
Mohammad
۶۴
پساز مرگم در پیرامون همه مرز و بومهای زمین مسافرت میکنم
هانیه
۳۰
هیچکس مرا نمیشناسد و اگر کسی کوچکترین آگاهی بهحال من داشت، نمیدانست چگونه مرا بیابد و هرگاه میدانست که کجا مرا بیابد، نمیدانست چگونه به من رسیدگی و کمک بکند. فکر اینکه به من کمک کنند، یکجور ناخوشی است که برای بهبود آن باید در رختخواب رفت و خوابید.
من این موضوع را میدانم و به همین علت کسی را به کمک نمیطلبم
رِ
۱۸
استواری خاطره حیات مانع رسیدن به مرگ حقیقی است
basilreader
۱۶
بالاخره شما را بهزودی در گور خواهد کرد
basilreader
۱۱
«من گرسنهام اما اشتها برای خوردن اینجور چیزها ندارم. چقدر این آقایان چیز میخورند! در این مدت من فقط باید بمیرم.»
هانیه
۱۰
همینقدر میدانم که اینجا هستم، نمیخواهم بیشاز این بدانم، کشتی من سکان ندارد و دستخوش بادی است که در ژرفترین دیار مرگ میوزد.»
Hossein
۹
این هوای گرفته او را کاملا غمگین ساخت. فکر کرد: «کاش دوباره کمی میخوابیدم تا همه این مزخرفات را فراموش بکنم»
basilreader
۸
فکر اینکه به من کمک کنند، یکجور ناخوشی است که برای بهبود آن باید در رختخواب رفت و خوابید.
هانیه
۸
دختر گفت: «بیا، من تابوتم را به تو نشان بدهم.» این حرف باعث تعجب من شد، گفتم: «تو که مرده نیستی؟» پاسخ داد: «نه، ولی حقیقتش را به تو اعتراف میکنم، من هنوز نمیدانم تا چه اندازه مرده هستم، برای همین است که از آمدن تو به اینجا اینقدر خرسندم.
ت ت
۵
من در زندگی خوشبخت بودم و از مرگ خود نیز خوشبخت بودم
کاربر ۴۱۱۱۶۲۳
۳
تمام شب را در آنجا گذراند؛ گاهی چرت میزد و از وحشت گرسنگی از خواب میپرید. گاهی با فکر مضطرب و امیدهای مبهم میگذراند و همیشه نتیجه میگرفت که موقتآ وظیفهاش این بود که آرام باشد و ملاحظه بکند و به این وسیله وضعیت ناگواری را که برخلاف میلش ایجاد شده بود به خویشانش قابل تحمل بنماید.
ت ت
۳
کشتی من سکان ندارد و دستخوش بادی است که در ژرفترین دیار مرگ میوزد.
امید
۲
با خواندن مسخ بهراحتی میتوان دریافت که هدایت چرا شیفته این داستان شده است. او نیز در دوران خفقان کشور وقتی شور و نشاط جنبش مردم را میبیند، به وجد آمده شروع به نوشتن داستانهای کوبنده اجتماعی و انتقاد از قوانین ظالمانه میکند
هانیه
۲
گفت: «من هیچ نمیدانم، در اینجا هرج و مرج غریبی حکمفرماست. ما منتظر کسی هستیم که بیاید و نظم را برقرار کند. آیا تو همان کس نیستی؟» گفتم: «نه، نه.» گفت: «چه بهتر
ت ت
۲
وانگهی اینجا هرگز به آن اندازهها که میترسی وحشتناک نیست.
امید
۱
کسی که پیامبران قدیم به یهودیان وعده داده بودند که خواهد آمد و قوم اسرائیل رانجات خواهد داد. مسیحیان مدعی هستند که این شخص همان عیسی است. البتهیهودیان تنها نیستند که آرزوی ظهور نجاتدهندهای را دارند، آثار چنین آرزو تقریباًبین تمام اقوام و ملل قدیم دیده میشود. در افسانههای یونان، در افسانههای میترا درایران، در کتابهای قدیم چینیان و در عقاید هندیان، در بین اهالی اسکاندیناوی و حتیبومیان مکزیک و بالاخره در میان مسلمانان.
هانیه
۱
معهذا خواهر چقدر خوب میزد! چهرهاش را خم کرده بود و به نت موسیقی با نگاه عمیق و غمانگیزی مینگریست. گرهگوار برای اینکه این نگاه را ببیند باز هم کمی جلو آمد و سرش را بهطرف زمین خم کرد. آیا او جانوری نبود؟ این موسیقی او را بیاندازه متأثر کرد. حس میکرد که راه تازهای جلوش باز شده و او را بهسوی خوراک ناشناسی که بهشدت آرزویش را داشت، راهنمایی مینمود. تصمیم داشت راهی بهسوی خواهرش باز کند، دامن لباسش را بکشد و به او بفهماند که باید پیش او بیاید؛ زیرا هیچکس اینجا نمیتوانست پاداشی که در خور موسیقی او بود به او بدهد. دیگر او را نمیگذاشت که از اتاقش بیرون برود؛ یعنی تا مدتی که زنده بود.
خیالباف
۱
اگر گرهگوار فقط میتوانست با خواهرش حرف بزند و از آنچه برایش میکرد تشکر بنماید بهتر میتوانست خدمات او را تحمل بکند؛ ولی محکوم به سکوت بود و درد میکش
خیالباف
۱
گرهگوار در سایه واقع شده بود، درصورتیکه در آنطرف اشکهای دو زن بههم آمیخته میشد و یا بدتر با چشم خشک خیرهخیره به میز نگاه میکردند.
خیالباف
۱
آیا او جانوری نبود؟ این موسیقی او را بیاندازه متأثر کرد. حس میکرد که راه تازهای جلوش باز شده و او را بهسوی خوراک ناشناسی که بهشدت آرزویش را داشت، راهنمایی مینمود. تصمیم داشت راهی بهسوی خواهرش باز کند، دامن لباسش را بکشد و به او بفهماند که باید پیش او بیاید؛ زیرا هیچکس اینجا نمیتوانست پاداشی که در خور موسیقی او بود به او بدهد.
خیالباف
۱
«پدرجان، یگانه راهحل این است که به درک برود و باید از فکرت بیرون کنی که این گرهگوار است. مدت طویلی است که ما این تصور را کردهایم و همین منشاء همه بدبختیهای ماست. چطور میتواند این گرهگوار باشد؟ اگر او بود، مدتها قبل به محالبودن هممنزلی آدمها با چنین حشره کریهی پی برده و خودش رفته بود. بدون تردید ما برادر خواهیم داشت؛ اما باز هم ممکن است زندگی کنیم و ما به یادبود او احترام میگذاریم. عوض اینکه همیشه این جانور را داشته باشیم که دنبالمان میکند
احسان
۱
همانطور که نسیان مانع اساسی در راه اجرای تام و تمام حیات است، بر اثر مقابله شگفتآوری، استواری خاطره حیات مانع رسیدن به مرگ حقیقی است.
ت ت
۱
پسرش، با وجود شکل غمناک و تنفرآمیزش یکی از اعضای خانواده بوده و نمیبایستی با او مانند یک دشمن معامله بکند.
خیالباف
۰
به پنجره یله میداد. نه از لحاظ تفریح از منظره بود؛ بلکه فقط بهیاد حس آزادی این کار را میکرد که سابقآ از نگاهکردن از پشت شیشه به بیرون دریافته بود؛ زیرا حالا روزبهروز بیشتر نزدیکبین میشد، حتی بیمارستان جلو خانه را، که در زمانیکه آدمیزاد بود آن دوره را نفرین میکرد؛ چون که زیاد خوب میدید، حالا دیگر نمیتوانست ببیند و اگر یقین نداشت که در شارلوتن اشتراسه در یک کوچه آرام و شهری منزل دارد، میتوانست باور بکند که پنجره او به صحرا باز میشد و در آنجا آسمان و زمین به رنگ خاکستر با هم توأم شده بودند.
M.Maboudi
۰
خواهر؟ یک دختربچه هفدهساله بود که برای زندگی بیدغدغهای که تاکنون میکرد آفریده شده بود؛ یعنی لباس قشنگ بپوشد. خوب بخوابد و به کارهای خانه کمک بکند، ضمنآ بعضی تفریحات مختصر هم داشته باشد و مخصوصآ ویلون بزند.