«کایل میگفت که دیشب دیروقت دیده که آقای پیلسون داشته توی باغش کارهایی میکرده. مثل اینکه از توی خیابون، کایل دیده که پیرمرد توی باغچهش یه سوراخ خیلی عمیق کَنده.»
سیلوستر تقریباً داشت داد میزد: «که زنش رو توش دفن کنه؟ امکان نداره. توی مونهالو از این اتفاقها نمیافته.»
وودرو گفت: «من هم همین فکر رو میکردم. اما من و کایل آرومآروم رفتیم طرف نرده تا بهتر بفهمیم اونطرف داره چه اتفاقی میافته.» مکثی کرد، جرعهای از آبش خورد و ادامه داد: «اونموقع بود که دیدیمش.»
رزی که نزدیک بود سکته کند، گفت: «چی رو دیدیدن؟»