
بریدههایی از کتاب همه دختران گمشده
۲٫۸
(۵)
همه آدمها دو تا چهره دارند
n re
من بزرگ شدم و خانه کوچکتر شد.
n re
آدمیزاد... فراموش کردن را نمیآموزد، محکم به گذشته میچسبد. هر چقدر هم دورتر و تندتر بدود، غل و زنجیرها به دنبالش در حرکتاند.
فردریک نیچه
n re
چقدر عمر ما میتواند کوتاه باشد و خودمان شکننده باشیم. در یک لحظه اینجاییم و در لحظهای دیگر چیزی نیستیم جز یک عکس پشت شیشه مغازهای.
n re
آدمها مثل عروسکهای تو در توی روسی میمانند. یک نسخه کوچکترشان داخل خودشان است اما هنوز در آن داخل زندهاند و زندگی میکنند. بدون تغییر. فقط دیده نمیشوند.
n re
لحظههایی مثل این لحظه وجود دارد که غم از هیچ زاییده میشود. دزدکی و حیله گرانه. و تا زمانی که کاملاً ظاهر نشده نمیتوانید آمدنش را بفهمید. از کارهای ساده و روزانه شروع میشود.
n re
فاصله فقط با گذر سالها بیشتر میشود.
n re
تو ذرهای ناچیز هستی.
چقدر سریع از همه چیز به هیچ میرسی.
چطور در یک زمان میتوانی دختری خندان در میان گلهای آفتاب گردان باشی و در یک لحظه بعد فقط صورتی طلسم شده روی پوسترهای پشت شیشه مغازهها.
چقدر ترسناک و خالی و پوچ و بعد چقدر آزاد و رها.
n re
زندگی من فقط بخشی از بازی او بود. تکهای بود که تکانش میداد تا ببیند چقدر میتوانم خم بشوم.
n re
مردم کلی حرف در میآورند.
- مردم همیشه حرف در میآورند.
n re
وقتی همه چیز تغییر کرد زمان ایستاد و یخ زد؛
n re
غیبت کردن، بدترین بخش تجسس است که واگیردار است
n re
حقیقت همیشه یک جایی همینجاهاست.
n re
دنیا هیچ وقت به ساز من نخواهد رقصید. هیچ وقت اینطور نبوده و حالا هم اینطور نخواهد بود.
n re
آنچه فلسفه میگوید درست است؛ اینکه زندگی باید از آخر به اول فهمیده شود. اما اینجاست که انسانها یک اصل را فراموش میکنند و آن اینکه زندگی باید از اول به آخر زندگی شود.
سورن کییرکگور
n re
اینجا آدمها برای همدیگر دست به هر کاری میزنند.
n re
همیشه ابتدای سفر زودتر تمام میشود تا انتهای آن
n re
حق با فلسفه است؛ اینکه زندگی باید از انتها به ابتدا فهمیده شود.
n re
چقدر عمر ما میتواند کوتاه باشد و خودمان شکننده باشیم. در یک لحظه اینجاییم و در لحظهای دیگر چیزی نیستیم جز یک عکس پشت شیشه مغازهای.
این حسی است که در وجودت نشسته و یواشیواش از درون تو را میپوساند؛ ترس عذابآوری که آدمها درست در برابر چشمهایت سُر میخورند و میروند. من این را حس کردهام؛ این حس درست زیر سطح باقی میماند؛
n re
زمان سخت و دردناک از حرکت ایستاده بود.
این فقط چیزی است که خودمان خلق کردهایم. وسیله اندازهگیری فاصله. راهی برای فهمیدن. راهی برای توضیح مسائل. اگر به او اجازه بدهی میتواند بچرخد و خیلی چیزها را به تو نشان بدهد.
به او اجازه بده.
n re
آدمها بعد از ده سال تغییر میکنند.
n re
واقعاً دلم میخواست. حالا که فرصتم را از دست دادهام میفهمم اما نمیتوان به عقب برگشت.
n re
این طبیعت انسان است که بخواهد حرف بزند. که خودش را تبرئه کند.
n re
از دست دادن چیزی که فکر میکردی آن را داری خیلی خیلی بدتراست.
n re
دیدن حقایق کار سختی بود. دیدن حقایق درست مثل دیدن مناظر از روی ایوان پشتی خانه ما بود. سایهها در تاریکی و شکلهایی که از دل ترس بیرون میآمدند.
n re
شایعه. همیشه از یک چیزی سرچشمه میگیرند.
n re
مردم با دانستن کمترین بخش از حقیقت داستانها میساختند و بعد هم حقایقی از توی آن جعبه بیرون میکشیدند.
آنها کسی را میخواستند که سرزنشش کنند. یک نفر که به او تهمت بزنند و بعد توی زندان بیندازند تا خیالشان راحت شود
n re
یک بخشی از وجود نسل جدید این بود که توقع داشتند همه چیز برای خودشان معنی داشته باشد:
n re
اگر میخواهی اجازه بدهی که در افسانهای فرو بروی، سعی کن اجازه بدهی آن افسانه شبیه داستانی بشود. این اتفاق همیشه میافتد. در تمام دنیا. به خصوص در جنگلها. آن هم در نیمههای شب.
n re
شکل موهایت را تغییر بده. همه را پشت سر بگذار. برو به جایی جدید و دیگر هیچ وقت هم برنگرد. تو میتوانی این کار را بکنی. ما میتوانیم.
n re
