در سینهام سنگینی وحشتناکی را حس میکنم، و در درونم یک حس انحلال پایانناپذیر دارم. قلبم، همین ماهیچهٔ تپندهای که در سینه دارم، از من فرار میکند و برای خود مستقل شده، زیادی تند میتپد و ضربانش با من ناهماهنگ است. این مصیبت ابداً روحی-روانی نیست بلکه کاملاً جسمانی است و سرشار از انواع دردها و تحلیل رفتن توانمندیها. گوشت تن، ماهیچهها، اندامهای مختلف همگی در معرض خطرند. بدنم در هیچ وضعیتی راحت نیست. دلم تا هفتهها درد میکند و یک حس گرفتگی و دلشورهٔ قاطع و مطمئنی دارم که انگار شخص دیگری هم قرار است بمیرد و این عزا ادامهدار خواهد بود