
ekigai
۳۶
«امید از دست نرفته؛ فقط گم شده.»
ن. عادل
۱۷
حالا به کسی نیاز داشت که تنهایش نگذارد و هیچکس دیگری حاضر نبود همدمش شود.
KokO3AbZ
۱۷
ترس که بد نیست. ذات زندگی همین است که از نقطهٔ پایان خود بترسد. همین باعث میشود مطمئن شوم که ما حقیقتاً زندهایم.
ن. عادل
۱۶
ولی زمانه تغییر کرده و اگه ما هم با زمانه تغییر نکنیم، زیر دستوپای اونچه که پیشرومونه له میشیم.
A
۱۳
مرد با مهربانی میگوید: «سلام.» هوش و حواسش آنقدر سر جایش هست که متوجه شود لابد خیلیوقت است آنجا نشسته.
با صدای گرفته و خشداری جواب میدهد: «سلام. الان... در حال دویدن نبودیم؟ آره، یه خبری شده بود و داشتیم فرار میکردیم...»
لبخند مرد جان میگیرد. چشمهایش از اشک پر میشوند و چنان آرام فرومیافتند که گویی گرانش هم آرامتر و آسانگیرتر شده.
سیترا میپرسد: «اون اتفاقها مال کِی بود؟»
روئن جواب میدهد: «یه لحظه پیش، همین یه لحظه پیش بود.»
joghataee
۱۱
ساده بود، بعضی چیزها بودند که باعث میشدند فرد احساس زنانگی کند و چیزهای دیگر حس مردانهای به او میدادند. مگر همه، فارغ از جنسیتشان، چنین احساسهایی نداشتند؟ یا نکند کسانی که یکی از دو جنسیت موجود را پذیرفته بودند، خود را از چیزهایی که در یک قالب مشخص نمیگنجید محروم میکردند؟
*Fatima*
۷
تنکامنین به او گفت: «این هم درسی باشه برای تحقیقاتت: پیدا کردن چیزی که جلوی چشمت پنهان شده، از همهچی سختتره.»
*Fatima*
۶
گریسون گفت: «من هیچوقت نمیتونم بهاندازهٔ تو بخشنده باشم.»
«اشتباه متوجه شدی؛ من نمیبخشمش... صرفاً درکش میکنم.»
Hajar
۵
میرایان زادهٔ افراط و تفریط بودهاند. مرگ را یا پدیدهای والا میدانستهاند یا واقعهای باورنکردنی؛ با وجود چنین آمیزهای از امید و وحشت، تعجبی ندارد که آنهمه از میرایان به جنون کشیده میشدند.
KokO3AbZ
۴
«هر موقعیت جدیدی با خطرهایی هم همراهه و مزایاش باعث میشه ارزش خطر کردن رو داشته باشه.»
A
۳
شعلهها که نزدیکتر شدند و رنگشان از سبز به زرد روشن تغییر کرد، تکنیسین با خود گفت امروز من تنها نخواهم بود.
آب شدن کف کفشش را احساس میکرد. بوی پلاستیک سوزان به مشامش میرسید. آتش حالا نارنجی شده و نزدیکتر آمده بود. صدای جیغهایی که از سکوها برمیخاست و تمام فضای اطرافش را پر کرده بود دور و دوردست به نظر میرسید. چیزی نمانده بود تا شعلهها سرخ شوند و دهانبند پنبهباروتیاش بسوزد و از بین برود و آنوقت بود که دیگر فقط جیغهای خودش اهمیت داشتند.
*Fatima*
۳
برای همین هم هست که راهنمایی کردن مردم بهسوی حقیقت خیلی تأثیرگذارتر از اینه که صرفاً حقیقت رو بهشون بگی.»
کاربر ۱۶۰۰۶۶۳
۳
فارادی گفت: «چرا ما اینجوری هستیم، منیره؟ چی باعث میشه دنبال هدفهای والا باشیم، اما سعی کنیم بنیانها رو ویران کنیم؟ چرا همیشه باید رؤیاهای خودمون رو نابود کنیم؟»
منیره گفت: «ما موجودات بیعیبونقصی نیستیم. چطور ممکنه بتونیم توی یه دنیای بیعیبونقص جا بیفتیم؟»
KokO3AbZ
۲
«آدمهای حقهباز افراد دیگهای رو پیدا میکنن که بهجای خودشون بندازن جلوی گلّهٔ شیرها.»
سپهرم
۲
گریسون گمان میکرد اگر پژواک امر کند که باید با قاطر سفر کنند، ابر تندر هر طوری که شده برایشان قاطرهای مسابقه پیدا میکند.
Nepenthe
۲
هر چه بیشتر میخواند، درک بهتری از ترسها و رؤیاهای مردمان میرا پیدا میکرد؛ با اینکه چیزی جز زمان حال نداشتند، زندگی کردن در دَم برایشان دشوار بود.
*Fatima*
۲
تلاش برای تغییر دنیا یک مشکل داشت و آن هم این بود که تو تنها کسی نبودی که چنین قصدی داشت.
آنیشرلی با موهای شکلاتی
۲
سیاهترین کارها را هم میشود زیر سپری درخشان که مدعی محافظت از هدفی والاتر است پنهان کرد. اگر از همین آغاز کار خود را آلودهٔ پلیدیها کرده باشیم، آیندهمان به کجا کشیده خواهد شد؟
زهرا عزیزی
۲
چرا همیشه باید رؤیاهای خودمون رو نابود کنیم؟
asal
۲
تازه، قلب آدم که عملی و غیرعملی سرش نمیشه.»
Babak
۲
هر چه میکنیم باید در راه رسیدن به هدفی والاتر باشد؛ اما سیاهترین کارها را هم میشود زیر سپری درخشان که مدعی محافظت از هدفی والاتر است پنهان کرد.
Babak
۲
باور داشتن به هیچ نیز خود در حکم باور داشتن به چیزی است
KokO3AbZ
۱
مشاهده کن، تا جایی که میتونی اطلاعات به دست بیار که وقتی حرکت میکنی، حرکتت حسابشده باشه.
Anna
۱
سکوت بهترین سیاست است
اورج جورول
۱
«وجدان هم یه ابزاره مثل بقیهٔ ابزارها. اگه تو اختیارش رو به دست نگیری، اون اختیار تو رو به دست میگیره...
کتاب خور
۱
اسم داس را برایشان انتخاب کردهاند و نه دروگر، چون آنها نبودند که میکشتند؛ آنها فقط وسیلهای بودند که جامعه به کار میگرفت تا مرگ را منصفانه در جهان بگسترند. اما وقتی به سلاح تبدیل میشوی، فقط آلتی خواهی بود در دست دیگران.
aa
۱
در همان لحظه آواییان سنگباران ماشینهای آتشنشانی را شروع کردند. یکی از سنگها بهطرفش آمد، اما فرمانده قبل از اینکه سنگ به او بخورد، آن را گرفت.
اما یک سنگ واقعی نبود. آهنی بود و لبههای سختی داشت. قبلاً چیزی شبیه آن را در کتابهای تاریخ دیده بود. فکرت رو به کار بنداز! اسم اینها چی بود؟ آهان، همین بود... نارنجک!
و لحظهای بعد دیگر فکری در سر فرمانده باقی نمانده بود.
aa
۱
چهرهٔ آشنایی مقابلش است. دیدنش به او آرامش میدهد. مرد لبخند میزند. دقیقاً همان است که بود اما تغییری کرده. چطور ممکن است؟ شاید بازی آن نور غریبی باشد که از پنجرهٔ کوچک میتابد.
مرد با مهربانی میگوید: «سلام.» هوش و حواسش آنقدر سر جایش هست که متوجه شود لابد خیلیوقت است آنجا نشسته.
با صدای گرفته و خشداری جواب میدهد: «سلام. الان... در حال دویدن نبودیم؟ آره، یه خبری شده بود و داشتیم فرار میکردیم...»
لبخند مرد جان میگیرد. چشمهایش از اشک پر میشوند و چنان آرام فرومیافتند که گویی گرانش هم آرامتر و آسانگیرتر شده.
سیترا میپرسد: «اون اتفاقها مال کِی بود؟»
روئن جواب میدهد: «یه لحظه پیش، همین یه لحظه پیش بود.»
*Fatima*
۱
فارادی کمی بهطرفش خم شد. «من متوجه شدهام که ساختن یه زمین بازی شنی دورتادور بچهای که میخواد به همهچی مسلط باشه و دادن اختیار اون زمین بازی به بچه دستوپای بزرگترها رو برای انجام دادن کارهای حقیقی باز میذاره.»
لوریانا هرگز به چنین دیدگاهی فکر نکرده بود. «و اون کار حقیقی چی هست؟»
«وقتی آقای سیکورا در حال دستهبندی کردن پیراهنها و خرتوپرتهای خیسه، تو وظیفهٔ مدیر مرحومت رو به عهده میگیری و چشمهای ابر تندر تو تنها نقطهای میشی که نمیتونه ببینه.»
*Fatima*
۱
چهرهٔ آشنایی مقابلش است. دیدنش به او آرامش میدهد. مرد لبخند میزند. دقیقاً همان است که بود اما تغییری کرده. چطور ممکن است؟ شاید بازی آن نور غریبی باشد که از پنجرهٔ کوچک میتابد.
مرد با مهربانی میگوید: «سلام.» هوش و حواسش آنقدر سر جایش هست که متوجه شود لابد خیلیوقت است آنجا نشسته.
با صدای گرفته و خشداری جواب میدهد: «سلام. الان... در حال دویدن نبودیم؟ آره، یه خبری شده بود و داشتیم فرار میکردیم...»
لبخند مرد جان میگیرد. چشمهایش از اشک پر میشوند و چنان آرام فرومیافتند که گویی گرانش هم آرامتر و آسانگیرتر شده.
سیترا میپرسد: «اون اتفاقها مال کِی بود؟»
روئن جواب میدهد: «یه لحظه پیش، همین یه لحظه پیش بود.»