آلسست که تازه تیلهٔ چسبیده به لقمهاش را جدا کرده بود و داشت لقمهاش را گاز میزد، گفت: یک دقیقه! یک دقیقه! با یک بستنی با شکلات و توتفرنگی نمیشود شوخی کرد. نیکولا حق دارد که دقت کند.
من داد زدم: و تو! تو نمیتوانی دقت کنی، نه؟ تو داری خردههای نانت را میریزی روی فرش! مامان، خوشش نمیآید!
آلسست داد زد: این دیگر خیلی حرف است! بهمحض اینکه لقمهام را تمام کنم، میزنم توی سرت!
Mahsan Hassani
بابا گفت: باید هم خجالت بکشی. تو میدانی نیکولا، این تحصیلی که الان داری میکنی تمام زندگی و تمام آیندهات را میسازد. اگر خوب درس نخوانی، اگر حرفهای بد بزنی، هیچوقت هیچی نمیشوی بهجز یک آدم سرخورده، یک آدم شکستخورده که همه با انگشت نشانش میدهند. این حرفهای زشتی که میشنوی و بدون اینکه معنیاش را بدانی تکرار میکنی، به نظرت اهمیت زیادی ندارند، برایت جالب هستند. ولی اشتباه میکنی. وحشتناک اشتباه میکنی. میتوانی بین اینکه یک ولگرد بشوی یا یک فرد مفید برای جامعه، انتخاب کنی! بله حق انتخاب داری! اینکه یک مرد تنها باشی یا مردی که با میل از او پذیرایی میکنند، دعوتش میکنند، میخواهند دوستش باشند. مردی که فحش میدهد هرگز در زندگی موفق نمیشود. اینطوری است که یک فحش ساده میتواند یک زندگی را از بین ببرد. فهمیدی نیکولا!
حسین عشریه