جملات زیبای کتاب واتسون ها به بیرمنگام می روند - ۱۹۶۳ | طاقچه
تصویر جلد کتاب واتسون ها به بیرمنگام می روند - 1963subscriptionAvailable

کتاب واتسون ها به بیرمنگام می روند - 1963

نوع کتاب
۴.۵(از ۴ امتیاز)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Book
۶
داستان یه مرد ازخودراضی که این‌قدر به خودش خیره شد که یادش رفت چیزی بخوره و از گرسنگی مرد.
Book
۱
جویی در سن‌وسالی بود که عقاید مذهبی آدم مثل بتن سفت می‌شود.
Book
۱
«آخیش، به خونه رسیدن چه خوبه.»
Book
۱
وقتی انتظارش را نداری و ضربه‌ای چیزی می‌خوری، شوکه می‌شوی.
Book
۱
جویی پرسید: «کجا می‌ری، بابا؟» بابا جواب مشهورش را داد: «بیرون.»
Book
۱
توی این دنیا هیچی عادلانه نیست.
Book
۱
پلیس‌ها می‌دونن کی این کار رو کرده ولی به احتمال زیاد اون آدم‌ها هیچ‌وقت به‌خاطر کارشون مجازات نمی‌شن؟
Book
۰
لری پادشاه مدرسهٔ کلارک بود... ولی بایرون خدا بود.
Book
۰
مسخره است که اوضاع یکهو این‌همه تغییر می‌کند و آدم حتی متوجه نمی‌شود
Book
۰
بایرون نمی‌دانست چه حالی دارد که یکی همیشه به آدم بپرد و اذیتش کند. نمی‌فهمید که آدم چقدر ممکن است ناراحت شود.
Book
۰
بایرون همیشه عجله داشت که جایی برود، ولی هیچ‌وقت هیچ‌جای دیگری نداشت برود.
Book
۰
«مار؟ گور بابای مار. من از مار نمی‌ترسم. ترس من از آدم‌هاست.»
Book
۰
اون پیرزن عمر نوح داره. این‌قدر پیره که شرط می‌بندم روی پشکل دایناسورها پا گذاشته. من دستم رو به خون اون آلوده نمی‌کنم.
Book
۰
گمونم فقط اجازه دادن نفرت تمام وجودشون رو بخوره و تبدیلشون کنه به یه مشت هیولا.
f.m
۰
برای شما خوانندگان این‌ها نام‌هایی بیش نیستند، اما باید به یاد داشته باشید که این بچه‌ها مثل جوئتا برای خانوادهٔ واتسون، عزیز بودند، همان‌طور که برادرها و خواهرهایتان برای شما عزیزند.