
Book
۲
«و این بود آغاز یک پایان.»
booklover
۱
دیگر چه چیزهایی درون آسمان وجودش هست که نمیداند؟
یعنی چیزی به اسم آلودگی زندگی وجود دارد؟
Book
۱
«خدایا، بعضی وقتها جدیجدی از این دنیا متنفر میشم.»
Book
۰
میگوید: «ترسناکه، نه؟» انگار یکدفعه غم بر دلش نشسته.
«چی؟»
«اینکه انجام کار بد خیلی آسونه.»
Book
۰
«خیلی دلم تنگ شده. در ضمن، خیلی جاها میتونستم تصمیمهای بهتری بگیرم.»
Book
۰
تَرَکهایی سرتاپایش را در بر میگیرد. هر لحظه ممکن است مثل یک خانهٔ لگویی، هزار تکه شود و فروبریزد. انگار دنیا برعکس شده.
Book
۰
«یه چیزی توی وجودش بود که نمیذاشت بیخیالش بشم. تمام مدتی که باهم بودیم، روراست بود و دودوزهبازی درنمیآورد. قروقیافهش هم بد نبود البته.»