یعنی توماس کجا رفته بود؟ یک لحظه ترس برش داشت و یاد سردابها افتاد، یاد پلکان طلایی مرموز به سمت زیرزمین. اما دنزل سردابها را محکم قفلوبست کرده بود. دیگر هیچکس نمیتوانست واردشان شود.
کتابخانه!
در راهروهای بلوطی بهسمت کتابخانه دوید، در را باز کرد و به داخل نگاهی انداخت.
نور از پنجرههای بلند به داخل مایل شده بود. خورشید داشت آن دوردست روی دریاچه غروب میکرد.
توماس توی نور سرخ غروب ایستاده و خانم هانیبورن هم کنارش بود. دستی را که توی دستکش قرمز بود، گذاشته بود پشت کمر توماس و با صدایی نرم و آرام با او حرف میزد؛ چرخوفلک قرمز و طلایی هم روی میز جلویشان قرار داشت.
سرن دهانش را باز کرد تا صدایش کند. اما این کار را نکرد.
حسی بهش گفت برود عقب، پشت پرده و گوش بایستد.
خانم هانیبورن زیر لب گفت: «خب دوستش داری توماس؟»
«عاشقشم.» توماس کوکِ چرخوفلک را چرخاند و سرن دید که آدمکهای روی اسبها به حرکت درآمدند، سرباز روی طبلش میزد.