پشتسر زمستان غمزده بهار آمده بود. ایستادم به تماشای درخت. روسری نبود. جای زخمها پوست تازه گرفته بود. از توی حفرهٔ روی سینهاش گیاه زیبایی سبز کرده بود و آویزان شده بود. مثل بچهٔ درخت بود؛ مثل وقتهایی شده بود که فریبا میگفت: «درخت میخنده!»
Fatemeh