گرگ به کتی گفت: «خب دیگه داستان قصر باکینگهام بسه، حالا باید به تمریناتم برسم.» گرتا فکر کرد الان است که بین صندلیهای اتوبوس نرمشهای سوئدی انجام بدهد، اما درعوض او و لوری سرشان را به پشتی صندلی چسباندند و شروع کردند به چهچهه و قارقار و درآوردن صداهای عجیب و غریب. کتی ذوقزده شده بود، چون همه را نمایشی تصور میکرد که فقط به افتخار او اجرا میشود و مثل تماشاچی واقعی تا آخر نمایش کاملاً ساکت بود و آخرش قاه قاه زد زیر خنده.