
٪۵۰
Mary gholami
۱۳۰
واقعاً باور دارم جیسن تو را دقیقاً بهخاطر کسی که هستی دوست دارد،
و این چیزی است که برایت دعا کردم،
دعا کردم کسی را داشته باشی که بتواند برای تمام جنبههای فوقالعادهات ارزش قائل شود و قدرشان را بداند.
مروارید ابراهیمیان
۸۴
«در پایان زندگی، در پایان زندگیات، چهچیزی به یادگار گذاشتهای؟ دنیا را با چهچیزی پر کردهای؟ وقتی دیگران بخواهند از تو یاد کنند، برای صحبت دربارهٔ تو چه کلماتی انتخاب خواهند کرد؟»
keep
۵۸
تشویقم میکرد مستقل باشم و سرم به کار خودم باشد؛ البته تا زمانیکه «کار خودم» اینقدراحمقانه نباشد که زندگیام را بههم بریزد.
Ghorbani
۵۱
عقل سلیم میگوید اگر کاری را یادداشت کنیم احتمال انجامش را افزایش میدهد
256
۴۹
عزیزم، زود برگرد خانه.
اگر وقت تلف کنی، تاب ندارم حتی یک دقیقه صبر کنم.
عزیزم، زود برگرد خانه.
senator
۴۹
دعا کردم کسی را داشته باشی که بتواند برای تمام جنبههای فوقالعادهات ارزش قائل شود و قدرشان را بداند.
• Khavari •
۴۹
«خونهٔ ما بهاندازهٔ کافی تمیزه که بشه بهش گفت قشنگ و اونقدر شلخته که بتونیم توش زندگی شادی داشته باشیم»
مستورع
۳۶
وقتی دخترم مرا در آغوش کشید و از صمیم قلبش از من تعریف کرد برایم ارزش نداشتند.
Mary gholami
۳۲
«در پایان زندگی، در پایان زندگیات، چهچیزی به یادگار گذاشتهای؟ دنیا را با چهچیزی پر کردهای؟ وقتی دیگران بخواهند از تو یاد کنند، برای صحبت دربارهٔ تو چه کلماتی انتخاب خواهند کرد؟»
farzanepoursoleiman
۱۷
فکرش را هم نمیکردم که بخواهم در چنین سن پایینی برای ادامهٔ عمرم به کسی متعهد شوم، اما این رابطه بهشکلی طبیعی پیش میرفت و همهچیز به نظر درست میآمد.
Fatemeh Kiayi
۱۵
زندگی خیلی کوتاه است و ما عاشقِ بودن در کنار یکدیگریم؛ آدمهای عاشق نباید اینهمه ساعت از هم دور و مشغول کارهای جدا، در مکانهای جدا باشند:
مَهان
۱۵
زمان مناسب هیچوقت از راه نخواهد رسید.
فهیمه
۱۱
تمام داستانهای عاشقانه آنطور که شما میخواهید به پایان نمیرسند، اما اغلب همین باعث میشود ارزش شنیدهشدن داشته باشند.
المیرا پویامهر
۱۱
یکی از عمدهترین دلایلی که ازدواجمان اینچنین موفقیتآمیز بود این بود که واقعاً میخواستیم طرف مقابل شاد باشد، موفق شود، تأثیرگذار باشد و منبع الهامِ خودش را بیابد. همیشه از هم حمایت میکردیم
خانم سلطانی
۱۰
این کتاب داستان عشق و ازدستدادن است، اما در عین حال لذت، زیبایی و شورِ زندگی را ارج مینهد؛ داستانِ اینکه چطور به پایان بخشی از زندگیتان میرسید و برای رفتن به سوی بخش بعدی راهی مییابید؛ داستان زندگی من و زنی استثنایی:
مهشید
۱۰
فصل نوزدهم: دوباره ازدواج کردی؟
la lumière
۱۰
همیشه شوخی را چاشنی چالشهای زندگی میکرد.
saye.mfd
۸
مادرم بسیار آزاداندیش بود، همیشه تشویقم میکرد مستقل باشم و سرم به کار خودم باشد؛ البته تا زمانیکه «کار خودم» اینقدراحمقانه نباشد که زندگیام را بههم بریزد.
M.L
۸
شروع هر کار، عملی بسیار خشونتآمیز است.
من نمیتوانم شروع کنم. من از شروعکردن فراریام.
Mahshid Pourhosein
۸
چقدر مغروریم که فکر میکنیم همیشه «زمانِ بیشتری» خواهیم داشت.
کاربر ۱۴۷۹۵۸۶
۸
اهداف ازدواج و ایدههای ایمی و جیسن رزنتال
۱. حداقل هفتهای یک بار باهم ناهار بخوریم؛
۲. عاشق بمانیم؛
۳. زمان مطالعهکردن بیشتر از تماشای تلویزیون؛
۳. زمان شام = زمانی برای کنار هم بودن. پخش موسیقی در پسزمینه اشکالی ندارد، اما تلویزیون ممنوع است؛
۴. هیچوقت از یادگرفتن دست نکشیم. در کلاسهای مختلف شرکت کنیم، مطالعه کنیم، آشپزی کنیم و سفر برویم؛
Mina
۸
زمان معجزه میکند. افرادی که خودشان غم بزرگی را تجربه کرده بودند این را به من گفته بودند.
esrafil aslani
۶
شمع درخششی خیرهکننده دارد و فضا را با نور زنده و رَقصانش که همواره دارد تغییر شکل میدهد روشن میکند. به نظرم شمعهایی با اندازههای مختلف منحصربهفردبودنِ شکلِ انسان را به نمایش میگذاشتند. اشکال، اندازهها و رایحههای مختلف، فتیلههایی که هرکدام بهشکلی متفاوت میسوزند و اجتنابناپذیری سوختنشان، همگی نمادی از انسانها و ضعفشان هستند. بله، هر روز و هر دقیقه شاهد این ضعف بودم، اما شمعها زیبایی و ظرافتِ خاصی داشتند که با من حرف میزدند. حالا که فرصتی پیش آمده بود تا مدتی طولانی در خانه بمانم، شروع کردم به ساختن شمع. خیلی زود اتاق نشیمن و سالن پذیراییمان به شمعفروشی رزنتال تبدیل شد.
مهشید
۶
درسی که همان اوایل یاد گرفتم این بود که سوگواری برای هر شخصی بهشکلی متفاوت اتفاق میافتد و اصلاً راه درست یا غلطی برای گذران این دوران وجود ندارد. هرقدر بیشتر جلو رفتم و انسانهای بیشتری داستانشان را با من در میان گذاشتند، این بیشتر برایم مشخص شد.
la lumière
۶
همانطور که آنجا ساکت کنار هم نشسته بودیم، متوجهش شدم، با تکتک ذرات وجودم حس کردم که زمانمان محدود است. اما نمیتوانستم به خودم اجازه دهم که تسلیمِ غمِ دانستنِ این موضوع شوم.
la lumière
۶
خانه را پر از یادداشتهای عاشقانه کردم
la lumière
۶
ایمی همیشه میدانست چه بگوید، کِی بغل کند، کِی تنهایشان بگذارد، کِی سفتوسخت باشد و کِی عشق بورزد، طوری که فقط یک مادر میتواند.
fatemeh abdolahi
۶
واقعاً هیچوقت برایمان مهم نبود کجا میرویم یا چه کاری انجام میدهیم؛ شام و نوشیدنی در کافهای نزدیکِ خانه که معمولاً مدتی را در آنجا میگذراندیم، با دوستانمان بیرون میرفتیم، موسیقی و اجراهای زنده، مهم این بود که کنار هم باشیم، برای هم وقت بگذاریم و اجازه ندهیم دغدغههای زندگی، بچهها، کار یا چیزهای دیگر آن «مایِ» فوقالعادهای را که در رأس تمام اینها بود از ما بگیرد. قرارهای هفتگیمان درست مثل شارژکردن باتریِ وسیلهای برقی بود، حالا این قرار میتوانست مدیتیشنی خیلی خوب یا تعطیلاتی کوتاه باشد. این قرارها هیچوقت تکراری نمیشدند. درحقیقت، به نظر میرسید همیشه بهنحوی به رابطهای که از پیش داشت قویتر میشد جان تازهای میبخشند.
fatemeh abdolahi
۶
باوجود تمام این مکاتبات، ناگهان فکری به سرم زد: میخواستم ایمی را به دماغهٔ کاد بیاورم. بعد از نقشهکشیدن با دوستش، رنه، یازده شاخه گل رز و یک بلیت هواپیما برای ایمی فرستادم. در جعبهٔ گلها یادداشتی برایش گذاشتم و به او گفتم وقتی به فرودگاه بوستون برسد، من بههمراه رز دوازدهم منتظرش خواهم بود.
eli
۶
«در پایان زندگی، در پایان زندگیات، چهچیزی به یادگار گذاشتهای؟ دنیا را با چهچیزی پر کردهای؟ وقتی دیگران بخواهند از تو یاد کنند، برای صحبت دربارهٔ تو چه کلماتی انتخاب خواهند کرد؟»