مرد با مهربانی میگوید: «سلام.» هوش و حواسش آنقدر سر جایش هست که متوجه شود لابد خیلیوقت است آنجا نشسته.
با صدای گرفته و خشداری جواب میدهد: «سلام. الان... در حال دویدن نبودیم؟ آره، یه خبری شده بود و داشتیم فرار میکردیم...»
لبخند مرد جان میگیرد. چشمهایش از اشک پر میشوند و چنان آرام فرومیافتند که گویی گرانش هم آرامتر و آسانگیرتر شده.
سیترا میپرسد: «اون اتفاقها مال کِی بود؟»
روئن جواب میدهد: «یه لحظه پیش، همین یه لحظه پیش بود.»