آنطور که بابابزرگ اسم بابا را میگوید، معلوم است، یا آنطور که وقتی کسی حواسش نیست، زل میزند بهش. یا هر بار که بابابزرگ میگوید پسرم، نگاه بابا تغییر میکند، گرمتر میشود.
به مامان فکر میکنم که با لباس دوختن برای من و روغن نارگیل زدن به موهایم، عشقش را نشانم میدهد. به دستههای اسطوخودوس توی کمدم فکر میکنم که نشانهٔ عشق مامان هستند.
به آوا و نینا فکر میکنم که با اینکه تازه داریم باهم آشنا میشویم، همدیگر را دوست داریم. به اینکه وقتی آوا فکر کرده بود گم شدهام، خیلی ترسیده بود و نمیخواست نشان بدهد. به نینا فکر میکنم که مثل خواهر بزرگتری بغلم کرده بود.
همهٔ کارتپستالها و تماسهای بابابزرگ و عمه تریسی یادم میآید.
و بیگتی و تیتوس که برایم کفش خریدند و خاله سوفی که برایش مهم نیست واقعاً با هم نسبتی نداریم و میگوید که خانوادهٔ همدیگریم.