جملات زیبای کتاب دختر آفریقا | طاقچه
تصویر جلد کتاب دختر آفریقاsubscriptionAvailable

کتاب دختر آفریقا

نوع کتاب
۴.۵(از ۳۲ امتیاز)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
booklover
۱۳
حرف‌هایی که آدم موقع عصبانیت می‌گه به‌ندرت ارزش به زبون آوردن داره
(:Ne´gar:)
۸
می‌خواستم توی مدرسه دوست پیدا کنم، ولی دیر آمده بودم و رفاقت‌ها شکل گرفته بود. نمی‌توانستم به دنیایشان راه پیدا کنم. حرف‌هایشان رمزآلود بود و نمی‌توانستم رمزگشایی کنم.
(:Ne´gar:)
۵
کانورو به صورتم خیره شد و با لحنی غمگین، اما جدی گفت: «هر چقدر هم از اینجا دور بشی، باید من رو توی قلبت نگه داری. اگه تنها شدی، بدون که من هر ساعت به تو فکر می‌کنم. اگه بین آدم‌های بد گرفتار شدی، باید مثل شیر باشی. خودت رو قوی کن و منتظر فرصت بمون. بالاخره وقتش می‌رسه و اون‌وقت برمی‌گردی پیشمون.»
booklover
۴
صداقت پیچیده‌تر از این حرف‌هاست.
(:Ne´gar:)
۳
انگار رها کردن سرزمین محبوبم سرنوشت همیشگی‌ام بود.
(:Ne´gar:)
۲
به نظرم همیشه قصه خیلی بهتر از هر کتاب تاریخی که مجبور بودم بخوانم، می‌توانست داستان‌ها را زنده نگه دارد. مطالب کتاب‌ها را فراموش می‌کردم، ولی قصه‌ها در خاطرم می‌ماندند.
(:Ne´gar:)
۲
روزنامهٔ محلی پر بود از اخبار دلهره‌آوری که نشان می‌داد این بیماری در همه‌جای دنیا فراگیر شده است. اما مثل جنگ که در ماه نوامبر تمام شده بود، انگار این بیماری هم از ما خیلی دور بود؛ مثل قصه‌ای بود که واقعی شده. وقتی از بیمارستان بیرون رفتم، به آن‌سوی دشت‌هایی نگاه کردم که چند کیلومتر تا پای تپه‌های دوردست امتداد داشتند. یکی از آیات کتاب مکاشفه همیشه مرا می‌ترساند: «وقتی به آنجا نگاه کردم، اسب رنگ‌پریده‌ای را دیدم که نام سوارش مرگ بود و دنیای مردگان به دنبالش می‌آمد.» احساس کردم اسب سپید و سوارش در این دشت‌ها می‌تازند و دنبال ما می‌گردند.
(:Ne´gar:)
۲
کلاس‌ها هم دیگه نباید تشکیل بشن، اگه بچه‌ها کنار هم باشن ممکنه آنفولانزا پخش بشه.
booklover
۲
«توی این دوره و زمونه زن‌ها همه کار می‌کنن. حتی دکتر هم می‌شن.»
SARINA
۲
به نظرم همیشه قصه خیلی بهتر از هر کتاب تاریخی که مجبور بودم بخوانم، می‌توانست داستان‌ها را زنده نگه دارد.
گردآفرید
۲
«همان‌قدر که خوبی می‌بینی، خوبی کن.»
♥︎ Sara ♥︎
۲
انگار رها کردن سرزمین محبوبم سرنوشت همیشگی‌ام بود.
booklover
۱
«وقتی به آنجا نگاه کردم، اسب رنگ‌پریده‌ای را دیدم که نام سوارش مرگ بود و دنیای مردگان به دنبالش می‌آمد.
هفتصد و چهل و نه
۱
وقتی از بیمارستان بیرون رفتم، به آن‌سوی دشت‌هایی نگاه کردم که چند کیلومتر تا پای تپه‌های دوردست امتداد داشتند. یکی از آیات کتاب مکاشفه همیشه مرا می‌ترساند: «وقتی به آنجا نگاه کردم، اسب رنگ‌پریده‌ای را دیدم که نام سوارش مرگ بود و دنیای مردگان به دنبالش می‌آمد.» احساس کردم اسب سپید و سوارش در این دشت‌ها می‌تازند و دنبال ما می‌گردند.
هفتصد و چهل و نه
۱
با لحنی غمگین، اما جدی گفت: «هر چقدر هم از اینجا دور بشی، باید من رو توی قلبت نگه داری. اگه تنها شدی، بدون که من هر ساعت به تو فکر می‌کنم.
f a
۱
اگه کلمات آخر رو نمی‌گفتی بهتر بود. حرف‌هایی که آدم موقع عصبانیت می‌گه به‌ندرت ارزش به زبون آوردن داره
نور
۰
به زبان سواحیلی می‌گفت واسی‌واسی، یعنی عجب گرفتاری‌ای
f a
۰
در همهٔ این فضاهای باز خودم و مشکلاتم را کوچک می‌دیدم. فضا به اندازه‌ای بزرگ بود که بتوانم ترس‌ها و نگرانی‌هایم را رها کنم.
فتانه
۰
پرسیدم چرا بخشی از نامه را انتخاب نکرده که سنت پولوس گفته با صفات نیک رستگار خواهید شد، نه با کردار نیک. پدر گفت حرف‌هایم خیلی گستاخانه است.