وقتی این بچه گفته «تو کچلی»، جفری فقط زده زیر گریه. کل شب توی خانه یک کلام هم حرف نزد و حدود ساعت ۱۰ شب خوابید، دو ساعت بعد از ساعت خواب همیشگیاش. رفتم کنار تختش و صدای هقهقش را شنیدم. از او پرسیدم چه مشکلی پیش آمده، او هم ماجرای مهدکودک را برایم تعریف کرد. بعد پرسیدم که چرا زودتر به ما نگفته و او هم غمانگیزترین جواب ممکن را داد: «نمیخواستم تو هم بفهمی من کچلم.»