پدر خواب است و
حوصلهٔ خواب دیدن ندارد
مادر وان یکاد میخواند
من وُ تو گلهای دامنش را چنگ میزنیم
و تا صبح صد بار پناهگاه عروسکهایمان را عوض میکنیم
پدر بیدار میشود
انگار هنوز خواب است
حرفهای مادر را در چای هم میزند
تلخ، سر میکشد
کاربر حسن ملائی شاعر