بیدلیل عاشق شده بودم؛ ولی چرا بیدلیل دروغ بگویم؟ در مقابل به خجسته میگفتم هر کار دیگری که از دستم بربیاید کوتاهی نمیکنم. مثلاً میگفتم در سفری که اعلیحضرت ظاهرشاه به تهران دارد تو را هم میبرم. هیئت همراه. با شهردار تهران جلسه میگذاریم و یک شب هم میرویم کاخ شاه. تنها نیستی. زن شاه هم میآید. تا من و شهردار و هر دو شاه در حیاط پردرخت سعدآباد دربارهٔ جنگ عربها و اسرائیل گپ بزنیم تو با ملکه اختلاط کن. یک روز هم میتوانی بروی خیابانهای تهران را قدم بزنی و همان زنهایی که عکسشان را در مجلهٔ زن روز میدیدی از نزدیک ببینی. میتوانستم همهٔ این حرفها را بگویم؛ ولی نگفتم. دروغ به این بزرگی را حتّی اگر باور میکرد بسیار زود معلوم میشد که راست نگفتهام و میفهمید شهردار نیستم. آدم میتواند خودش را بهجای مدیر یک شرکت یا مؤسسه معرّفی کند؛ ولی خود را شهردارنامیدن کمی مشکل است. آنهم شهری که از لندن تا پکن شُهره است. کم مقامی نیست.