
HaMiT
۳
چهکسی میدانست ربات قاتل بیاحساس بودن اینقدر برای آدم دوگانگی اخلاقی ایجاد میکند؟
(بله، لحنم طعنهآمیز بود.)
دختر مامان
۳
از اینکه به چیزی اهمیت بدهم متنفرم ولی انگار وقتی شروع کنی به اهمیت دادن به چیزی، دیگر نمیتوانی به میل خودت آن را متوقف کنی.
me
۱
بههرحال کار مشاور امنیتی این بود که به همهچیز مشکوک باشد، بهخصوص وقتی کارفرما بهشان اطمینان میدهد همهچیز روبهراه است. (لااقل کارفرمای یونیتهای امنیتی به همدیگر اطمینان میدادند که همهچیز خوب است. یونیت امنیتی بیچاره هم باید همانطور با نگاه خیره به دیوار سر جایش میایستاد و منتظر میماند تا ببیند گند ماجرا از کجا درمیآید.)
me
۱
از اینکه به چیزی اهمیت بدهم متنفرم ولی انگار وقتی شروع کنی به اهمیت دادن به چیزی، دیگر نمیتوانی به میل خودت آن را متوقف کنی.
Alice Skywalker
۱
باور کنید گوش دادن به زرزر مردم از هر شکنجهای برایم بدتر است.
اینبار برخلاف معمول گفتم: «به من هیچ ربطی نداره.»
همه مجدداً ساکت شدند.
ادامه دادم: «شش ساعت دیگه این کشتی به مقصد میرسه و پهلو میگیره. بعدش هر بلایی خواستین سر هم بیارین.»
دختر مامان
۱
در کل سفر، خودم بودم و ذخیرهٔ سریالهایم؛ درست همانطور که دوست داشتم
دختر مامان
۱
شاید الان فکر کنید من کاملاً اوضاع را در دست داشتم ولی واقعیت این بود که تمام مدت در دلم میگفتم ای وای ای وای ای وای.
Alice Skywalker
۰
(یکی از خوبیهای تظاهر به سایبورگ متخصص امنیت بودن، این است که میتوانید به آدمها بگویید دهانشان را ببندند؛ یونیتهای امنیتی نمیتوانند از این کارها بکنند.)
Alice Skywalker
۰
همهشان آدمهایی اعصابخردکن و واقعاً بهدردنخور بودند ولی دلم نمیخواست بکشمشان؛ خب راستش را بخواهید، کمی وسوسه شده بودم.
Alice Skywalker
۰
(نمیدانم میتوانید شدت تعجب را از صورتم بخوانید یا نه. نمیتوانید؟ خب، چون اصلاً متعجب نیستم.)
Alice Skywalker
۰
حس کردم باید مجدداً به تاریکی مکعبکم برگردم. باز هم داشتم احساساتی میشدم. این بار احساسم خشم بود.
Alice Skywalker
۰
کمکم داشتم مطمئن میشدم شعار شرکتشان چنین جملهای است: «همه را بکش و پولها و وسایلشان را به جیب بزن.»
Alice Skywalker
۰
(وقتی گفتم خوشم نمیآید آدمها مسئول امنیت باشند فکر کردید دارم عوضیبازی درمیآورم، نه؟)
Alice Skywalker
۰
به کمک نیاز داشتم ولی دلم نمیخواست کسی بهم دست بزند. هر دو احساس همزمان و کاملاً حقیقی بودند.
Alice Skywalker
۰
از اینکه به چیزی اهمیت بدهم متنفرم ولی انگار وقتی شروع کنی به اهمیت دادن به چیزی، دیگر نمیتوانی به میل خودت آن را متوقف کنی.
کتاب خون اماتور
۰
از اینکه به چیزی اهمیت بدهم متنفرم ولی انگار وقتی شروع کنی به اهمیت دادن به چیزی، دیگر نمیتوانی به میل خودت آن را متوقف کنی
دختر مامان
۰
کمکم اوضاع پیچیده شد و حتی مسافرهایی که هنگام آغاز سفر از هم خوششان میآمد، به جان هم افتادند. خلاصه اینطوری وقت عزیزم را (که میتوانستم صرف تماشای فیلم و سریال یا کتاب خواندن بکنم) صرف دعواهایی میکردم که ذرهای برایم اهمیت نداشتند.
دختر مامان
۰
بیست ساعت گذشت و من همچنان غرق تماشای سریال بودم و از تعطیلات عاری از انسانم لذت میبردم.
دختر مامان
۰
بالاخره این آدمهای لعنتی را سوار شاتل لعنتی کرده بودم.