او شرابِ بوسه میخواهد زِ من
من چه گویم قلبِ پرامید را
او به فکرِ لذت و غافل که من
طالبم آن لذتِ جاوید را
من صفایِ عشق میخواهم از او
تا فدا سازم وجودِ خویش را
او تنی میخواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من میگوید ای آغوشِ گرم
مستِ نازم کن که من دیوانهام
من به او میگویم ای ناآشنا
بگذر از من، من تو را بیگانهام