دستهایش را بهسمت مرغ تکان داد و با جادو، همهٔ آن پرهایی را که من نتوانسته بودم بکَنم، کَند. «برو یهکم سبزی خرد کن، باشه؟»
چاقوی آشپزخانه را برداشتم و با هزار زحمت، هویجها و پیازها را خرد کردم. پیازها اشکم را درآوردند.
مامانبزرگ گفت: «گریه نکن مادرجون. لزومی نداره گریه کنی.» وِردی به چاقو خواند و چند ثانیهٔ بعد، همهٔ سبزیجات صاف و یکدست خرد شدند.
گاهی آرزو میکردم که ای کاش، میتوانستم جادو کنم. کاش، جادوی من مثل مادربزرگ بود. بدون هیچ آسیبی، وردهایش را میخواند. جادویش هیچوقت به کسی آسیب نمیزد. همهچیز را بهتر میکرد. مامانبزرگ کل دنیا را قشنگ و فوقالعاده میکرد.
چیزی نگذشت که سوپ به قُلقُل افتاد و بوی پیاز و سبزیهای خوشمزه و معطر فضا را پر کرد. وقتی مامانبزرگ داشت سوپ را داخل کاسه میریخت، من هم قاشقها را آوردم. دستهایش را در هوا تکان داد و ملاقه خودبهخود در قابلمه فرورفت و کاسهها را پر از سوپ داغ کرد.