جملات زیبای کتاب قصه های ترسناک عمو مونتاگ | طاقچه
تصویر جلد کتاب قصه های ترسناک عمو مونتاگsubscriptionAvailable

کتاب قصه های ترسناک عمو مونتاگ

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۱۰۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
کریس پریستلی، قاسم مؤمنی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ROZA
۲۸
داشت. نه اینکه بخواهم پز بدهم، ولی اصلاً دنیای من با آن‌ها فرق می‌کرد.
rozhin
۲۵
چرا هرکس زندگی آدم رو نابود می‌کنه، نابودش نمی‌کنن؟
artemis
۱۶
همه‌شون عین هم هستن، تامس. همه‌شون تظاهر می‌کنن. عین سیبی که بیرونش از قشنگی برق می‌زنه، ولی توش گندیده و کرم‌خورده‌ست.»
Kiana
۸
مادر گفت: «ولی من که قاب عکس نخریدم، من فقط یه آینه خریدم.» کریستینا گیج و سردرگم به مادرش نگاه کرد و بعد به تصویر خودش در تکه‌های شکستهٔ آینه روی زمین. عکسی در کار نبود. از همان اول هم عکسی در کار نبود.
nina
۶
همین که یه نفر بود که این قصه‌ها رو براش بگم، آروم می‌شدم.
AMIr AAa i
۵
عمو گفت: «خونه، فرانتس رو کلاً عوض کرده. حتی اگه بخوام برم هم اصلاً به من اجازه نمی‌ده، ادگار! الان بیشتر از اینکه خدمتکار باشه، یه‌جور زندان‌بانه. ولی می‌دونم همهٔ این‌ها حقمه. خیلی‌ها به‌خاطر جرم‌های کمتر از این، سال‌ها توی زندان به بیگاری گرفته می‌شن و می‌پوسن.» چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد: «ولی ادگار! عجیبه که دیگه مثل سابق از اون‌ها نمی‌ترسم. دیگه آرومم. انگار با سرنوشتم کنار اومده‌ام. این‌ها تاوان اون سال‌هاییه که به حرف شاگردهام گوش ندادم، به حرف ویلیام گوش ندادم.» گفتم: «یعنی منظورتون اینه که... یعنی می‌خواین بگین قصه‌هایی که برام گفتین، این بچه‌ها براتون تعریف کرده‌ان؟» عمو مونتاگ سر تکان داد. پرسیدم: «مگه می‌شه؟» همان‌طور که بچه‌ها نزدیک می‌شدند، صدایم کم‌کم می‌لرزید و هر کلمه را شمرده و با دقت می‌گفتم: «معنی‌ش اینه که...» «چی، ادگار؟» «معنی‌ش اینه که این بچه‌ها، دست‌کم بعضی‌هاشون... مرده‌ان؟» به‌محض اینکه این کلمه را به زبان آوردم، بچه‌ها مثل سایه‌ای پریدند و در میان درختان ناپدید شدند و از پشت تنهٔ درختان به ما نگاه می‌کردند. با اینکه دوباره مثل قبل نمی‌شد آن‌ها را دید، ولی می‌دانستم که همگی به من خیره شده‌اند.
Je suis peut-être un fantôme !
۴
همچون کسی که در جادهٔ تنهایی با ترس و واهمه گام برمی‌دارد، یک بار رو گردانده و حالا برمی‌گردد و دیگر سرش را برنمی‌گرداند. چون می‌داند که اهریمنی ترسناک با هر قدم در پی‌اش می‌آید.
nina
۴
او را به درخت سیب نبسته بودند، بلکه خودش درخت سیب شده بود.
امیرحسن
۳
لرزش نور شمع در اثر باد، دلهرهٔ مرا نیز دو برابر می‌کرد؛ بال‌بال زدن نور شمع، سایه‌های جورواجور و ترسناکی درست می‌کرد که روی دیوار می‌پریدند و می‌رقصیدند.
nina
۲
بیرون کاملاً سفید و خالی بود. انگار همهٔ دنیا پاک شده بود
Kiana
۲
«بله، بچه‌ها. این‌ها تاوان گناه من هستن، ادگار!»
آرنیکا
۲
تجربه به آن‌ها نشان داده بود هرچه به مردم بگویند، آن‌ها باور می‌کنند، به شرط آنکه باورکردنی باشد.
dadmehr
۲
«گوش نکن به حر...» «اون خیلی ضعیفه، ضعیف، ضعیف...» «اون رو بکش...»
ace
۲
کف اتاق را با فرش‌های ایرانی گران‌قیمت پوشانده بود
یک کاربر
۰
شبح سایه‌وار در فاصلهٔ چندمتری من ایستاد و سرش را به حالت پرسش‌آمیزی کج کرد. کمی جلوتر آمد و من ترسیدم که نکند چهرهٔ وحشتناک او را ببینم، همان چهره‌ای که باعث شد متیو به پایین صخره پرت شود.
starlight
۰
دخترها خنده‌کنان به‌سوی خانه دویدند و ویکتوریا تنها ماند. امیلی چشمکی زد که ویکتوریا فهمید او همهٔ این کارها را کرده تا از او دور شوند. اصلاً دوست نداشت با دخترهای فامیل بازی کند؛ ولی از آن بدتر موقعی بود که آن‌ها نخواهند با او بازی کنند
starlight
۰
هر چیزی یه قصه‌ای داره. هر چیزی و هر کسی
غرق در دریا کتاب ها
۰
همچون کسی که در جادهٔ تنهایی با ترس و واهمه گام برمی‌دارد، یک بار رو گردانده و حالا برمی‌گردد و دیگر سرش را برنمی‌گرداند. چون می‌داند که اهریمنی ترسناک با هر قدم در پی‌اش می‌آید. چون می‌داند که اهریمنی ترسناک با هر قدم در پی‌اش می‌آید.