عمو گفت: «خونه، فرانتس رو کلاً عوض کرده. حتی اگه بخوام برم هم اصلاً به من اجازه نمیده، ادگار! الان بیشتر از اینکه خدمتکار باشه، یهجور زندانبانه. ولی میدونم همهٔ اینها حقمه. خیلیها بهخاطر جرمهای کمتر از این، سالها توی زندان به بیگاری گرفته میشن و میپوسن.» چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد: «ولی ادگار! عجیبه که دیگه مثل سابق از اونها نمیترسم. دیگه آرومم. انگار با سرنوشتم کنار اومدهام. اینها تاوان اون سالهاییه که به حرف شاگردهام گوش ندادم، به حرف ویلیام گوش ندادم.»
گفتم: «یعنی منظورتون اینه که... یعنی میخواین بگین قصههایی که برام گفتین، این بچهها براتون تعریف کردهان؟»
عمو مونتاگ سر تکان داد.
پرسیدم: «مگه میشه؟» همانطور که بچهها نزدیک میشدند، صدایم کمکم میلرزید و هر کلمه را شمرده و با دقت میگفتم: «معنیش اینه که...»
«چی، ادگار؟»
«معنیش اینه که این بچهها، دستکم بعضیهاشون... مردهان؟»
بهمحض اینکه این کلمه را به زبان آوردم، بچهها مثل سایهای پریدند و در میان درختان ناپدید شدند و از پشت تنهٔ درختان به ما نگاه میکردند. با اینکه دوباره مثل قبل نمیشد آنها را دید، ولی میدانستم که همگی به من خیره شدهاند.