روزنامهٔ محلی پر بود از اخبار دلهرهآوری که نشان میداد این بیماری در همهجای دنیا فراگیر شده است. اما مثل جنگ که در ماه نوامبر تمام شده بود، انگار این بیماری هم از ما خیلی دور بود؛ مثل قصهای بود که واقعی شده.
وقتی از بیمارستان بیرون رفتم، به آنسوی دشتهایی نگاه کردم که چند کیلومتر تا پای تپههای دوردست امتداد داشتند. یکی از آیات کتاب مکاشفه همیشه مرا میترساند: «وقتی به آنجا نگاه کردم، اسب رنگپریدهای را دیدم که نام سوارش مرگ بود و دنیای مردگان به دنبالش میآمد.» احساس کردم اسب سپید و سوارش در این دشتها میتازند و دنبال ما میگردند.