
ژنرالیسم
۱۸
اگر لاغر و استخوانی نباشم، پس دیگر چه کسی هستم؟
روناک
۱۱
«آخه مگه میشه از غذا خوشت نیاد؟ پیتزا بهترین چیز روی زمینه. انگار بهشت رو شکل یه دایره کرده باشن.»
ژنرالیسم
۸
مامان هنوز هم درک نمیکند که خوب شدن چقدر سخت است. شاید هیچوقت درک نکند. اما شاید مجبور نباشد.
او که من نیست. من هم او نیستم.
من تالیا یا جوزی یا امرسون هم نیستم.
من رایلی هستم.
رایلی حرف ندارد.
ژنرالیسم
۷
چطور میتوانم «طبیعی» غذا بخورم وقتی همه دارند کاملاً برعکس آن عمل میکنند؟
friend moon :)
۶
تنها کاری که باید میکردم این بود که خودم باشم. خودم بودن به اندازهٔ کافی خوب بود.
ژنرالیسم
۵
تا وقتی که واندر وُمن بتواند دنیا را نجات بدهد، وزنش برای چه کسی اهمیت دارد؟
کتابها مرا صدا میزنند...
۵
هر کس با هر سنی میتواند بدرخشد
ژنرالیسم
۴
زشت بودن حس خوبی دارد. دیوانه بودن حس خوبی دارد؛ حس خوبی دارد که آدم درد بهبودی را فراموش کند و در عوض به اشتباهات بقیه فکر کند.
زینب دهقانی
۴
آنچه بر من گذشت، مرا به اینجا رساند و از صمیم دل شکرگزارم.
زینب دهقانی
۳
ناراحت به نظر میرسید و آنقدر به پاستایش ناخنک زد که مشاور بهش گفت مراقب «رفتارش» باشد. ما هر کاری بکنیم کارکنان اینجا همین اسم را رویش میگذارند. اگر خیلی تند یا خیلی آهسته غذا بخوریم، این یک رفتار اختلال تغذیهای است. اگر غذایمان را زیادی بجویم، یک رفتار است. اگر به غذایمان نگاه چپ کنیم، یک رفتار است.
مجبور شدم دوباره به کوه غذایی که جلویم بود توجه کنم؛ همانی که باید شش بار در روز ازش بالا میرفتم. هر قدمی که برمیدارم، شیبش بیشتر و بیشتر میشود.
ژنرالیسم
۳
امروز صبح در جلسهٔ گروهی، هدر گفت که ما، آدمهای مبتلا به اختلالات تغذیه، بدترین منتقدهای خودمانیم؛ یعنی در مورد اشتباهاتمان وسواس داریم و آنها را از آنچه واقعاً هستند، بزرگتر میکنیم.
booklover
۳
خوب میشوم. بهتر میشوم. بهترین میشوم.
کتاب خوان معرکه
۲
شاید حالا که همهچیز لو رفته بود، مامان میتوانست مشکلم را حل کند.
شاید میتوانست مشکل هردویمان را حل کند.
ولی بهجای آن، مامان داد زد که چقدر خودخواهم، که حالا نوبت یک نفر دیگر است که من را راستوریس کند، که او «برای این وقت ندارد».
من یک «این» هستم.
دلم نمیخواهد یک «این» باشم. دلم میخواهد رایلی باشم.
ولی مشکل همین است: دیگر رایلی را نمیشناسم.
اگر همه از خود واقعیام متنفر شوند، چی؟
Elender
۲
ولی تو خوشگلی.
دلم میخواست این را به برنا بگویم، ولی میدانستم که گوش نمیکند.
چون من هم اگر بودم به حرف خودم گوش نمیکردم. من به حرف خودم گوش نمیکنم.
برنا تنها کسی نیست که فکر نمیکند زیباست. من تنها کسی نیستم که از خودش انتقاد میکند. همهٔ ما بههمریختهایم. با اینکه گاهیوقتها دوست ندارم جزئی از این آدمها باشم، خوب است که یادم میاندازند تنها کسی نیستم که حس میکند دارد غرق میشود.
کتابها مرا صدا میزنند...
۲
ولی من هیچوقت بهطور کامل احساس رضایت ندارم. همیشه منتظرم یک جای کار بلنگد.
ژنرالیسم
۱
خیلی از افکار من منطقی نیستند. میدانم که اگر یک ساندویچ کرهٔ بادامزمینی بخورم، قرار نیست هفت هزار میلیارد کیلو به وزنم اضافه شود.
ولی باز هم چنین حسی دارم.
میدانم که داشتن هیکل بزرگتر عیبی ندارد.
ولی باز هم از تغییر میترسم.
میدانم که والدینم از من متنفر نیستند.
ولی آن روز که مامان روی تردمیل مچم را گرفت، واقعاً به نظر میرسید ازم متنفر است.
ژنرالیسم
۱
عادت ندارم بشنوم که بزرگترها اشتباهشان را قبول کنند. عادت ندارم که بزرگترها با بچهها جوری رفتار کنند که انگار عقاید ما اهمیتی دارند.
حس خوبی بود. خوشم آمد.
ژنرالیسم
۱
«هنوز هم سخته، هنوز هم خودم رو با بقیهٔ آدمها مقایسه میکنم.»
«کاش میشد همیشه کوچک بمونم.»
«ولی ارزشش رو داره؟»
ژنرالیسم
۱
مطمئنم در رشتهٔ روانشناسی درسی تخصصی به نام چطور ساکت باشیم تا به بهترین وجه روی مخ بیمارانمان برویم هست.
ژنرالیسم
۱
پشت سرم تاریکی است. جلوی رویم خورشید میدرخشد.
میخواهم بالا آمدن آفتاب را ببینم.
میخواهم به نور برسم.
میخواهم خوب شوم.
زینب دهقانی
۱
ایدهٔ نوشتن این کتاب را سالها در ذهن داشتم. برای نوشتن این کتاب بارها راه را اشتباه رفتهام. از بسیاری جهات، داستان دختری که دیگر غذا نخورد داستان خودم است. رایلی منم. برای همین از شما، خوانندهٔ کتاب، بهخاطر مطالعهٔ آن ممنونم. از شماهایی که داستان رایلی را به ذهن و قلبتان راه دادید، ممنونم. اگر خودتان با اختلال تغذیه دستوپنجه نرم میکنید، ممنونم که میجنگید. ممنونم که در مقابل فرهنگ «هرگز کافی نبودن»، که در آن غرقیم، ایستادگی میکنید. ممنون که خودتان هستید.
کتابها مرا صدا میزنند...
۱
متفاوت بودن میتواند خوب باشد.
متفاوت یعنی من خودم هستم.
ژنرالیسم
۰
یک مسابقهٔ بزرگ و پر از مانع را تصور کردم، با این تفاوت که بهجای دیوارهای مخصوص صعود و چالههای پر از آتش، مامانهایی وجود داشتند که رژیم میگرفتند و دوستهایی که از سایز لباسهایشان شاکی بودند. بهجای میلههای حفظ تعادل و تابهای طنابی، لباسهای چسبان بودند و دنیایی که ما را آزاد نمیگذاشت تا در بدنهای خودمان زندگی کنیم.
ژنرالیسم
۰
چیزهایی که باید رهایشان کنم به تعداد دانههای برفی هستند که زمستان توی سرزمین عجایب میبارد. بالاخره همهشان را توی یک دانهٔ برف خلاصه کردم، با طرحی که مثل خودم منحصربهفرد بود: من ترس را رها میکنم.
زینب دهقانی
۰
اینکه تصویر بدی که از بدنم دارم تا ابد پایدار نیست.
به مورد آخری خندیدم. به نظر غیرممکن است که روزی از بدنم راضی باشم.
«شدنیه.» ویلو لبخندی زد. چشمهایش برق میزدند. «باور کن.»
HeLeN
۰
هیچ آنتیبیوتیکی هم وجود ندارد که من را از شر افکارم خلاص کند. زورشان آنقدر زیاد است که نمیشود ساکتشان کرد. آنها هستند که بهم میگویند به اندازهٔ کافی خوب نیستم. بهم میگویند که لاغرتر و خوشگلتر بشوم، که بیشتر بدوم و کمتر بخورم.
بهم میگویند سرتاپا اشتباهم.
این فکرها دیگر جزئی از وجودم هستند.
نفیس
۰
هر لحظهٔ هر روز، وزنم هر چقدر هم که باشد، زندگیام میگذرد.
Elender
۰
«از اولش هم قرار بوده توی بدنهای متفاوتی زندگی کنین؛ بدنهایی که ذاتاً بهتون داده شده، بدون پرخوری یا گرسنگی کشیدن یا اینکه خودتون رو تنبیه کنین. ممکنه بدنی نصیبتون بشه که چاقه. شاید بدنی نصیبتون بشه که عضلانی یا لاغره، توپر یا قلمیه.»
«ولی هر چی باشه، این بدن شماست. بدن شما که با اون بازی و زندگی میکنین و عاشق میشین. با بودن توی همین بدن باز هم میتونین دوست پیدا کنین. میتونین با همین بدن خوش بگذرونین. با بودن توی همین بدن باز هم میتونین زندگی کنین، چون اهمیت شماها از سایز بدنتون خیلی بیشتره.»
Elender
۰
از مکث ویلو متوجه شدم که سؤال روانکاوانه و خیلی مهمی در انتظارم است. «مامان و بابات بهت گفتن هنر رو ول کنی؟»
«بله! خب، نه. منظورم اینه که...»
همان موقع وقت جلسهمان تمام شد. جین در زد و به ویلو گفت موقع ناهار من است. از دفترش آمدم بیرون. من ماندم و سؤالهای ویلو.
مامان بهم گفت که هنر را ول کنم؟ اصلاً کسی بهم گفت که نقاشیهایم به اندازهٔ کافی خوب نیست؟ یا خودم به خودم گفتم؟ نکند قبل از اینکه بتوانم پیشرفت کنم، از هنر دست کشیدم؟
Elender
۰
مردیت را که میکشیدم، بقیهٔ دخترها تماشایم میکردند. هیچکس بهم نگفت گوشهایش زیادی نوکتیزند. هیچکس نگفت سایه زدنم به اندازهٔ کافی خوب نیست.
تنها کسی که این حرفها را میزد، خودم بودم.
مردیت بهم گفت بااستعدادم و اینکه این نقاشی را تا ابد نگه میدارد. گفت: «چقدر... خوشگل شدم.» لحنش جوری بود که انگار یک گنجینهٔ پنهان را کشف کرده است.
لورا بهم گفت عجب کار باحالی کردهام که همه را برای وقتگذرانی دور هم جمع کردهام.
عایشه بهم گفت حالش را بهتر کردهام.
فکر کنم دوستم دارند.