جملات زیبای کتاب شاید بخواهید با من ازدواج کنید! | طاقچه
تصویر جلد کتاب شاید بخواهید با من ازدواج کنید!

بریده‌هایی از کتاب شاید بخواهید با من ازدواج کنید!

نویسنده:جیسن رزنتال
امتیاز
۳.۴از ۱۵۶ رأی
۳٫۴
(۱۵۶)
واقعاً باور دارم جیسن تو را دقیقاً به‌خاطر کسی که هستی دوست دارد، و این چیزی است که برایت دعا کردم، دعا کردم کسی را داشته باشی که بتواند برای تمام جنبه‌های فوق‌العاده‌ات ارزش قائل شود و قدرشان را بداند.
Mary gholami
«در پایان زندگی، در پایان زندگی‌ات، چه‌چیزی به یادگار گذاشته‌ای؟ دنیا را با چه‌چیزی پر کرده‌ای؟ وقتی دیگران بخواهند از تو یاد کنند، برای صحبت دربارهٔ تو چه کلماتی انتخاب خواهند کرد؟»
مروارید ابراهیمیان
تشویقم می‌کرد مستقل باشم و سرم به کار خودم باشد؛ البته تا زمانی‌که «کار خودم» این‌قدراحمقانه نباشد که زندگی‌ام را به‌هم بریزد.
keep
عقل سلیم می‌گوید اگر کاری را یادداشت کنیم احتمال انجامش را افزایش می‌دهد
Ghorbani
عزیزم، زود برگرد خانه. اگر وقت تلف کنی، تاب ندارم حتی یک دقیقه صبر کنم. عزیزم، زود برگرد خانه.
256
دعا کردم کسی را داشته باشی که بتواند برای تمام جنبه‌های فوق‌العاده‌ات ارزش قائل شود و قدرشان را بداند.
senator
«خونهٔ ما به‌اندازهٔ کافی تمیزه که بشه بهش گفت قشنگ و اون‌قدر شلخته که بتونیم توش زندگی شادی داشته باشیم»
• Khavari •
وقتی دخترم مرا در آغوش کشید و از صمیم قلبش از من تعریف کرد برایم ارزش نداشتند.
مستورع
«در پایان زندگی، در پایان زندگی‌ات، چه‌چیزی به یادگار گذاشته‌ای؟ دنیا را با چه‌چیزی پر کرده‌ای؟ وقتی دیگران بخواهند از تو یاد کنند، برای صحبت دربارهٔ تو چه کلماتی انتخاب خواهند کرد؟»
Mary gholami
فکرش را هم نمی‌کردم که بخواهم در چنین سن پایینی برای ادامهٔ عمرم به کسی متعهد شوم، اما این رابطه به‌شکلی طبیعی پیش می‌رفت و همه‌چیز به نظر درست می‌آمد.
farzanepoursoleiman
زندگی خیلی کوتاه است و ما عاشقِ بودن در کنار یکدیگریم؛ آدم‌های عاشق نباید این‌همه ساعت از هم دور و مشغول کارهای جدا، در مکان‌های جدا باشند:
Fatemeh Kiayi
زمان مناسب هیچ‌وقت از راه نخواهد رسید.
مَهان
تمام داستان‌های عاشقانه آن‌طور که شما می‌خواهید به پایان نمی‌رسند، اما اغلب همین باعث می‌شود ارزش شنیده‌شدن داشته باشند.
فهیمه
یکی از عمده‌ترین دلایلی که ازدواج‌مان این‌چنین موفقیت‌آمیز بود این بود که واقعاً می‌خواستیم طرف مقابل شاد باشد، موفق شود، تأثیرگذار باشد و منبع الهامِ خودش را بیابد. همیشه از هم حمایت می‌کردیم
المیرا پویامهر
این کتاب داستان عشق و ازدست‌دادن است، اما در عین حال لذت، زیبایی و شورِ زندگی را ارج می‌نهد؛ داستانِ اینکه چطور به پایان بخشی از زندگی‌تان می‌رسید و برای رفتن به سوی بخش بعدی راهی می‌یابید؛ داستان زندگی من و زنی استثنایی:
خانم سلطانی
فصل نوزدهم: دوباره ازدواج کردی؟
مهشید
همیشه شوخی را چاشنی چالش‌های زندگی می‌کرد.
la lumière
مادرم بسیار آزاداندیش بود، همیشه تشویقم می‌کرد مستقل باشم و سرم به کار خودم باشد؛ البته تا زمانی‌که «کار خودم» این‌قدراحمقانه نباشد که زندگی‌ام را به‌هم بریزد.
saye.mfd
شروع هر کار، عملی بسیار خشونت‌آمیز است. من نمی‌توانم شروع کنم. من از شروع‌کردن فراری‌ام.
M.L
چقدر مغروریم که فکر می‌کنیم همیشه «زمانِ بیشتری» خواهیم داشت.
Mahshid Pourhosein
اهداف ازدواج و ایده‌های ایمی و جیسن رزنتال ۱. حداقل هفته‌ای یک بار باهم ناهار بخوریم؛ ۲. عاشق بمانیم؛ ۳. زمان مطالعه‌کردن بیشتر از تماشای تلویزیون؛ ۳. زمان شام = زمانی برای کنار هم بودن. پخش موسیقی در پس‌زمینه اشکالی ندارد، اما تلویزیون ممنوع است؛ ۴. هیچ‌وقت از یادگرفتن دست نکشیم. در کلاس‌های مختلف شرکت کنیم، مطالعه کنیم، آشپزی کنیم و سفر برویم؛
کاربر ۱۴۷۹۵۸۶
زمان معجزه می‌کند. افرادی که خودشان غم بزرگی را تجربه کرده بودند این را به من گفته بودند.
Mina
شمع درخششی خیره‌کننده دارد و فضا را با نور زنده و رَقصانش که همواره دارد تغییر شکل می‌دهد روشن می‌کند. به نظرم شمع‌هایی با اندازه‌های مختلف منحصربه‌فردبودنِ شکلِ انسان را به نمایش می‌گذاشتند. اشکال، اندازه‌ها و رایحه‌های مختلف، فتیله‌هایی که هرکدام به‌شکلی متفاوت می‌سوزند و اجتناب‌ناپذیری سوختن‌شان، همگی نمادی از انسان‌ها و ضعف‌شان هستند. بله، هر روز و هر دقیقه شاهد این ضعف بودم، اما شمع‌ها زیبایی و ظرافتِ خاصی داشتند که با من حرف می‌زدند. حالا که فرصتی پیش آمده بود تا مدتی طولانی در خانه بمانم، شروع کردم به ساختن شمع. خیلی زود اتاق نشیمن و سالن پذیرایی‌مان به شمع‌فروشی رزنتال تبدیل شد.
esrafil aslani
درسی که همان اوایل یاد گرفتم این بود که سوگواری برای هر شخصی به‌شکلی متفاوت اتفاق می‌افتد و اصلاً راه درست یا غلطی برای گذران این دوران وجود ندارد. هرقدر بیشتر جلو رفتم و انسان‌های بیشتری داستان‌شان را با من در میان گذاشتند، این بیشتر برایم مشخص شد.
مهشید
همان‌طور که آنجا ساکت کنار هم نشسته بودیم، متوجهش شدم، با تک‌تک ذرات وجودم حس کردم که زمان‌مان محدود است. اما نمی‌توانستم به خودم اجازه دهم که تسلیمِ غمِ دانستنِ این موضوع شوم.
la lumière
خانه را پر از یادداشت‌های عاشقانه کردم
la lumière
ایمی همیشه می‌دانست چه بگوید، کِی بغل کند، کِی تنهای‌شان بگذارد، کِی سفت‌وسخت باشد و کِی عشق بورزد، طوری که فقط یک مادر می‌تواند.
la lumière
واقعاً هیچ‌وقت برای‌مان مهم نبود کجا می‌رویم یا چه کاری انجام می‌دهیم؛ شام و نوشیدنی در کافه‌ای نزدیکِ خانه که معمولاً مدتی را در آنجا می‌گذراندیم، با دوستان‌مان بیرون می‌رفتیم، موسیقی و اجراهای زنده، مهم این بود که کنار هم باشیم، برای هم وقت بگذاریم و اجازه ندهیم دغدغه‌های زندگی، بچه‌ها، کار یا چیزهای دیگر آن «مایِ» فوق‌العاده‌ای را که در رأس تمام این‌ها بود از ما بگیرد. قرارهای هفتگی‌مان درست مثل شارژکردن باتریِ وسیله‌ای برقی بود، حالا این قرار می‌توانست مدیتیشنی خیلی خوب یا تعطیلاتی کوتاه باشد. این قرارها هیچ‌وقت تکراری نمی‌شدند. درحقیقت، به نظر می‌رسید همیشه به‌نحوی به رابطه‌ای که از پیش داشت قوی‌تر می‌شد جان تازه‌ای می‌بخشند.
fatemeh abdolahi
باوجود تمام این مکاتبات، ناگهان فکری به سرم زد: می‌خواستم ایمی را به دماغهٔ کاد بیاورم. بعد از نقشه‌کشیدن با دوستش، رنه، یازده شاخه گل رز و یک بلیت هواپیما برای ایمی فرستادم. در جعبهٔ گل‌ها یادداشتی برایش گذاشتم و به او گفتم وقتی به فرودگاه بوستون برسد، من به‌همراه رز دوازدهم منتظرش خواهم بود.
fatemeh abdolahi
«در پایان زندگی، در پایان زندگی‌ات، چه‌چیزی به یادگار گذاشته‌ای؟ دنیا را با چه‌چیزی پر کرده‌ای؟ وقتی دیگران بخواهند از تو یاد کنند، برای صحبت دربارهٔ تو چه کلماتی انتخاب خواهند کرد؟»
eli