توی دستش نسخهٔ بازنویسیشدهٔ «ایلیانای حیلهگر» بود. خیلی خیلی وقت پیش، وقتی کوچک بودم، کمکم کرده بود آن را توی کتاب بزرگ بگذارم؛ اولین چیزی که توی کتاب ثبت کرده بودم. البته که پایانی برایش نداشتم، ولی همان داستانی بود که بیشتر وقتها از من میخواست بخوانمش. قبل از اینکه کتابم را بیندازد توی آتش، این داستان را جدا کرده بود و حالا داشت آن را به من برمیگرداند.
fatik