جملات زیبا از متن کتاب دیوان اشعار فروغ فرخ زاد | طاقچه
تصویر جلد کتاب دیوان اشعار فروغ فرخ زادsubscriptionAvailable

کتاب دیوان اشعار فروغ فرخ زاد

پرواز را به خاطر بسپار

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۵۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
فروغ فرخزاد

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
FEDA
۲۲۴
دوست دارمش... مثلِ دانه‌ای که نور را مثلِ مزرعی که باد را مثلِ زورقی که موج را یا پرنده‌ای که اوج را دوست دارمش...
Setak
۷۳
هر چه دادم به او حلالش باد غیر از آن دل که مفت بخشیدم
sepideh
۷۳
او شرابِ بوسه می‌خواهد زِ من من چه گویم قلبِ پرامید را او به فکرِ لذت و غافل که من طالبم آن لذتِ جاوید را من صفایِ عشق می‌خواهم از او تا فدا سازم وجودِ خویش را او تنی می‌خواهد از من آتشین تا بسوزاند در او تشویش را او به من می‌گوید ای آغوشِ گرم مستِ نازم کن که من دیوانه‌ام من به او می‌گویم ای ناآشنا بگذر از من، من تو را بیگانه‌ام
mobina
۷۱
پیشانی ار زِ داغِ گناهی سیه شود بهتر زِ داغِ مهرِ نماز از سرِ ریا نامِ خدا نبردن از آن بِه که زیرِ لب بهرِ فریبِ خلق بگویی خداخدا ما را چه غم که شیخ شبی در میانِ جمع بر رویمان ببست به شادی درِ بهشت او می‌گشاید... او که به لطف و صفایِ خویش گویی که خاکِ طینتِ ما را زِ غم سرشت
Bard
۷۰
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی‌ست
شیدا
۵۷
رفته است و مهرش از دلم نمی‌رود ای ستاره‌ها، چه شد که او مرا نخواست؟ ای ستاره‌ها، ستاره‌ها، ستاره‌ها پس دیارِ عاشقانِ جاودان کجاست؟
Setak
۴۶
... مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن متعهد کرده است
میمی
۳۹
از آینه بپرس نامِ نجات‌دهنده‌ات را
MELIKA
۳۷
می‌روم خسته و افسرده و زار سویِ منزلگه ویرانهٔ خویش به خدا می‌برم از شهرِ شما دلِ شوریده و دیوانهٔ خویش می‌برم تا که در آن نقطهٔ دور شست و شویش دهم از رنگِ گناه شست و شویش دهم از لکهٔ عشق زین همه خواهشِ بیجا و تباه می‌برم تا زِ تو دورش سازم زِ تو، ای جلوهٔ امیدِ محال می‌برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یادِ وصال
HaleH.Eb
۳۳
من از جهانِ بی‌تفاوتیِ فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم
Aika
۲۶
آه اگر باز به سویم آیی دیگر از کف ندهم آسانت
𝐭𝐞𝐚𝐟𝐚
۲۵
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جز گریز برایم نمانده بود این عشقِ آتشینِ پر از دردِ بی‌امید در وادیِ گناه و جنونم کشانده بود
mobina
۲۴
آه ای زندگی، منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم
mobina
۲۳
اکنون منم که خسته زِ دامِ فریب و مکر بارِ دگر به کنجِ قفس رو نموده‌ام بگشای در که در همه دورانِ عمرِ خویش جز پشتِ میله‌هایِ قفس خوش نبوده‌ام پایِ مرا دوباره به زنجیرها ببند تا فتنه و فریب زِ جایم نیفکند تا دستِ آهنینِ هوس‌هایِ رنگ‌رنگ بندی دگر دوباره به پایم نیفکند
Setak
۲۲
آسمان می‌دود زِ خویش برون دیگر او در جهان نمی‌گنجد آه، گویی که این همه «آبی» در دلِ آسمان نمی‌گنجد
میم الف
۲۰
‫و این جهان پر از صدایِ حرکتِ پاهایِ مردمی‌ست ‫که همچنان که تو را می‌بوسند ‫در ذهنِ خود طنابِ دارِ تو را می‌بافند
Mahdi.fo
۱۸
پیشانی ار زِ داغِ گناهی سیه شود بهتر زِ داغِ مهرِ نماز از سرِ ریا
saturn
۱۸
با آن که رفته‌ای و مرا برده‌ای زِ یاد می‌خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
saturn
۱۸
او که از من برید و ترکم کرد پس چرا پس نداد آن دل را وای بر من که مفت بخشیدم دلِ آشفته‌حالِ غافل را
saturn
۱۷
در دلش جایی اگر بود مرا پس چرا دیده زِ دیدارم بست
saturn
۱۷
دیدمت شبی به خواب و سرخوشم وه... مگر به خواب‌ها ببینمت
Shivayi
۱۶
آری، آغاز دوست داشتن است گرچه پایانِ راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
mobina
۱۵
بی‌صدا نالم که این است آنچه هست خود نمی‌دانم که اندوهم زِ چیست زیرِ لب گویم، چه خوش رفتم زِ دست همزبانی نیست تا برگویمش رازِ این اندوهِ وحشتبارِ خویش بی‌گمان هرگز کسی چون من نکرد خویشتن را مایهٔ آزارِ خویش از من است این غم که بر جانِ من است دیگر این خودکرده را تدبیر نیست
saturn
۱۵
گاه می‌گوید که کو، آخر چه شد؟ آن نگاهِ مست و افسونکارِ تو دیگر آن لبخندِ شادی‌بخش و گرم نیست پیدا بر لبِ تبدارِ تو من پریشان دیده می‌دوزم بر او بی‌صدا نالم که این است آنچه هست خود نمی‌دانم که اندوهم زِ چیست زیرِ لب گویم، چه خوش رفتم زِ دست
mobina
۱۴
آه، ای مردی که لب‌هایِ مرا از شرارِ بوسه‌ها سوزانده‌ای این کتابی بی‌سرانجام است و تو صفحهٔ کوتاهی از آن خوانده‌ای!
Vepital
۱۴
شعر گفتم که زِ دل بردارم بارِ سنگینِ غمِ عشقش را شعر خود جلوه‌ای از رویش شد با که گویم ستمِ عشقش را
HaleH.Eb
۱۳
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد و ماهیان چگونه گوشت‌هایِ مرا می‌جوند چرا مرا همیشه در تهِ دریا نگاه می‌داری؟
Tania
۱۳
آیا شما که صورتتان را در سایهٔ نقابِ غم‌انگیزِ زندگی مخفی نموده‌اید گاهی به این حقیقتِ یأس‌آور اندیشه می‌کنید که زنده‌هایِ امروزی چیزی به جز تفالهٔ یک زنده نیستند؟
سارا
۱۲
فردا اگر زِ راه نمی‌آمد من تا ابد کنارِ تو می‌ماندم
میم الف
۱۲
‫و زخم‌هایِ من همه از عشق است ‫از عشق، عشق، عشق