ولی آرزوهامان که دست خودمان است.»
کاربر ۳۷۹۳۱۳۰
۳
«کسی که ویرانی خانهاش را دیده...»
«میداند که همهچیز ناپایدار است.»
«میداند که همهچیز ناپایدار است.»
«که ویرانی پشت همهچیز پنهان است.»
«که ویرانی پشت همهچیز پنهان است.»
«و جنگ موهبتی نیست که نتوان...»
«و جنگ موهبتی نیست که نتوان...»
«که نتوان از آن اجتناب کرد.»
«که نتوان از آن اجتناب کرد.»
«زیرا ویرانی و مرگْ گرسنگی و بیماری و آوارگی به دنبال دارد.»
«زیرا ویرانی و مرگْ گرسنگی و بیماری و آوارگی به دنبال دارد.»
monir
۲
عاشق مرد هرزه بودن، زن را دق میدهد
monir
۲
فاصله آدمها را عوض میکند.
pardis
۲
آدمها زندهاند. زیر خاک هم مدفونشان کنی، بالاخره جوانه میزنند.
کاربر ۳۷۹۳۱۳۰
۲
برای کسی که توی خانه بزرگ نشده هیچجا خانه نیست و همهجا خانه است.»
کتابها مرا صدا میزنند...
۲
گاهی توی خواب مثل ناظری وحشتزده که هیچ کار از دستش برنمیآید میایستم و همهچیز را تماشا میکنم.
کتابها مرا صدا میزنند...
۲
عاشق مرد هرزه بودن، زن را دق میدهد.
کتابها مرا صدا میزنند...
۲
خبر نداری سی سال است زندانیمان کردهاند توی زندانهای بزرگی که نمیفهمیم بیرون آنها چه میگذرد و دنیا به کجا میرود. عروسی راه میاندازید، بچه میآورید. آنوقت میگویی به شکم من چهکار داری؟ من کاری به شکم تو ندارم. حرفم این است که چطور بوی جنگ را حس نمیکنید؟
کتابها مرا صدا میزنند...
۲
«گمان کنم ریشهٔ آدمها همان جایی است که متولد میشوند و مدتها زندگی میکنند. ریشهٔ تو هم حتماً در ایران است.»
حسین احمدی
۱
«آرزوهاتان... کمی هم به آرزوهاتان فکر کنید. هر دو توی این داروخانهٔ پوسیده، نگران نان شبتان، گیر افتادهاید. ترس از جیب خالی همهتان را گیر انداخته.»
محسن
۱
«کسی که ویرانی خانهاش را دیده...»
«میداند که همهچیز ناپایدار است.»
کتابها مرا صدا میزنند...
۱
«ببینید بر سر ما چه آوردهاند؟ خانههامان را بر سرمان خراب کردهاند. ما دیگر هرگز آدمهای آسودهای نخواهیم بود. عنان زندگیمان در دست شیطان است.»
حسین احمدی
۰
«ما بدون اینکه بخواهیم به این دنیا میآییم. کجا؟ نمیدانیم. کِی؟ آن را هم نمیدانیم. کنار چهکسانی؟ چه سرنوشتی قرار است داشته باشیم؟ سهم ما از خوشبختی و بدبختی، از درد و لذت، چقدر است؟ نمیدانیم، درست مثل گوسفندی که گوشهٔ باغمان بستهایم. فکرش را که میکنیم، مغزمان از اینهمه کوچکی و حقارتمان سوت میکشد. خب، حالا من از شما میپرسم، دکترجان! چرا وقتی ناگهان میفهمیم همهمان ولمعطلیم، به هم کمک نکنیم که این زندگی برایمان آسانتر بگذرد؟»
حسین احمدی
۰
«اینطور نیست؟ درست نمیگویم؟ تا حالا به چیزی اعتقاد داشتهای که مثل خیلیها بتوانی پایش بایستی؟»
روی سکو بوی زغالسنگ و قهوه قاتی بود. ایستگاه خلوت بود. روی نیمکتها زوجها به هم چسبیده بودند. قطارها با کوپههای خالی بهسمت مقصد میرفتند. آنتونیو دکمهٔ کتش را بست و سرش را میان شانهها برد و گفت: «پیش نیامده، من نه جنگ دیدهام و نه بگیروببند. نمیدانم تا کجا میتوانم پای اعتقادم بایستم.»
محسن
۰
«دوری رنج و درد دارد. فاصله هیولایی است. نیمی از ما را با خود میبرد به جایی که با آن آشنا نیستیم. نیمی از ما که میماند دیگر برای خودمان هم آشنا نخواهد بود»
محسن
۰
سانیا میپرد روی زانوهام مینشیند. تمبرهایی که به پیشانیاش چسبانده عکسِ گل و پرنده دارد و زیرش تاریخ نوروزهای ۱۳۶۴ و ۱۳۶۷ نوشته شده. یک تمبر نشانم میدهد و میپرسد: «چرا این دو تا آقا دارند همدیگر را بوس میکنند؟»
«این آقا نخستوزیر است و اینیکی رئیسجمهور. اینجا نوشته هفتهٔ دولت.»
سانیا ریزریز میخندد و میپرسد: «در این هفته همه همدیگر را بوس میکنند یا فقط نخستوزیرها و رئیسجمهورها همدیگر را بوس میکنند؟»
محسن
۰
«من میتوانم درمورد خانه ساعتها برایتان حرف بزنم. من معنی خانه را خیلی خوب میفهمم. شاید به دلیل اینکه معنی دربهدری را خوب میفهمم. گاهی آدم چیزی را که هیچوقت نداشته بهتر از چیزی که همیشه داشته میفهمد.
محمدعلی عضدی
۰
با خودم فکر میکنم زندگی باید چیزی باشد که من منتظرشم، چیزی که همهٔ این سالها منتظرش بودم. چهچیز؟ نمیدانم.
monir
۰
وطن که مهربان نباشد وطن نمیباشد.