جملات زیبا از متن کتاب لشکر خوبان: خاطرات مهدی‌قلی رضایی | طاقچه
تصویر جلد کتاب لشکر خوبان: خاطرات مهدی‌قلی رضاییsubscriptionAvailable

کتاب لشکر خوبان: خاطرات مهدی‌قلی رضایی

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۴۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
معصومه سپهری

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Ali
۲
بهر امتحان ای دوست گر طلب کنی جان را آن چنـان برافشـانم کز طلـب خجـل مـانی
اکبر
۱
مخصوصاً وقتی خاطره شهادت دانشجویان پیرو خط امام که پیکرهای پاکشان در هویزه زیر شنی تانک‌ها له شد، را ‌شنیدم تا مدت‌ها متأثر بودم.
سپهر
۰
قبل از اینکه آنجا را ترک کنم، برادر شریعتی گفت: «در ضمن، برنامه حرکت برای یک ساعت به تعویق افتاده؟ » ـ چرا؟! ـ احتمالاً زمان عملیات لو رفته. وقتی از آنها خداحافظی کردم، دلشوره عجیبی داشتم. حالا دیگر تقریباً مطمئن بودم که نه ‌فقط وقوع عملیات از آن نقطه، بلکه حتی زمان و ساعت شروع آن نیز لو رفته و جاسوس‌ها جزئی‌ترین اطلاعات را به دشمن رسانده‌اند و ما به دشمنی حمله خواهیم کرد که همه‌چیز را برای متوقف کردن حرکت ما آماده کرده و منتظر ماست.
اکبر
۰
سعی کردم به‌ یاد بیاورم که قبلاً هم در شب‌های بمباران و ترورهای منافقان نگهبانی داده‌ام. روزی که در حال پخش اعلامیه امام در میان طرفداران حزب خلق مسلمان همراه «عباس اکبری» گیر افتادیم یادم آمد؛ بنده خدا عباس را تا می‌خورد زدند و بالاخره با هزار مصیبت در رفتیم..
اکبر
۰
اولین باری که به شناسایی رفتیم، ساعت ده صبح بود. علیرضا حسن‌زاده، مسئول تیم شناسایی بود. خیلی آرام حرکت می‌کردیم. از دربدیه وارد منطقه شدیم و سه کیلومتر راه رفتیم تا به «ارضال ۱» رسیدیم. از ارضال ۱ که پوشیده از چندین درخت سدر بود، راهمان را به سمت غرب کج کردیم و حدود یک و نیم کیلومتر بعد به محل مشابهی رسیدیم که «ارضال ۲» نامیده می‌شد. حرکتمان را در همان جهت ادامه دادیم و پنج کیلومتر بعد به درخت سِدر تنهایی رسیدیم. سدر، نقطه پایان اولین شناسایی‌مان بود و ما ساعت سه بعد از ظهر بدون هیچ حادثه خاصی به تک‌درختی برگشتیم.
اکبر
۰
چند روز از حضورمان در آن خانه نمی‌گذشت که آقا مهدی و حمید آقا باکری هم آنجا آمدند. در واقع آن خانه، حکم پایگاه لشکر عاشورا در سرپل ذهاب را پیدا کرده بود. نیروهای لشکر در «کاسه‌گران» گیلان‌غرب مستقر بودند و ما آخرین نیروهایی بودیم که به منطقه غرب آمده بودیم. قرار شد نامی برای پایگاهمان انتخاب کنیم. نامی که آقا مهدی پیشنهاد داد، زود تصویب شد. تانکری را سفید رنگ کردیم و یکی از بچه‌ها نام واحد را با رنگ سرخ بر سفیدی تانکر نوشت. تا پایان جنگ واحد اطلاعات به همان نام معروف بود: «واحد شهدای کربلا».
اکبر
۰
«هورالهویزه» یک آبگرفتگی طبیعی در مسیر رودخانه‌های «کرخه» و «سوئیب» است؛ دو رودی که سرانجام به «دجله» می‌پیوندند. آنجا منطقه‌ای پست، نفت‌خیز و پوشیده از انواع پوشش‌های گیاهی است که جزایر «مجنون جنوبی» و «شمالی» را در خود دارد. عراق قبل از جنگ برای خشک کردن آب هور و بهره‌برداری از نفت جاده‌هایی در داخل آب ایجاد کرده بود. این جاده‌ها با خاک‌ریزی داخل آب احداث شده بودند و تا چاه‌های نفت امتداد داشتند و در آخر جاده منطقه وسیعی به اندازه میدان فوتبال ایجاد کرده بودند که محلی برای استقرار کارکنان بودند. این جاده‌ها که در انگلیسی به «پَد» معروف بودند، گاهی به دو یا سه چاه نفت منتهی می‌شدند. شمار این جاده‌ها در جزیره مجنون شمالی هفت تا بود و مقر اطلاعات در پد ۳ قرار داشت که جای جمع و جوری هم بود.
اکبر
۰
خودتان را به حریبه برسانید و حتی اگر شده، دست و پای آقا مهدی را ببندید و او را عقب بیاورید. پل نفربری که نیروهای لشکر عاشورا روی رودخانه تعبیه کرده بودند، در اثر انفجار توپ و خمپاره در حال از هم پاشیدن بود. غرب دجله و داخل کیسه‌ای دجله، وضعیتی به مراتب سخت‌تر داشت. درگیری و شدت آتش چند برابر بود. احساس می‌کردیم دشمن همه‌جا حضور دارد و از هر سو، از چپ و راست و زمین و آسمان، آتش می‌بارد. کنار دجله مصطفی مولوی، معاون لشکرمان را دیدیم. راه می‌رفت و پریشان به نظر می‌رسید. ما را که دید آقا منصور را صدا کرد و چیزهایی به او گفت که به گوش ما نمی‌رسید اما آقا منصور وقتی برمی‌گشت سرش پایین بود. به ما گفت: «برمی‌گردیم! دیگه لازم نیست بریم. »
اکبر
۰
علاوه بر این، دشمن به دستگاه‌های الکترونیکی مجهز بود که هرگونه تحرکی را از جانب ما نشان می‌دادند
اکبر
۰
شب نوزدهم دی‌ماه، شب حمله بود. به هر دری زدم که قبل از عملیات با بچه‌های گردان حبیب دیداری تازه کنم، موفق نشدم. شب بدون اینکه ما متوجه شویم، نیروهای اطلاعاتی که مأمور رساندن نیروهای خط‌شکن به خط دشمن بودند، از سنگری در خط اول به گردان‌هایی که مأموریت هدایت آنها بودند، رفته بودند و به همین دلیل با آنها هم نتوانستیم خداحافظی کنیم
اکبر
۰
معلوم بود شب قبل، خمپاره‌باران شدیدی آن منطقه و کانال را به هم ریخته است. آنجا در دید دشمن قرار داشت و برای عبور فقط می‌توانستیم از داخل کانال استفاده کنیم. بنابراین، مجبور بودیم از میان جنازه‌های شهدا عبور کنیم
اکبر
۰
روی سیل‌بندی که به کانال ماهی می‌رسید، حرکت می‌کردم و از صحنه‌هایی که می‌دیدم غرق در غم و ناراحتی می‌شدم. به ظاهر در گرگ‌ومیش صبح، زمانی که نیروهای گردان امیرالمؤمنین از تیپ ۲ به آن سیل‌بند رسیده بودند، در کانالی که روی سیل‌بند شمالی پنج‌ضلعی بود مستقر شده بودند اما از آنچه بر سر بچه‌های آن گردان آمده بود، دلم به درد می‌آمد. جنازه‌های شهدای ما در طول دویست تا دویست‌وپنجاه متر روی هم داخل کانال افتاده بود.
اکبر
۰
نصر هفتم ۱ مقر لشکر در باختران بود و همه واحدها و نیروهای لشکر بعد از عملیات کربلای ۵ به باختران منتقل شده بودند. این سفر و بازگشت به جبهه، اعتماد به نفس بیشتری در من ایجاد کرده بود. به جایی که دوستش داشتم، بازگشته بودم و به روزی فکر می‌کردم که بتوانم مثل سابق با بچه‌ها کار کنم و حتی در عملیات‌ها شرکت داشته باشم. مقر لشکر حدود بیست ‌و پنج کیلومتر مانده به اسلام‌آباد در داخل یک تنگه قرار داشت و نام شهید احد مقیمی را بر آن نهاده بودند. اواخر بهار سال ۱۳۶۶ بود و هوا گرم. ما در آن موقعیت عمدتاً از چادر استفاده می‌کردیم. کوه‌ها اطراف مقر را محاصره کرده بودند. در داخل دره، جاده‌ای بود که مسیر گردان‌ها از آن جاده منشعب می‌شد و در وسط همان جاده، حمام و ایستگاه صلواتی مستقر بود.
اکبر
۰
در مقر با برادر ابوالفضل فرهمند که او هم در عملیات بدر زخمی شده بود و ضایعه نخاعی داشت، هماهنگ می‌شدیم و برای قدم زدن به ارتفاعاتی که مقرمان در آنجا بود، می‌رفتیم. وضع ابوالفضل بدتر از من بود چون اعصاب هر دو پایش مشکل جدی داشت و حرکتش سخت‌تر از من بود. هر کداممان دو عصا داشتیم و هر روز پنج تا ده قدم از ارتفاع سنگلاخی بالا می‌رفتیم. او به شیوه خاص خودش راه می‌رفت و من به روش ویژه خودم. در ضمن از تجربه‌های همدیگر استفاده می‌کردیم. احساس می‌کردم با هر قدم، پایم قدرت می‌گیرد و بهتر می‌شود اما گاهی زیر پایم خالی می‌شد و آن وقت با صورت به زمین می‌خوردم. یاد گرفته بودم که کاملاً به پای راستم متکی باشم. برای نشستن، برخاستن و راه رفتن، پای سالمم را ستون می‌کردم اما از همان اولین روز هر جا که می‌رفتم، یکی دو نفر از بچه‌ها به خیال اینکه من متوجه نیستم، از پشت به دنبالم می‌آمدند تا اگر افتادم، بلندم کنند.
اکبر
۰
بعد از چند روز، متوجه شدیم که زخم کاملاً جوش خورده است. دیگر برای پانسمان نرفتم و ترشح عفونت پهلو نیز تمام شد. در مقایسه با روزهایی که در بستر بودم و زخم‌هایم را در آن وضع دیده بودم، خودم را خیلی پهلوان حساب می‌کردم اما واقعاً یک استخوان متحرک بودم و این بار امکان داشتم تا محبتِ مادرانه بچه‌ها را که همواره نسبت به دوستان مریض یا مجروحشان داشتند، تجربه کنم. آنها بیشتر از خودم به فکر من بودند. اصلاً همه‌چیز در جبهه به «وحدت» نزدیک بود. خوب شدن یک مجروح، خوب شدن همه بود و ناراحتی یک نفر، بین همه تقسیم می‌شد.
اکبر
۰
کسانی که انتخاب شده بودند، وسایلشان را برداشتند و ما با همه آنها خداحافظی کردیم. می‌دانستم که برای شناسایی می‌روند. اتوبوس حرکت کرد و صدای حمید اللهیاری را از پشت سر شنیدم. نمی‌دانم چرا از جمع بچه‌ها عقب مانده بود. پشت اتوبوس می‌دوید و داد می‌زد: «من قالدیم! من قالدیم! » دلم لرزید. ماشین ایستاده بود و فرصت داشتم به حمید برسم. حالم دگرگون شده بود. بغلش کردم. ‫V حمید، مثل اینکه تو هم رفتنی شدی! ـ انشاءالله... گویا خودش هم چیزهایی می‌دانست. او هم سوار شد و رفت.
اکبر
۰
چهار روز بعد عصر هنگام، سید زعفرانچی با آمبولانسی به مقر آمد. مرا که دید گفت: «مهدیقلی، فکر می‌کنی پشت آمبولانس چی هست؟ » فکرم دور وسایل تدارکاتی می‌گشت که سید زعفرانچی گفت: «برو پشت ماشین نگاهی بنداز. » در عقب آمبولانس را باز کردم؛ پیکر دو شهید آرام کنار هم قرار گرفته بود! پتویی را که رویشان بود، کنار زدم. خودش بود؛ حمید اللهیاری که به جمع شهدا پیوسته بود! شهید دیگر تخریبچی بود و به نظر می‌رسید که آنها هنگام شناسایی روی مین رفته‌اند. بالای سرشان نشستم و آن‌قدر گریه کردم که آرام شدم.
اکبر
۰
خاک‌ها را کنار زدم. مین ضد تانک زنگ زده و معلوم بود مدت زیادی است که آنجا کاشته شده. با دقت دورش را باز کردیم و مواظب بودیم که تله نداشته باشد. بچه‌ها مین را برداشتند، دنبال محافظ‌هایش گشتم ولی پیدا نکردم. به حالت اریب زیگزاگی و در فاصله اندکی، چشمم به جمال مین دیگری افتاد... فکر کردم از میدان‌هایی‌ست که به صورت نواری و منظم کاشته شده است.
اکبر
۰
قبلاً هم در عملیات‌های گوناگون این گونه مین‌گذاری را دیده بودم. همان زاویه اریب را در جهت مخالف پیش رفتم، قدم شماری کردم و در جایی که منتظرش بودم، مین سوم را یافتم. جریان را به بچه‌ها گفتم و آنها کار را ادامه دادند. هوا داشت رو به تاریکی می‌رفت که ما دهمین و آخرین مین ضد تانک را در مسیر مورد نظرمان پیدا کردیم. مین‌ها را جمع کردیم و برگشتیم. تغییر رفتار و برخورد تخریبچی‌ها را حس می‌کردم. یکی دوبار زانویم خم شده و کم مانده بود بیفتم اما آنها کنارم بودند و کمکم کردند. دیگر آن حال شوخی و ناباوری در چهره‌شان نبود
اکبر
۰
مین‌ها را پشت ماشین گذاشتیم و مقر ارتش را به مقصد واحد ترک کردیم. وقتی ترس راننده را از مین‌ها دیدم، همه راه را سر به سرش گذاشتم. ‫V همین حالاست که توی این دست‌اندازها مین‌ها منفجر بشن و همه با هم بریم آسمون! به مقر شهید پیشقدم رسیدیم. کریم منتظرمان بود. ‫V چه‌کار کردی؟ ـ بچه‌ها رفتن مین‌ها رو جمع کردن آوردن. خیالت از بابت جاده راحت باشه.
اکبر
۰
در این روزها گاهی به دیدگاه می‌رفتم و گزارش بچه‌ها را می‌خواندم. گاهی وسایل تدارکاتی تهیه و غذای گرم درست می‌کردم تا وقتی بچه‌ها از شناسایی برمی‌گردند، در شرایط خوبی بتوانند استراحت کنند و برای فردا آماده بشوند.
اکبر
۰
چهاردهم مرداد ۶۶ فرمان آغاز عملیات نصر ۷ با رمز مقدس «یا فاطمه‌الزهرا علیهاالسلام» اعلام شد و وقتی صدای درگیری بلند شد، بی‌سیم‌ها هم به ‌کار افتادند. ‫V ما الان داریم پاکسازی می‌کنیم... و ما بالای دوپازا رسیده‌ایم.
اکبر
۰
صبح دمیده بود. بعد از نماز در قرارگاه نماندم. آمدم بیرون کنار جاده عملیاتی. مجروحانِ عملیات نصر ۷، با قاطر از ارتفاعات تخلیه می‌شدند. هر قاطری یک مجروح یا شهید پشت خود داشت.
اکبر
۰
شهادت امیر برایمان غیر منتظره نبود اما سالم برگشتن عباس محمدی را باور نمی‌کردیم. ظهر کریم حرمتی گفت: «همه نیروهای اطلاعات به مقر پیشقدم برگردن. »
اکبر
۰
وقتی به مقر رسیدیم، سه مینی‌بوس آنجا آماده انتقال ما به باختران بود. سه چهار نفر در مقر شهید پیشقدم ماندند و مابقی وسایلمان را برداشتیم و سوار مینی‌بوس‌ها شدیم. در راه، نرسیده به سردشت با بمباران شدید دشمن روبه‌رو شدیم. بلافاصله مینی‌بوس‌ها متوقف شدند و همه پایین آمدیم. در اولین بمباران یکی دو نفر کرد که بومی منطقه بودند، به‌شدت مجروح شده و در جاده افتاده بودند
اکبر
۰
عباس به طرف یکی از آنها که پایش قطع شده بود رفت تا کمکش کند. دقیقه‌ای نگذشته بود که هواپیمای عراقی دوباره بازگشت و بمب‌هایش را روی جاده رها کرد. ناگهان متوجه ابوالفضل فرهمند شدم که عصاهایش را انداخته و دارد می‌دود! من هم کنار سنگ بزرگی پناه گرفتم. بمباران تمام شد و وقتی از رفتن هواپیما مطمئن و آماده حرکت شدیم، متوجه عباس شدیم. عباس هنوز کنار کرد مجروح بود. سروصدای بچه‌ها بلند شد.
اکبر
۰
عباس زخمی شده. ترکش خورده. یک ترکش، سینه عباس را دریده بود. حال خوبی داشت؛ آرام بود و مطمئن. سریع به راه افتادیم تا او را به سردشت برسانیم اما قبل از رسیدن ما به سردشت، او به وصال حق رسید... بعد از شش سال حضور در جبهه در شناسایی شهدا قبل از شهادتشان استاد شده بودیم. در مورد عباس هم دلمان راست گفته بود
اکبر
۰
اولین باری بود که به ماؤوت می‌رفتم. بچه‌های اطلاعات عملیات، در قرارگاهی که سنگرهای بتونی داشت و در سینه ارتفاع «سرگلو» بنا شده بود، مستقر بودند. سرگلو از ارتفاع «گامو» منشعب شده و مقری دیگر به نام «شهید داوودآبادی» روی آن بود. این ارتفاع را نیروهای اسلام در آخرین روزهای فروردین ۶۶ و در عملیات کربلای ۱۰ فتح کرده بودند.
اکبر
۰
هر قدر قاطر را بیشتر نوازش می‌کرد، قاطر بی‌اعتناتر می‌شد. مثل یخ، ما و رسول را که کنارش ایستاده بود، نگاه می‌کرد و هیچ نشانی از نرمش در او دیده نمی‌شد. رسول شروع کرد به شوخی کردن با حیوان زبان بسته. ـ... خیال کردی! یعنی چی که قهر می‌کنی؟ تو جبهه از این حرفا نداریم... باید آشتی کنیم... والسلام. یک نارنگی را هم به عنوان هدیه آشتی‌کنان برداشت و پوستش را کند. بعد از اینکه صورتش را به صورت قاطر چسباند، سرانجام قاطر از خر شیطان پیاده شد و نارنگی را خورد. صدای تشویق بچه‌ها که به تماشای آشتی آنها ایستاده بودند، بلند شد...
اکبر
۰
بین تک‌‌درختی و چکمه‌ای، یک قسمت خالی بود که در طرح عملیات قرار بود در اولین فرصت ممکن آنجا خاکریز زده شود. به همین دلیل یک دستگاه بلدوزر هم آمده بود بالا. راننده‌اش «خلیل» بود. قبل از اینکه به خلیل علامت حرکت بدهم، به سایر بچه‌هایی که در چکمه‌ای بودند، گفتم: «سریع برای خودتون سنگر درست کنین چون اگه بلدوزر اینجا کارشو شروع کنه، عراقی‌ها اینجا رو جهنم می‌کنن. برین توی سنگرا تا لااقل از ترکش در امان باشین. »